نقد آقای محسن آرمین و پاسخ آقای مهدی خلجی

1,262 بار مشاهده شده

مهدی خلجی

آقای محسن آرمین دو مقاله در نقد بررسی واپسین کتاب نشریافته از نصر حامد ابوزید نوشت و سپس مقاله‌ی مورد بحث در آن کتاب را از عربی به فارسی برگرداند. ظاهراً غرض ترجمه آن بود که مدلل شود برداشت من از نظریه‌های جدید ابوزید «قرائتی افراطی» و گزارشی نادرست بوده است.

متن زیر پاسخ من به ایشان است که برای نخستین بار در سایت جرس نشر یافت.
مدتی پیش کتاب «نوسازی و تحریم و تأویل؛ در کشاکش شناخت علمی و هراس از تکفیر» نوشته‌ی نصر حامد ابوزید را در نوشتاری کوتاه بررسیدم و در آن بیشتر بر مقاله‌ی واپسین کتاب تأکید گذاردم. در آن مقاله، ابوزید از تحول فکری خود سخن گفته بود و از اهمیتی که نظریه‌ی گفتاری بودن وحی برای او در سال‌های اخیر پیدا کرد.
گزارش من واکنش‌هایی برانگیخت که بیشتر دفاع کلامی از مدعیات ایمانی سنتی بود. در این میان جناب آقای محسن آرمین دو مقاله در نقد گزارش من نگاشتند و سرانجام واپسین مقاله‌ی آن کتاب را به فارسی برگرداندند که باید بر همت و پشت‌کار ایشان آفرین گفت. عنوان آن مقاله «رویکردی تازه به قرآن: از «متن» به «گفتار»، به سوی هرمنوتیکی انسان‌گرایانه» است (آقای آرمین برگردانده‌اند: «به سوی تأویل‌گرایی انسانی» که مفهوم محصلی ندارد). انگیزه‌ی ترجمه‌ی این مقاله، به تصریح آقای آرمین، آن بود که مدعای اصلی خود را در نقدی که بر نوشته‌ی من آوردند اثبات کنند: «پاره‌یی تعابیر از مقاله‌ی مرحوم ابوزید این گمان را تقویت می‌کند که احتمالاً در این شرح با برداشتی رادیکال از نظریه‌ی آن مرحوم روبه‌رو هستیم». در پانوشت ترجمه‌ی مقاله نیز تأکید کرده‌اند: «با مطالعه‌ی مقاله‌ی مرحوم ابوزید دریافتم احتمال این‌جانب درست بوده است». جان کلام آن‌که از نظر ایشان، یادداشت من بر کتاب ابوزید، گزارشی وفادارانه نبوده است.
آن‌چه در چشم آقای آرمین، برداشت مرا از مقاله‌ی ابوزید «رادیکال» جلوه داده، ظاهراً چند نکته است:

یکم: بر خلاف نوشته‌ی من، ابوزید مدعی نیست «با قرآن گفتاری سیاق آن نیز برای همیشه نابود شده» یا «تفسیر قرآن به قرآن و هم‌چنین تفسیر موضوعی بی‌معناست … پیوند ما با وحی برای همیشه از میان رفته است».
دوم. من گفته‌ام مقصود ابوزید انکار کامل متن‌بودگی قرآن است، در حالی که ابوزید در این مقاله تأکید می‌کند «قرآن تنها یک متن نیست «ان القرآن لیس فقط مجرد نص»… به دیگر سخن، ابوزید با رویکرد قرآن به عنوان یک «متن» مشکل اصولی ندارد».
سوم. بر خلاف آن‌چه در گزارش خود آورده‌ام، ابوزید ادعا نمی‌کند «مصحف بشری نمی‌تواند پایه‌یی برای قانون‌گذاری باشد. قانون الاهی امری ناممکن است».
چهارم. آقای آرمین در شرح معنای «گفتاری‌بودن قرآن» می‌نویسد: «مقصود ابوزید از تأکید بر «گفتاری‌بودن قرآن» چیست؟ آن‌گونه که از این مقاله می‌توان دریافت تمام تلاش ابوزید این است که نشان دهد اگر فقیهان با قرآن نه فقط به مثابه‌ی «متن» بلکه به عنوان «گفتار» برخورد می‌کردند و به عبارت بهتراگر به جای تأویل‌گرایی مبتنی بر ناسخ و منسوخ تأویل‌گرایی مبتنی بر گفتاری‌بودن وحی را در دستور کار خود قرار می‌دادند، قطعاً در عرصه‌های خصوصی و عمومی به احکام و نتایج متفاوتی می‌رسیدند. چنان که خود به عنوان یک نمونه این نظریه را در موضوع ازدواج با اهل کتاب به کار می‌گیرد و به نتیجه متفاوتی می‌رسد.»

درباره‌ی نکته‌ی نخست، خود آقای آرمین نوشته‌اند که آقای کدیور نسخه‌یی از مقاله را برای ایشان فرستاده است. دریافت من آن است که ایشان همه‌ی کتاب را ندیده‌اند و چه نیکوست آقای کدیور باقی کتاب را نیز به صورت پی دی اف برای ایشان بفرستند. نصر حامد ابوزید در همان کتاب، در مقاله‌ی دیگری با عنوان «مسأله‌ی (پروبلماتیک) تأویل قرآن در دوران قدیم و جدید» پیش‌فرض‌های نقلی ابن تیمیه در تفسیر قرآن را برمی‌شمارد. نخستین پیش‌فرض آن است که «پاره‌یی از قرآن پاره‌ی دیگر را تفسیر می‌کند. بنابراین، آن‌چه جایی مجمل آورده شده، در جای دیگر به تفصیل آمده است (این اصل همه‌جا درست نیست، زیرا قرآن در بسیاری از واژگان تحولی معناشناختی پدید آورده است. در متنی که نزول آن بیش از بیست سال به طول انجامیده، معنای واژگان به دشواری می‌تواند تغییرنیافته بماند. این نکته‌یی است که محمد عبده و نیز امین الخولی در عصر جدید بدان اشاره بردند)». (کتاب موضوع بحث، صص. ۱۵۰-۱۵۱)
این یکی از مهم‌ترین پیامدهای به رسمیت‌شناختن سرشت گفتاری وحی است. مصحف عثمان که یکی از نسخه‌های ممکن و موجود صورت مکتوب وحی است متنی نیست که کسی از آغاز تا انجام آن را یک‌جا نوشته باشد. اگر تاریخ و ترتیب نزول شناخته نباشد (که در بسیاری موارد ناشناخته مانده است) امکان دقیق کشف معنای واژگان وجود ندارد. بنابراین، من نسبت ناروایی به ابوزید نداده‌ام؛ سهل است، این سخن را پیش از او عبده و الخولی دریافته و بازگفته‌اند.
بدون تمایز نهادن میان وحی و مصحف سخن ابوزید (و پیروان نظریه‌ی گفتاری‌بودن قرآن) دریافت نمی‌شود. وحی، گفتار پیامبر بود و مصحف متنی ساخته‌شده پس از پیامبر. آیا تردیدی هست که پیامبر درگذشت و – در دید مؤمنان – با کرانه‌کردن او رشته‌ی وحی گسست؟ آیا در همان چارچوب الاهیات سنتی نمی‌توان گفت ما دیگر به وحی دسترسی نداریم؟ اگر وحی در چشم‌انداز اعتقاد مسلمانان برای همیشه از میان رفته، یعنی گفتار قرآن که در زمان و مکان و حال و و برای مخاطبان خاصی بیان شده دیگر هرگز در دسترس ما آدمیان نخواهد بود. اگر بپذیریم که میان گفتار و نوشتار فاصله‌یی معناشناختی وجود دارد، بنابر این، منطقاْ ما امکان دریافت وحی گفتاری – وحی به صورت اصلی و نخستین خود را – از دست داده‌ایم، چون هم‌روزگار پیامبر نیستیم. آن‌چه در دست ما مصحف است، یکی از اشکال ممکن و موجود مکتوب وحی. حتا اگر فرض کنیم که مصحف عثمان ثبت موبه‌موی وحی باشد، بی‌افزود و کاست، جابه‌جایی یا پیش‌وپس، باز در گذار از گفتار به نوشتار، از نظام نشانگان گفتاری به نظام نشانگان نوشتاری عبور می‌کنیم. این دو نظام متفاوت به دو گونه‌ی متمایز «معنا» تولید می‌کنند. گزاره‌ی شفاهی وقتی به گزاره‌ای نوشتاری بدل می‌شود تحولی بنیادین در «معنا»ی آن پدیدمی‌آید. این نکته را تنها با آگاهی از تحولات علمی در رشته‌های زبانی و تاریخی مدرن می‌توان به درستی دریافت.
درباره‌ی نکته‌ی دوم امیدوارم با سطور بالا مراد من روشن‌تر شده باشد. نمی‌دانم مقصود آقای آرمین از این‌که «ابوزید متن‌بودگی قرآن را انکار نمی‌کند» چیست؟ البته که مصحف متن است و کسی نمی‌تواند بگوید مصحف عثمان متن نیست. اما می‌توان گفت وحی متن نیست. چون ایشان میان وحی و مصحف تمایز نمی‌نهند در نتیجه به آماج ابوزید راه نمی‌برند. وحی گفتاری است و مصحف نوشتاری.
نکته‌ای که ابوزید بدان ره می‌نماید آن است که با وجود متن بودن مصحف، مسلمانان همین مصحف را «از بر می‌خوانند» یا با صدای بلند تلاوت و قرائت می‌کنند؛ یعنی دوباره آن را به گفتار بدل می‌کنند. این به گفتار بدل شدن مصحف (متن) به دست مسلمانان جدا از گفتاری بودن وحی است. یعنی ما نخست گذار از گفتار وحیانی به متن نوشتاری می‌کنیم و سپس از متن نوشتاری به گفتار. گفتار دوم جز گفتار نخست است. گوینده‌ی گفتار نخست پیامبر و دریافت‌کننده‌ی وحی است و گوینده‌ی گفتار دوم میلیاردها مسلمان طی تاریخ و در پهنه‌ی زمین.
این‌جاست که ابوزید می‌نویسد: «با پژوهش‌هایی که درباره‌ی «قرآن در زندگی روزمره» به سامان بردم، دریافتم که دادوستد با قرآن تنها به مثابه‌ی «متن» از سرزندگی آن می‌کاهد. انگاره‌ی «متنی»، این حقیقت را نادیده می‌گیرد که قرآن هم‌چنان نقش خود را در زندگی روزمره‌ی مسلمانان به مثابه‌ی «گفتار» می‌گذارد نه تنها در مقام متن» (همان. صص. ۲۰۱-۲۰۲). یعنی همین مصحف مکتوب، به هیچ روی مانند شفای بوعلی نیست که مردمان در سکوت و در اوقات مطالعه بخوانند و بعد کنار بگذارند و به زندگی عادی بپردازند. «خواندن» مصحف، تبدیل آن به گفتار، کنش است، کنشی مؤمنانه که آن را از صورت ناب نوشتاری بیرون می‌آورد. مسلمانان با تلاوت و حفظ و قرائت هر روزه‌ی قرآن آن را وارد زندگی روزمره می‌کنند و بدین معنا آن را به «گفتاری سرزنده» بدل می‌نمایند. آقای آرمین، متأسفانه بدل شدن مصحف به گفتار را به معنای آن گرفته‌اند که قرآن هم متن است هم گفتار؛ که کمابیش قولی است پرابهام، اگر نه بی‌معنا. پژوهش‌گران بسیاری بر اهمیت تبدیل متن مقدس به گفتار در ادیان گوناگون از جمله اسلام تأکید کرده‌اند مانند ویلیام آلبرت گراهام در کتاب «فراسوی واژه‌ی مکتوب، سویه‌های شفاهی متن مقدس در تاریخ دین» که حدوداْ بیست سال پیش از کتاب ابوزید منتشر شده است.
نکته‌ی سوم البته اهمیتی کانونی دارد. انگیزه‌ی من در نوشتن یادداشت بر کتاب ابوزید بیشتر آن بود که به ویژه ایستگاه واپسین سفر فکری ابوزید را نشان بدهم. همان‌گونه که ابوزید در آغاز همین مقاله بر آن تأکید می‌ورزد، در رویکرد ابوزید به قرآن چرخشی فکری رخ داد. ابوزید اهمیت گفتاری بودن وحی در تقابل با نوشتاری بودن مصحف را دریافت. اما در همان مقاله و نیز در پاسخ به آقای اشکوری تأکید کردم که ابوزید آفریننده‌ی این رویکرد نیست. فرض کنید شخصی که گرایشی اخباری دارد، فردا اعلام کند این گرایش را فرومی‌گذارد و رویکرد اصولی را برمی‌گزیند. این بدان معنا نیست که او بنیادگذار اصول است. هم‌چنین لازم نیست او شخصاْ همه‌ی پیامدهای اصولی بودن را یک‌به‌یک برشمرد. هم او هم کسانی که دانش اصول فقه را می‌شناسند، معنا و پیامدهای گذار از اخباری‌گری به اصولی‌گرایی را به نیکی درمی‌یابند. من جایی از ابوزید نقل نکرده‌ام که او تصریح کرده از قرآن نمی‌توان قانون استخراج کرد، اما این پیامد ناگزیر تمایز میان گفتار وحی و مصحف است. کسانی که دهه‌ها پیش از ابوزید این نظریه را بسط داده‌اند به شرح پیامد یاددشده پرداخته‌اند. البته که اولاْ ابوزید فرصت زندگی نیافت تا بیش از این درباره‌ی نظریه‌ی گفتاری بودن وحی بنویسد؛ ثانیاْ برای کسی که تازیانه‌ی تکفیر گرده‌اش را شکسته و سوخته، نوشتن این نکته به زبان عربی ساده نیست. کسانی نیز که آشکارا در این باره سخن گفتند از ترس تکفیر و طرد در زبان‌های اروپایی نوشته‌اند.
و اما نکته‌ی چهارم. در آغاز مقاله‌ی مورد بحث، ابوزید می‌نویسد این چرخش فکری در ذهن او از بازنگری و بازخوانی سنت تفسیری با به کارگیری «پاره‌ای ابزارهای روش‌شناختی مدرن، مانند معناشناسی و نقد تاریخی و هرمنوتیک» صورت گرفته است (آقای آرمین همه جا «تأویلیة» را «تأویل‌گرایی» ترجمه کرده که خطا به نظر می‌رسد. در زبان عربی در برابر هرمنوتیک معادل «تأویلیة» می‌گذارند. روشن است که هرمنوتیک شاخه‌ای فلسفی یا قلمروی از نظریه‌ی ادبی است، ولی «تأویل‌گرایی» معنای روشنی ندارد). ابوزید تأکید می‌کند «در چارچوب سنتی مطالعات قرآنی در جهان اسلام، این روش‌های مدرن نامألوف‌اند».
نامألوف بودن این روش‌ها و نتایج حاصل از به‌کارگیری آن‌ها تفاهم میان قرآن‌شناسان سنتی و قرآن‌شناسان جدید را دشوار می‌کند. افزون بر آن‌که دیوار زبان نیز در این میان برکشیده است. نه تنها روش‌ها و مبانی و مصطلحات علوم مدرن برای قرآن‌شناسان سنتی عموماْ ناشناخته است که اغلب آنان با زبان‌های اروپایی که پژوهش‌های قرآن‌شناسی جدید بدان‌ها نوشته می‌شوند بیگانه‌اند. پشت این مانع مضاعف به راستی گفت‌وگو آسان نیست. گفتار و نوشتار، اصطلاح‌هایی شناخته شده در علوم ارتباطات، هرمنوتیک، معناشناسی، نشانه‌شناسی و نقد ادبی هستند. بدون توجه به معنای اصطلاحی آن‌ها بحث درباره‌ی «نظریه‌ی گفتاری بودن وحی» گنگ است. من از مطالعه‌ی ترجمه‌ی آقای آرمین دریافتم ایشان را می‌توان از قرآن‌شناسان سنتی قلمداد کرد که به قول قدما «اهل اصطلاح» نیستند و با مبانی و مصطلحات قرآن‌شناسی مدرن آشنایی کامل ندارند.
افزون بر نارسایی و نامفهومی پاره‌ای عبارات در ترجمه‌ی ایشان، برگردان نادرست مترجم برای اصطلاحات گواه این مدعاست. نمونه‌‌ی ترجمه‌ی نادرست مصطلحات در متن ایشان اندک نیستند. از جمله در همان آغاز مقاله، ابوزید از یک سخنرانی یاد می‌کند که در ۲۷ نوامبر سال ۲۰۰۰ در دانشگاه لایدن هلند ارائه کرده با عنوان: «قرآن، ارتباط میان الله و انسان». آقای آرمین اصطلاح «تواصل» (communication) به معنای «رسانش» یا «ارتباط» را – که اصطلاحی کلیدی در چند رشته‌ی علمی است – به «پیوند» برگردانده‌ و در نتیجه معنای عبارت را سراپا تغییر داده و به امری پیش‌پاافتاده بدل کرده‌ است.
اصطلاح دیگر که ترجمه‌ی یک‌سره نادرستی از آن به دست داده شده «التداولیة» است که به معنای pragmatics است. این اصطلاح با pragmatism که در عربی معمولاْ «الذرائعیة» برگردانده می‌شود، مرتبط اما از آن متفاوت است. پراگماتیکس، شاخه‌ای از زبان‌شناسی است که به مطالعه‌ی کاربرد زبان در سیاق اجتماعی و شیوه‌هایی می‌پردازد که مردم «معنا» را از طریق زبان، تولید و فهم می‌کند. آقای آرمین این اصطلاح کلیدی را «چرخشی و رفت و برگشتی» برگردانده‌ که هیچ ربطی با معنای اصطلاحی آن ندارد.
یا واژه‌ی «النص المستقبل» را به «متن پذیرفته» شده بازگردانده‌اند، بی‌توجه به این‌که «استقبال» در این‌جا معادل «دریافت» (reception)، اصطلاح کلیدی در نظریه‌ی «دریافت» در هرمنوتیک و اندیشه‌های کسانی مانند هانس-روبرت یاس (Hans-Robert Jauss) است.
روشن است که با دانش حوزوی از زبان عربی و با ذهنیت علوم القرآنی سنتی نمی‌توان درکی تمام‌عیار و ژرف از مطالعات قرآن‌شناختی جدید حتا به زبان عربی داشت، چه رسد به زبان‌های اروپایی که منابع اصلی بدان زبان‌ها نشر یافته است.
سرانجام، برای آقای محسن آرمین آرزوی پیروزی و کامیابی در پژوهش‌های قرآنی دارم و سپاس می‌گزارم از سایت جرس برای فراهم کردن زمینه‌ی گفت‌وگو در این باره.
مهدی خلجی

سه گفتار درباره‌ی قرآن

این سه گفتار به صورت سمینار اینترنتی از چهارم تا ششم فوریه‌ی ۲۰۱۳ در مؤسسه‌ی توانا برگزار شده است.

از تفسیر ایدئولوژیک به تفسیر انتقادی

بخش نخست:
اهمیت قرآن و حدیث در ساختار فکر اسلامی
بخش دوم:
تکوین تاریخی قرآن
بخش سوم:
روش‌های مدرن در تفسیر قرآن

پیامدهای گفتاری بودن وحی

دوست ارجمند آقای حسن یوسفی اشکوری نقدی نوشت بر نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن. این نقد استوار بود بر گزارشی که من از مقاله‌ای در این باره در واپسین کتاب نصرحامد ابوزید در سایت فارسی بی بی سی چاپ کردم. در پاسخ به نامه‌ای که آقای اشکوری برای من فرستاد توضیح مختصری دادم درباره‌ی این نظریه. ایشان پیشنهاد کردند این پاسخ نشر یابد. پاسخ من به نامه و مقاله‌ی ایشان در سایت جرس چاپ شد.

  جناب آقای اشکوری عزیز
با سلام و احترام
مقاله‌ی «نقد نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن» را خواندم. از شما سپاس‌گزارم که نظر خود را درباره‌ی آرای ابوزید به اطلاع دیگران از جمله من رساندید. امیدوارم در فرصتی به زودی بتوانم به همه‌ی نکاتی که در آن مقاله نوشته‌اید بپردازم. اما در این مجال تنها اشارتی کوتاه به اهمیت نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن می‌برم.
دعوی نزول قرآن به شکل شفاهی – همان‌طور که نوشتید – تازه نیست. هیچ مفسر یا متکلمی اسلامی ادعا نکرده که قرآن به صورت مکتوب از سوی خداوند نازل شده است. بنابراین مسأله‌ی اصلی صرفاً اعتراف به گفتاری بودن قرآن نیست.
آن‌چه البته جدید است نظریه‌ی گفتاری بودن وحی است که در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم به میان آمد. پیشتر بحث درباره‌ی گفتاری بودن متون مقدس در سیاق یهودیت و مسیحیت به نقد تاریخی آن متن‌ها انجامیده بود.
محمد ارکون سی سال پیش نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن را طرح کرد (کتاب مهم «خوانش قرآن» (Lecture du Coran) نخست در سال ۱۹۸۲ چاپ شد). دیگرانی نیز از پی او بر اهمیت آن تأکید کرده‌اند. در گزارش کتاب ابوزید آوردم که او در اواخر عمرش به این نظریه روی آورده و دریافته بود بدون این چشم‌انداز، پژوهش درباره‌ی قرآن چندان علمی نخواهد بود. بنابراین، از نظر شناخت مسیر فکری ابوزید آن کتاب پراهمیت است وگرنه اگر کسی در پی بحث گسترده‌تر در این باره باشد باید به آثار دیگران به ویژه محمد ارکون بنگرد. سیر قرآنی ابوزید در نقطه‌ای پایان گرفت که ارکون سی سال پیش‌تر از آن‌جا آغاز کرده بود.
گرچه، مفسران همه به شفاهی بودن «کلام الله» اذعان کرده‌اند؛ اما پیدایش نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن بدون تکوین انسان‌شناسی، نشانه‌شناسی، معناشناسی، زبان‌شناسی، جامعه‌شناسی ارتباطات، نقد ادبی، هرمنوتیک و دانش‌هایی از این دست در عصر جدید ممکن نبود. مفسران قدیم (و حتا سنتی امروز) بدون آگاهی از این نظریه‌ها نمی‌توانستند پیامدهای مهیب گفتاری بودن قرآن را بشناسند.
کسانی که نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن را پیش می‌کشند از گام نهادن در میدان مجادلات کلامی پیشینیان درباره «ماهیت وحی» یا «تحریف قرآن» می‌پرهیزند. در این نظریه فرض آن است که قرآن وحی الاهی است؛ وحی به هر معنا. اساساً قرآن‌شناسان جدید بحث در ماهیت وجودشناختی وحی را کمابیش بیهوده می‌دانند؛ چون امری فراتر از دسترس انسان‌هاست و برای آدمی تجربه‌ناپذیر. کانون پژوهش قرآن‌شناسان متن قرآن است نه تجربه‌ی وحیانی نبوی. این تجربه برای متلکمان و متألهان جذاب است. بحث تحریف نیز استوار بر این فرض است که نسخه‌ای اصلی و اصیل از قرآن وجود دارد ولی نسخه‌های موجود تحریف‌شده‌اند. در نظریه‌ی گفتاری بودن وحی بر تمایز معناشناختی و زبان‌شناختی هر گونه نسخه‌ی نوشتاری قرآن با وحی تأکید می‌شود.
من با خواندن مقاله‌ی شما دریافتم گویا سوء تفاهمی درباره‌ی نظریه‌ی گفتاری بودن قرآن وجود دارد. ظاهراً شما میان گفتار و نوشتار فرق چندانی نمی‌گذارید و هر دو را شکلی متفاوت برای بیان اندیشه‌ای واحد می‌دانید. از این رو پرسیده‌اید «چرا سرشت گفتاری قرآن با متنیت قرآن معارض است؟» یا «چرا چنین کتابی متن نیست؟» یا نوشته‌اید که متن بودن قرآن با گفتاری بودن آن ناسازگار نیست یا باور به گفتاری بودن قرآن چه گرهی می‌گشاید؛ دست آخر که باید قرآن را تفسیر کرد؟

نظریه‌ی گفتاری بودن وحی دو بخش دارد: مسأله‌ی تبدیل گفتار به نوشتار و مسأله‌ی متن نوشتاری در بستر فرهنگ گفتاربنیاد. توجه به پیامدهای معرفتی و معنایی این دو واقعیت، دانش تفسیر قرآن را زیر و زبر می‌کند و روش‌شناسی سنتی را سراپا به پرسش می‌‌گیرد.
شرح مختصر این دو مسأله: چه قرآن در زمان پیامبر جمع و تدوین شده باشد (همان‌طور که شما اشاره کردید) چه باور کنیم مصحف در زمان عثمان تکوین یافته، تردیدی نیست که گفتار وحیانی «تبدیل» به نوشتار قرآنی شده است. قرآن در مقام وحی الاهی سرشتی گفتاری داشت. وحی به صورت شفاهی به پیامبر ابلاغ شده و پیامبر نیز به صورت شفاهی آن را به مخاطبان روزگار خود (انسان‌هایی مشخص از قبائلی معلوم در جزیرة العرب) رسانده است. ابزار ارتباطی گفتار بوده نه نوشتار. این‌که شماری از صحابه در روزگار پیامبر یا پس از درگذشت او همه یا بخشی از قرآن را نوشته باشند، تفاوتی در این واقعیت پدیدنمی‌آورد. «اقرأ» – نخستین کلمه‌‌ی وحی شده بر پیامبر – به معنای خواندن از روی کتاب نبوده؛ زیرا کتابی در آن هنگام به نام قرآن وجود نداشته است. «اقرأ» به معنای بیان و ادای شفاهی است. در روایت‌ها حفظ و تغنی (به آواز خواندن) و تلاوت قرآن است که نیکو شمرده و توصیه شده است.

کسانی که بر سرشت گفتاری قرآن پای می‌فشارند و آن را برجسته می‌کنند با نظریه‌های جدید در دانش‌هایی که نام بردم – به ویژه انسان‌شناسی و زبان‌شناسی و علوم ارتباطات – آشنا هستند. در این نظریه‌ها نه تنها میان گفتار و نوشتار که میان جامعه‌ی گفتاری و جامعه‌ی نوشتاری فرق گذاشته می‌شود. جامعه‌ی گفتاری مانند جامعه‌ی پیامبر اسلام آن نیست که نوشتار ندارد. بل‌که مراد از جامعه‌ی گفتاری جامعه‌ی گفتاربنیاد است؛ همان‌طور که در جامعه‌ی نوشتاربنیاد نیز گفتار فراوان است. در جامعه‌ی گفتاری، اصالت با گفتار است؛ قاریان و حافظان قرآن بودند که مقامی ممتاز در جامعه به دست می‌آوردند. گفتار چون با عضو زبان صورت می‌گرفت، آن را «طبیعی» می‌دانستند و برتر از نوشتار می‌انگاشتند. نوشتار نیازمند بهره‌گیری از وسیله‌ای «غیرطبیعی» مثل پوست و کاغذ و جوهر بود و در معرض زوال. سنت تعلیمی در فرهنگ گفتاربنیاد شفاهی است؛ شاگرد حضوری کسی بودن بسیار پراهمیت است، به دلیل آن‌که علم فقط در کتاب نیست و دانش واقعی باید سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. حضور و گفتار برتر از غیاب و نوشتار به نظر می‌آمدند.
گفتار و نوشتار به مثابه‌ی دو ابزار ارتباطی از دو شیوه‌ی اندیشیدن برمی‌خیزند. پارادایم عقلانیت در جامعه‌ی نوشتاربنیاد با منظومه‌ی عقلانیت در جامعه‌ی گفتاربنیاد تفاوت ماهوی دارد. به همین سان، سرشت آگاهی تاریخی نیز در این دو جامعه متفاوت است. به عبارت دیگر ساختارهای بیانی و ارتباطی، بخشی از ساختارهای عقلانی و اجتماعی و تاریخی هستند. دال‌ها و مدلول‌ها در سیاق نوشتار با دال‌ها و مدلول‌ها در سیاق گفتار فرق می‌کنند (به دو کتاب کلاسیک والتر جی. آنگ (Walter J. Ong) با عنوان «گفتاربنیادی و نوشتاربنیادی» (Orality and Literacy) و «اهلی کردن ذهن وحشی» (The Domestication of the Savage Mind) نوشته‌ی جک گودی (Jack Goody) بنگرید). در جامعه‌ی امروز که غلبه با رسانه‌های دیجیتال است متخصصان علوم اجتماعی و ارتباطات از عقل دیجیتال یا عقل تصویری در برابر عقل گفتاری و عقل نوشتاری سخن می‌گویند (نمونه آثار مک‌لوهان است).
مصحف‌شدن اتفاقی انقلابی است. تبدیل گفتار به نوشتار گذار از یک ساختار معنا یه ساختار معنای دیگری است. شبکه‌ی دلالت‌های معنایی در سیاق قرآن گفتاری با شبکه‌ی دلالت‌های معنایی در بستر متنی بسته و مدون (مصحف) تفاوت بنیادی دارد. با این همه، «تبدیل» گفتار قرآنی به گفتار نوشتاری کاری مقدس نبود؛ یعنی بخشی از وحی یا رسالت نبوی به شمار نیامد. نه در قرآن دستوری برای آن هست نه در عالم بالا انجام گرفته؛ بل‌که به دست همان آدمیان خطاکار در روی همین زمین و به تدریج در بستر تاریخی و سیاسی و اجتماعی خاصی صورت پذیرفته است. مکتوب شدن قرآن یک اتفاق ممکن (contingent) است؛ یعنی ممکن بود روند رویدادها به گونه‌ای باشد که قرآن مکتوب نشود و مصحف پدیدنیاید و مانند بسیاری از کتاب‌های مقدس قدیم به صورت شفاهی باقی بماند. اگر دعوا بر سر جانشینی پیامبر فرجامی دیگر می‌یافت چه بسا فرایند مصحف‌سازی نیز به راهی دیگر می‌رفت. تصور کنید وحی اسلامی سرنوشت اناجیل را پیدا می‌کرد. اناجیل از آرامی به یونانی ترجمه شدند و اناجیل آرامی با مرگ این زبان از میان رفتند. اگر جریان فتوحات به شکلی دیگر پیش می‌رفت چه بسا ترجمه‌های قرآن جای آن را می‌گرفتند. مصحف «اتفاقی» بود که رخ داد. بر خلاف وحی که مقدس و الاهی است، مصحف نامقدس و انسانی است. این بر خلاف دیدگاهِ کلامی است که مادیتِ مصحف را نیز مقدس می‌داند و احکامی فقهی درباره‌ی آن دارد. مادیت مصحف، یعنی کاغذ و جلد و جوهر چاپ، مقدس نیستند.
افزون بر این، می‌دانیم که مصحف عثمان بی‌دردسر و خون‌ریزی به مصحف یگانه و رسمی اسلام بدل نشد. مصحف‌های دیگر یا نسخه‌های کامل یا ناقص دیگر قرآن سوزانده شد و قاریانی که مصحف عثمان را قبول نداشتند سربریده یا به انزوا رانده شدند. معتزلیان که به خلق قرآن باور داشند به تیغ سرکوب گرفتار آمدند. بحث درباره‌ی خودِ قرآن (نه تفسیر کلمات آن) جزو امور ممنوع و اصول راست‌کیشی شد و به تدریج یکی از مهم‌ترین نااندیشیده‌ها در گستره‌ی اندیشه‌ی اسلامی گردید. کسانی مانند ارکون یا ابوزید خواستار گشودن پرونده‌ی قرآن‌اند؛ بحث درباره‌ی چگونگی شکل‌گیری مصحف و این‌که آیا مصحف عثمان حرف به حرف یا در سرشت با وحی برابر است یا نه؟ آیا دانش تاریخی و زبانی و اجتماعی بر این برابری گواهی می‌کند یا این صرفاً اعتقادی کلامی است؟
قرآن گفتاری یک بار پدیدآمده و برای همیشه از میان رفته و بیرون از دسترس است. اما قرآن نوشتاری از پس سال‌ها و سده‌ها برجامانده است. با قرآن گفتاری، سیاق آن نیز برای همیشه نابوده شده؛ سیاقی که بدون آن معنا امکان‌پذیر نیست. فهم کامل سیاق وحی شفاهی برای ما ممکن نیست؛ چون دسترسی به آن گذشته هرگز برای ما امکان ندارد. ما نمی‌دانیم پیامبر هنگام خواندن هر یک از کلمات وحی چه حالت و هیأتی (gesticulation) داشته، چگونه آن‌ها را ادا کرده، شب بوده یا روز، تابستان بوده یا زمستان، خلوت بوده یا جلوت، چه کسانی در مجلس او بوده‌اند، پیش و پس رویدادها چه گذشته و هزار امر دیگر که «سیاق» بیان گفتاری را می‌سازند.
اما در نوشتار، ما سیاق را نه با نگریستن به واقعیت زندگی پیامبر و صحابه که با ارجاع به نوشتارهای دیگر دریابیم؛ یعنی دال‌های متن به مدلول‌هایی در متن‌های دیگر ارجاع می‌دهند. ما قرآن نوشتاری را جز با روابط بینامتنی آن با متون دیگر – از لغت و حدیث و سیره گرفته تا اسباب نزول – نمی‌توانیم درک کنیم؛ درحالی که مخاطبان گفتار قرآنی نه با ارجاع به متن‌های دیگر بل‌که در سیاق زنده‌ی و ملموس زندگی واقعی و بستر ادای کلمات، مراد پیامبر را درمی‌یافتند (برای آگاهی از رابطه‌ی حالت صورت و بدن با زبان، معنا و اندیشه بنگرید به کتاب «حالت و اندیشه» (Gesture & Thought) نوشته ی دیوید مک‌نیل (David McNeil).
بدین سان وحی به مثابه‌ی جزئی از تاریخ مقدس و تاریخ رستگاری جای خود را به مصحف در مقام بخشی از تاریخ زمینی داده است. وحی یک بار برای یک نفر رخ داده و تکرارناپذیر است؛ ولی مصحف ساخته‌ای بشری است که می‌توانند در میلیون‌ها نسخه تکثیر شود. پیوند ما با وحی برای همیشه از میان رفته است. بنابراین، ادعاهای متلکمان و اربابان ایدئولوژی اسلامی درباره‌ی قرآن در چشم خرد ارجی ندارد.

فراموش نکنیم که بر خلاف گفتار، نوشتار یک صنعت است، نوعی فن‌آوری است. جامعه‌ی نوشتاربنیاد جامعه‌ی صنعت‌بنیاد است. مداخله‌ی صنعت در تکوین متن، معنا را سراپا دگرگون می‌کند. جامعه‌ی نوشتاربنیاد، تاریخ‌نبیاد است، اما جامعه‌ی گفتاربنیاد در منظومه‌ی اساطیری می‌زید. زبان در فرهنگ گفتاری شعربنیاد است، حتا اگر شکل روایت داشته باشد ولی در جامعه‌ی نوشتاری، زبان نثربنیاد است حتا اگر سرشتی غنایی بیابد.
در پژوهش درباره‌ی عهد عتیق و عهد جدید با رویکرد نقد ادبی به ویژگی‌های زبانی و سبک‌شناختی متن‌هایی که در نظام گفتاربنیاد پدیدآمده‌اند توجه شده است. برای نمونه در متن‌هایی که درون فرهنگی گفتاربنیاد پدیدمی‌آیند گاه جمله‌ها با حرف عطف آغاز می‌شود (واو، ثمّ یا فاء). نحودانان سنتی آن را علامت تأکید لفظی قلمداد می‌کنند. اما در دانش‌های زبان‌شناسی و سبک‌شناسی جدید نشانه‌هایی از گفتاری بودن سرشت زبان به شمار می‌رود.
از اصول نگارش کتاب در بستر فرهنگ نوشتاری حفظ انسجام منطقی و سازگاری درونی است. مفهوم کتاب و مبنای نگارش آن در فرهنگ گفتاری یک‌سره دیگر است. افزون بر آن که اساساً قرآن کتاب نبوده است. اگر بپذیریم که وحی کتابی نبوده که یک‌باره نازل شود، فرض تناقض در وحی ناپذیرفتنی می‌نماید. می‌توان فرض کرد وحی و «کلام الاهی» از تناقض بری بوده است. آن تناقضی که ممکن است در مصحف بیابیم از آن روست که نه به وحی دسترسی داریم نه به روزگار و سیاق نزول آن. حل این تناقض‌ها باید با ارجاع به ویژگی‌های زبانی و تاریخی آیه‌ها صورت پذیرد نه با قوانین فقهی. هم‌چنین، مصحف بشری نمی‌تواند پایه‌ای برای قانون‌گذاری باشد. قانون الاهی امری ناممکن است، چون تنها با دسترسی به وحی است که می‌توان از قانونی الاهی و مقدس سخن گفت. مصحف در مقام برساخته‌ای بشری که می‌توانست صدها سیما و سیرت دیگر پیدا کند توانایی بخشیدن مشروعیت الاهی و تقدس به هیچ قانونی را ندارد. استناد و استشهاد به مصحف برای قانون‌گذاری یعنی معنا بخشیدن به آیه‌ها جدا از سیاق آن‌ها و در نتیجه ایدئولوژیک کردن تفسیر قرآن. برای رهایی از این دام باید مصحف را فاقد قدسیت دانست. فقه فراورده‌ی خطای روش‌شناختی و معرفتی در تاریخ اسلام بوده که باید پایان مشروعیت قدسی و معرفتی آن را پذیرفت.
سرانجام برای روشن‌تر شدن تحول معناشناختی در پدیده‌ی قرآن در پی گذار از گفتار به نوشتار، پیشنهاد می‌کنم به آرای نظریه‌پردازان نقد ادبی و هرمنوتیک‌دان‌هایی که هوادار نظریه‌ی «دریافت» (reception) هستند بنگرید (به ویژه آرای هانس-روبرت یاس.(Hans-Robert Jauss) در نظریه‌ی «دریافت» تأکید بر نقش خواننده یا هم‌کنشی میان خواننده و متن در تکوین معناست. در این نظریه حتا شکل ظاهری متن یا کتاب یا هر اثر هنری و شکل و هیأتی که خواننده با آن برخورد می‌کند در نوع فهم آن متن یا اثر نقش دارد. یعنی آن حالتی که خواننده در برابر اثری قرار می‌گیرد بسیار مهم است. پس کسی که مصحفی به خط عثمان طاها با کاغذ گلاسه در برابرش دارد فهمی از بُن متفاوت با مخاطب وحی شفاهی قرآن دارد. دیگر ممکن نیست یافتن کسی که چشم در چشم پیامبر دوخته، هم‌زبان و هم‌عصر و هم‌قبیله‌ی اوست و از همه‌ی فضای مادی و تاریخی که بیان شفاهی را احاطه کرده آگاهی دارد.
نمی‌خواهم وقت شما را بیشتر بگیرم. فقط خواستم اشاره کنم که این مسأله بدان صورت که شما نقد کردید در ذهن کسانی مانند ابوزید و ارکون نیست. شرح بیشتر را در سه‌گانه‌ی «قرآن‌شناسی محمد ارکون» – که در دست تألیف و ترجمه دارم – خواهم آورد.
آرزوی دیدار شما را دارم و امیدوارم به زودی این بخت دست دهد.
با تجدید تحیت و مودت.
مهدی

قرآن به مثابه‌ی گفتار؛ انقلاب در قرآن‌شناسی

این مقاله نخست در سایت فارسی بی بی سی نشر یافته است.
از همان زمان پیامبر، مسلمانان دریافتند که فهم قرآن کار ساده‌ای نیست. بارها مخاطبان پیامبر اسلام از او معنای پاره‌ای آیات را می‌پرسیدند. عمر بن خطاب از معنای «ابّ» (علف) در آیه‌ی «وفاکهة و ابّاً» (سوره‌ی عبس آیه‌ی ۳۱) پرسید و مسلمانان از معنای ستم در آیه‌ی «کسانی که ایمان آوردند و ایمان خود را با ستم نمی‌آلایند» (سوره‌ی انعام آیه‌ی ۸۲) پرسیدند. پیامبر پاسخ داد معنای ستم در این‌جا «شرک» است. به تدریح مسلمانان میان تفسیر و تأویل تفاوت نهادند؛ تفسیر بیشتر به معنای امروزی ترجمه و شرح واژگان به کار رفت و تأویل به معنای کشف مراد و معنای نهفته در متن. روزگار درازی – جز در میان شیعیان و صوفیان – تأویل باری منفی در زبان دانشمندان اسلامی داشت. تأویل به نزاع‌های سیاسی و کلامی پیوند یافت. وقتی در جنگ صفین امویان مصحف بر سر نیزه کردند و خواستار داوری قرآن شدند، علی بن ابیطالب گفت «تا دیروز با اینان بر سر تنزیل (قرآن) می‌جنگیدیم و امروز بر سر تأویل آن با آنان می‌جنگیم.»
قرآن متن بنیادی و کانونی اسلام است. در روزگار جدید جدا از مطالعاتِ پیشتازانه‌ی اسلام‌شناسان کلاسیک غربی درباره‌ی قرآن ، مسلمانان نیز کوشیدند به قرآن «بازگردند» و فهم خود را از آن نو کنند تا مگر درمانی برای نابهنگامی خود در جهان جدید و ناسازگاری ذهنیت‌شان با تمدن تازه بیابند. امروزه قرآن‌شناسی دو قلمرو مستقل دارد: قرآن‌شناسی سنتی که هم‌چنان به روش‌های کلامی قدیم برای تفسیر قرآن پایبند است و نهادهای رسمی مذهبی آن را ترویج می‌کنند و برخی روشن‌فکران دینی نیز در آن دایره می‌اندیشند. و دیگر قرآن‌شناسی مدرن که دانشی میان‌رشته‌ای است و دانشوران مسلمان و غیرمسلمان با تخصص در رشته‌های زبان‌شناسی، زبان‌شناسی تاریخی (فیلولوژی)، تاریخ، روایت‌شناسی، هرمنوتیک و مانند آن آفریدگارش هستند و به غنای روزافزون آن یاری می‌رساندند.
نصر حامد ابوزید، قرآن‌شناس نام‌بردار مصری، کتاب‌های مهمی در زمینه‌ی تاریخِ تأویل و مجادلات کلامی بر سر آن نوشت و به ویژه درباره‌ی روش‌شناسی تأویل قرآن پژوهش‌هایی ماندگار انجام داد. او در ماه ژوئیه‌ی سال ۲۰۱۰ به مرگی زودهنگام دست از کار شست، اما کتابی که پس از درگذشت‌اش نشر یافت نشان‌دهنده‌ی چرخشی فکری در قرآن‌شناسی ابوزید است که اگر زنده می‌ماند و یافته‌های فکری خود را بسط و شرح بیشتر می‌داد شاید زودتر ارکان قرآن‌شناسی سنتی به لرزه می‌افتاد.
کتاب «نوآوری و تحریم و تأویل؛ در کشاکش شناخت علمی و هراس از تکفیر» مقالاتی بسیار سودمند در بر دارد، اما دو مقاله‌ی واپسین آن از چشم‌انداز قرآن‌شناسی اهمیتی ویژه دارند: مقاله‌ی «مشکلِ مبانی (پروبلماتیکِ) تأویل قرآن در روزگار قدیم و جدید» و مقاله‌ی «رهیافتی نو به قرآن: از «متن» به «گفتار». ابوزید در این مقاله‌ی اخیر است که چرخش فکری خود را فرانموده است.
قرآن؛ واسازی «متن»
ابوزید می‌نویسد غالب مفسران سنتی و جدید (به استثنای قرآن‌شناسانی مانند محمد ارکون) از یک نکته‌ی مهم به تغافل درگذشته‌اند: قرآنی که بر پیامبر نازل شد «متن» نبود و این چنین که امروزه در دست ماست، یک‌باره، نازل نشد. قرآن به صورت کتابی مدون با ترتیب خاص سوره‌ها و آیه‌ها حاصل گردآوری و تدوین در عهد صحابه است. نخسیتن نسخه‌ی «مصحف» که فاقد نقطه‌گذاری و اعراب بود در عصر خلیفه‌ی سوم، عثمان بن عفان شکل گرفت و نسخه‌ی نهایی، پس از نقطه‌گذاری و اعراب‌گذاری، در روزگاری بسی دیرتر پدیدآمد. مصحف پدیدآمد – یعنی اوراقی میان دو جلد با نظم و ترتیب و تدوین خاص که مسلمانان باور دارند افزود و کاستی در آن روا نیست. پدیدآیی مصحف از یاد همگان برد این واقعیت را که قرآنِ وحی‌شده مصحف نبود؛ بل‌که در فرایندی تاریخی به مصحف «تبدیل شد».
قرآنِ وحیانی گفتار، بل‌که گفتارهایی بود که طی بیست سال و اندی پیامبر با مخاطبان خود به میان آورد؛ گفتارهایی هر یک در سیاق و بستر تاریخی متفاوت و برای مخاطبانی گوناگون. تا کنون قرآن را «متن» یا «مصحف» انگاشته‌اند و کوشیده‌اند آن را تفسیر و تأویل کنند. اما این پیش‌انگاشت خطاست و در نتیجه ساختمان تفسیرهایی که بر آن بناشده کژ و سست است. نصر حامد ابوزید می‌نویسد من نیز عمری با چنین فرضی به قرآن پرداختم و در کتاب‌های خود – از جمله‌ی «مفهومِ متن» که به فارسی نیز برگردانده شده – روش‌شناسی تأویل متن را کاویده و پژوهیده‌ام. اما اکنون دریافته‌ام که به بیراهه رفته‌ام و باید از نو قرآن را به شکلی دیگر دید.
دشواری‌های «متن»انگاریِ قرآن
پس گام نخست رها شدن از انگاره‌ی قرآن به مثابه‌ی «متن» است. فقیهان و مفسران سنتی هنگامی که آهنگ تأویل قرآن دارند خود را در برابر متنی می‌یابند که ناسازگاری‌های درونی دارد. از آن‌جا که فرض بر وحیانی بودن قرآن است و در کلام الاهی تناقض و ناسازگاری نباید روی دهد، فقیهان و مفسران ابزارهای مفهومی خاصی برای رفع این ناسازگاری‌ها می‌سازند. برای نمونه، فقیهان چون قرآن را «متن» می‌انگارند آن را منبع قانون‌گذاری نیز می‌شمرند. وقتی آیه‌هایی می‌یابند که درباره‌ی موضوعی واحد احکامی متفاوت صادر می‌کند ناگزیر مفهوم «نسخ» را می‌آفرینند. از نگاهِ آنان آیاتی ناسخ و آیاتی منسوخ‌اند.
برخی مفسران آیات قرآن را بر چهار گونه دانسته‌اند: ۱) آن‌چه لفظ و حکم آن نسخ شده؛ یعنی آیاتی که بخشی از «قرآن» بوده و بعد یک‌سره از کلام الله حذف شده است و دیگر «قرآن» نیست ۲) آن‌چه که حکم آن نسخ شده اما لفظ آن باقی مانده؛ یعنی آیاتی که جزو «قرآن» هستند ولی هیچ اثری ندارند ۳) آن‌چه لفظ آن حذف و نسخ شده، اما حکم‌اش برجا مانده ۴) آن‌چه لفظ و حکم آن هست و نسخ‌نشده است.
از آن‌جا که مفسرّان سنتی توانایی علمی برای کشف ترتیب دقیق نزول آیات را نداشتند، تشخیص ناسخ و منسوخ خود نیز محل خلاف و نزاع میان آنان بود. هم‌چنین تقسیم آیات قرآن به «محکم» (آن‌چه معنای آن روشن است) و متشابه (آن‌چه معنای آن روشن نیست و نیاز به تأویل دارد) نبرد میانِ متکلمان مذاهب گوناگون را دامن زد. «مجمل» و «مبیّن» و «عام» و «خاص» از دیگر ابزارهای مفهومی به شمار رفتند که همه در کار رفع تناقض‌های ظاهری «متن» کلام خدا بودند.
همان‌گونه که آمد انگاشتِ «قرآن» به مثابه‌ی «متن» این باور را مجال داد که «قرآن» می‌تواند مبنایی برای قانون‌گذاری و مشروعیت به احکامی همیشگی فارغ از زمان و مکان باشد. یعنی «متن»انگاری قرآن با بی‌اعتنایی به «تاریخمندی» آن قرین است. در حالی که قرآن رشته‌ای گفتارها بود که در سیاقی تاریخی پدیدآمد؛ سرشتی زنده داشت گوینده‌ و مخاطبانی مشخص داشت و در بستر رویدادیی خاص گفته می‌شد و به نیازهایی واقعی و انسانی پاسخ می‌داد. بدین سان، «تفسیر قرآن به قرآن» که ابن تیمیه نخست آن را پیشنهادکرد (و در ایران محمد حسین طباطبایی، نویسنده‌ی تفسیر المیزان بدان شناخته شده) بی‌معناست و هم‌چنین تفسیر موضوعی.
«متن»انگاری قرآن سلب زندگی و پویایی آن است و بدل کردن‌اش به هویتی جامد، تغییرناپذیر و درنتیجه محصور در دیواره‌های ستبر تأویل‌هایی ثابت. هم‌چنین، «متن»انگاری قرآن آن را بازیچه‌ی اغراض سیاسی قرار می‌دهد و هر فرقه‌ای آن را به معنایی برابر میل و سود خود تعبیر می‌کند. ایدئولوژیک کردن قرآن با فرض «متن» بودن آن صورت می‌گیرد و تنها راهِ ایدئولوژی‌زدایی از آن شناخت سرشت گفتاری آن است.

قرآن؛ گفتارها و آواها
دریافت سرشت گفتاری قرآن بدان معناست که قرآن مانند هر گفتاری دربردارنده‌ی دیالوگ (گفت‌وگو)، جدال، نفی و پذیرش و گزینش و مانند آن است. قرآن سخنی شفاهی است نه متنی نوشتاری. آن را باید با ابزارهای تحلیل گفتار و سخن دریافت نه روش‌شناسی متن. اگر قرآن را گفتار بدانیم دیگر تناقضی در آن نمی‌یابیم. فرض تناقض از آن روست که قرآن را مصحف می‌انگاریم؛ گویا کسی نشسته و کتابی نوشته است از آغاز تا پایان. اما اگر بدانیم که قرآن مجموعه گفتارهایی است که طی بیست و اندی سال در شرایط گوناگون بر زبان پیامبر جاری شده تناقضی دیگر در کار نخواهد بود؛ آن‌چه تناقض به چشم می‌آید از موقعیت‌های گوناگون بیان گفتارها برمی‌خیزد و نقص نمی‌تواند بود.
نصرحامد ابوزید می‌نویسد قرآن آوایی واحد نیست بل‌که آواهایی چندگانه از آن به گوش می‌رسد. کسانی که قرآن را «متن» می‌انگاشتند می‌کوشیدند با تحلیل ساختاری، شکل‌های ادبی قرآن را طبقه‌بندی کنند: آیات سوگند و آن‌چه بدان مربوط است، آیات به معنای علامات و آیات به معنای واحد قرآنی، داستان‌ها، احکام، نیایش‌ها.
محمد ارکون که از پیشگامان درکِ قرآن به مثابه‌ی گفتار است با الهام از طبقه‌بندی گونه‌های ادبی در عهد قدیم که پل ریکور، فیلسوف فرانسوی، انجام داد، گفتارهای قرآنی را به گفتار نبوی یا پیش‌گویانه، گفتار قانون‌گذارانه (تشریعی)، گفتار داستانی، گفتار تقدیس‌گرانه، گفتار نیایشی (یا غنایی و شعری) بخش‌بندی کرد. اما ابوزید بر او خرده می‌گیرد که به رغم آگاهی‌اش از سرشت گفتاری قرآن، محمد ارکون قرآن را دارای ساختار نحوی واحدی برای ارتباط می‌داند: ساختارِ من (متکلم) – تو (پیامبر) و شما «جماعت مؤمنان» و گاه غیر مؤمنان و مشرکان مکه و اهل کتاب. یعنی شکل چیره‌ی ارتباطی در قرآن به صورت منِ گوینده و توی مخاطب یا شمای مخاطبان صورت می‌بندد. ابوزید می‌نویسد شاید این شکل غالب ارتباط باشد اما یگانه ساختار ارتباط در گفتارهای گوناگون قرآنی نیست. بدین معنا قرآن دارای آوایی واحد نیست، بل‌که آواهایی گوناگون از آن شنیدنی است. آوای «مقدس» همیشه از ضمیر متکلم «انا» (من) برنمی‌آید. بسیاری اوقات ضمیر غایب «هو» (او) آواگر امر مقدس است. در گفتار نیایش‌گرانه، به امر مقدس با ضمیر «انت» (تو) اشاره می‌شود. در سوره‌ی حمد که گشایش مصحف است، نخست امر مقدس به صورت نحوی غایب حضور دارد و بعد به شکل مخاطب از آن یاد می‌شود. یعنی از میانه‌ی سوره، کلام خدا به کلام انسان بدل می‌شود که خدا را به خطاب می‌گیرد و از او هدایت می‌جوید؛ نوعی دیالوگ، دادوستد زنده که به خوبی سرشت گفتاری قرآن را وامی‌نماید.

دریافتی پویا از گفتار قرآنی
پیامدهای شناخت قرآن به مثابه‌ی گفتار و رهیدن از انگاره‌ی اصالتِ مصحف زیر و زِبر کننده است. وقتی در نظر بگیریم آیات قرآن سخنانی هستند وحیانی که در شرایط گوناگون بنا به اقتضائات مختلف بر زبان پیامبر جاری شده دیگر نه تناقضی در آیات می‌بینیم و نه با چشم‌ پوشیدن از گوهر تاریخمند قرآن آن را منبع قانون‌گذاری برای احکامی جاودانه می‌انگاریم. ابونصر در این مقاله به نمونه‌های بسیاری که حاصل این نوع نگرش به قرآن‌اند اشاره می‌کند. یک نمونه‌ از آن‌ها ازدواج میان‌مذهبی – ازدواج مرد مسلمان با زنی از اهل کتاب و به عکس – است.
آوردیم که گونه‌ای از گفتارها در قرآن گفت‌وگویی است. مؤمنان از پیامبر درباره‌ی چیزی می‌پرسند و پیامبر از زبان وحی پاسخ آن‌ها را می‌دهد. مؤمنان از شراب و قمار و یتیمان و طعام صدقات و جنگ در ماه‌های حرام و انفال و بسیاری چیزهای دیگر پرسیده‌اند. گاه پاسخ پیامبر به پرسشی واحد در دو موقعیت متفاوت گوناگون بوده است. این‌جاست که فقیهانِ «متن‌»‌انگار، بحث ناسخ و منسوخ و خاص و عام را پیش‌ می‌کشند تا به گمان خود گرهِ تناقض را بگشایند. اما ابوزید می‌گوید فهم قرآن به مثابه‌ی گفتار پرده از افق تازه‌‌ای در شناخت قرآن برمی‌اندازد.
در سوره‌ی مائده آمده است از تو (پیامبر) می‌پرسند چه چیز بر آن‌ها مباح شده است؛ «بگو چیزهای پاکیزه بر شما حلال شده و نیز خوردن صید آن حیوان که به آن صید کردن آموخته‌اید، چون پرندگان شکاری و سگان شکاری، هر گاه آن‌ها را بدان سان که خدایتان آموخته است تعلیم داده باشید. از آن صید که برایتان می‌گیرند و نگه می‌دارند بخورید و نام خدا را بر آن بخوانید و از خدا بترسید که او سریع الحساب است».
آیه‌ی پس از آن می‌گوید «امروز چیزهای پاکیزه بر شما حلال شده است؛ طعام اهل کتاب بر شما حلال است و طعام شما نیز بر آن‌ها حلال است. و نیز زنان پارسای مؤمنه و زنان پارسای اخل کتاب، هرگاه مهرشان را بپردازید، به طور زناشویی نه زناکاری و دوست‌گیری، بر شما حلال‌اند. و هر کس که به اسلام کافر شود عمل‌اش ناچیز شود و در آخرت از زیان‌کاران خواهد بود». (ترجمه‌ی آیات از محمد مهدی فولادوند) یعنی مسلمان می‌تواند با زنِ اهل کتاب ازدواج کند همان‌گونه که مسلمانان می‌توانند از خوراک اهل کتاب بخورند.
برخی فقیهان پنداشته‌اند که این حکم با آیه‌ی ۲۲۱ سوره‌ی بقره که در آن قرآن مؤمنان را از ازدواج با زنان مشرک پرهیز می‌دهد نسخ شده است (در بسیاری آیات قرآن اهل کتاب جزو مشرکان قلمداد شده‌اند. ابن رشد در «بدایة المجتهد و نهایة المقتصد» (جزء دوم،باب نکاح، کتاب هشتم) می‌گوید در این باب دو دیدگاه در فقه وجود دارد: دیدگاه نخست از آن فقیهانی است که آیه‌ی سوره‌ی بقره را عامی می‌دانند که با آیه‌ی سوره‌ی مائده تخصیص خورده است. یعنی ازدواج مسلمان با زنی از اهل کتاب حکم خاصی است که از دائره‌ی حکم عامی که ازدواج با زنانِ مشرک را حرام می‌کند بیرون است. دیدگاه دوم از آن کسانی است که می‌گویند آیه‌ی بقره حکم آیه‌ی سوره‌ی مائده را نسخ کرده و در نتیجه ازدواج مرد مسلمان با زن اهل کتاب جایز نیست. فقیهان قرآن را «متن» و مرجع قانون می‌دانند و لاجرم ناسازگاری در آن ناپذیرفته است.
اما به نوشته‌ی ابوزید اگر به سرشت گفتاری قرآن بنگریم از بند نسخ و تخصص می‌رهیم و افقی گسترده‌تر پیش چشم‌مان گشوده می‌شود. از این چشم‌انداز می‌توان گفت آیه‌ی سوره‌ی بقره – که زودتر نازل شده و در نتیجه نمی‌تواند ناسخ باشد و البته می‌تواند منطقاً عام باشد و با آیه‌ی سوره‌ی مائده تخصیص بخورد – گفتاری است جدا از گفتارِ سوره‌ی مائده. گفتار سوره‌ی بقره معطوف به جدایی و فاصله‌گیری از مشرکان است؛ همان گفتاری که در سوره‌ی «کافرون» نیز هست؛ ما را با شما کاری نیست، شما را نیز با ما کاری نباشد. اما گفتار سوره‌ی مائده معطوف به هم‌زیستی با اهل کتاب در مدینه است. یعنی در موقعیت جدید مسلمانان دوباره از پیامبر حکم مسأله‌ای را پرسیدند که پیش‌تر می‌دانستند، اما نمی‌دانند در موقعیت تازه آیا حکم بر همان قرار هست یا نه. در موقعیت جدید مسلمانان با یهودیان در مدینه زندگی می‌کردند. چنین است که سخن وحیانی این بار مسلمانان را به هم‌زیستی با اهل کتاب فرامی‌خواند و به ازدواج با آن‌ها و خوردن غذای آن‌ها و دادن غذا به آن‌ها.
به باور ابوزید پرسش این است: کدام قاعده باید چیره باشد؟ قاعده‌ی هم‌زیستی مسالمت‌آمیز یا قاعده‌ی دوری‌گزینی و پشت‌کردن؟ آیا هم‌زیستی بدون برابری و مشارکت در خوراک و زندگی روزمره و ازدواج‌های میان‌مذهبی ممکن است؟ بر همین قرار آیا نابرابری میان زن و مرد در شرایطی که هم‌زیستی برابری میان آن‌ها را اقتضا می‌کند ممکن است؟ آیا در موقعیتِ مدرن که سیاقی یک‌سره تازه و متفاوت از سیاق نزول آیات مربوط به زنان است، خداوند می‌تواند یک‌سره چشم بر تغییرات اجتماعی ببندد و مردمان را مکلف به احکامی کند که با موقعیتِ انسانی و تاریخی آن‌ها ناسازگار است؟
به قول ابوزید باید اصل و فرع را در گفتارهای قرآنی بازشناخت. هرجا سخن از عبادت یا آفرینش است خدا میان زن و مرد فرقی ننهاده است. اما وقتی به قلمرو اجتماعی می‌رسد گفتارهای قرآن تبعیض‌آمیز به نظر می‌آیند. ابونصر می‌گوید گفتارهایی که به موقعیت اجتماعی زن اشاره دارد همه بسته به سیاق نزول آیات‌اند. در نتیجه باید اصل را آیات ناظر به آفرینش زن و مرد قرار داد که آن‌ها را برابر می‌دانند. آیات ناظر به موقعیت اجتماعی فرع‌اند؛ یعنی اگر پیامبر امروز زنده بود و مسلمانان می‌توانستند از او درباره‌ی مسائل‌شان بپرسند و حکم خدا را درباره‌ی برابری اجتماعی، سیاسی و اقتصادی زن و مرد بخواهند، بی‌گمان خداوند به برابری آن‌ها حکم می‌داد.
ابوزید می‌گوید مسأله آن است که ما به چیزی به نام آزادی انسان باور داریم یا نه. در کار تأویل گفتارهای قرآنی اگر کسی به اصل آزادی فرد – چه زن چه مرد – مسئولیت و اختیار او در برگزیدن دین و بسیاری چیزهای دیگر باور نداشته باشد راهی برای رهایی از چنبره‌ی بسته‌ی ذهنیتِ متعصب نیست؛ ذهنیتی که قرآن را قربانی تاریک‌اندیشی خود می‌کند و مسلمانان را از هم‌زیستی مسالمت‌آمیز با دیگران و مشارکت تمدنی با ملت‌های دیگر بازمی‌دارد.
سنجش رأی ابوزید مجالی دیگر می‌طلبد، غرض تأکید بر اهمیت راه نوی است که او در اواخر عمرش برای فهم قرآن یافته بود. نگارنده این کتاب و شماری دیگری از مقالات قرآن‌شناختی ابوزید را در دست ترجمه دارد و در مجموعه‌ای با عنوان «قرآن‌شناسی ابوزید» منتشر خواهد کرد.
مشخصاتِ کتاب‌شناختی
نصر حامد ابوزید، التجدید و التحریم و التأویل؛ بین المعرفة العلمیة و الخوف من التکفیر، بیروت، المرکز الثقافی العربی، ۲۰۱۰

وبسایت مهدی خلجی

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all