یادی از ابوزید، روایتی از یک آشنا

488 بار مشاهده شده

 محمد محق

نخستین بار که با نام نصر حامد ابوزید آشنا شدم هنگامی بود که دعوای جنجالی میان او و مخالفانش در مصر به راه افتاده بود. مجلۀ المجتمع که از کویت به نشر می رسید در برخی شماره هایش نتایج این دعوا را گزارش می کرد. من سرانجام دانستم که او بخاطر دیدگاه هایش تکفیر شده است. گرچه من در آن زمان به جبهۀ بنیادگرایی نزدیک بودم و از محکومیت وی خوشحال گردیدم، اما از این تعجب کردم که چرا وی در نظامی به این محکومیت رسیده است که از نظر بنیادگرایان مسلمان نظامی نا اسلامی و مردود تلقی می شد. من این تناقض را نمی توانستم حل کنم. سالها بعد در یافتم که نه این رژیم نسبت به رژیمهایی که اسلامی خوانده می شوند چندان غیر اسلامی بوده است و نه مخالفان اسلامگرایش چندان با آن معیارهای ایده آلی که ما در آن زمان در نظر داشتیم برابر بوده اند. این موضوع به سالهای 1995 و 1996 بر می گردد.

چند سال بعد، در سال 2002 هنگامی که می خواستم سری به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بزنم، در صدد بر آمدم که موضوعات مربوط به نو اندیشی دینی را بیشتر پی بگیرم. مباحث نو تا آن هنگام برایم جذابیت پیدا کرده بود و می خواستم بدانم چرا عده ای می کوشند تفاسیر جدیدی از دین ارائه کنند و با چه سازوکاری به این عمل رو می آورند. من تا آن زمان بیشتر کتابهای عبدالکریم سروش را خوانده بودم و با مقالات کیان آشنایی داشتم. آنچه توجهم را به طور خاص به ابوزید معطوف کرد جر و بحثی بود که در آستانۀ برگزاری نمایشگاه کتاب، با دوست کتابخوان و جستجوگرم آقای سفید روان داشتم و دیدم او به شکل چشمگیری شیفتۀ ابوزید شده است. گمان می کنم اندکی پیش از آن بود که نشریۀ کیان  بخاطر نشر مصاحبه ای با ابوزید به تعطیلی کشانده شده بود.

تا این زمان نگاهم معتدلتر شده بود و دیگر آن روحیۀ مخالفت با این طیف از اندیشمندان در من باقی نمانده بود. در آنجا، ضمن تهیۀ کتاب معنای متن از ابوزید که به تازگی انتشار یافته بود، یک کتاب از سعید عدالت نژاد بدست آوردم که مقالاتی بود در بارۀ افکار ابوزید. این کتاب نگاه جامعتری به من بخشید و آگاهیم را در بارۀ آثار ابوزید و اندیشه هایش و انتقاداتی که متوجه اوست، افزایش داد.

دو سال بعد که کتاب نقد گفتمان دینی نیز ترجمه و منتشر شد، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآن بودم، و در ضمن یکی از درسها – بنا به درخواست استاد- قرار بر این شد که من کتاب معنای متن را نقد کنم. هنوز رگه های ضعیفی از مخالفت با ابوزید و همفکرانش در ذهنم حضور داشت و از همین رو این کتاب را که قبلا یک بار خوانده بودم، این بار با دقت و وسواس بیشتری به بررسی گرفتم تا هر رشته ای از انحراف که در این طرز تفکر می بینم بر آفتاب افکنم، و از این رهگذر هم قدرت خود را در زمینۀ پاسداری از ارزشهای فکر سنتی-بنیادگرایی دینی به نمایش گذارم و هم استاد درس را خشنود گردانم.

کتاب را به دقت خواندم، و شروع به یاد داشت برداری نمودم. هنگامی که تحقیق را شروع به ترتیب و نگارش کردم چیزی در چنگ نداشتم که مرا به کار آید. هیچ دستاویز مهمی برای تکفیر ابوزید نیافته بودم. دوباره کتاب را به بررسی گرفتم، اما همچنان چیزی دستگیرم نشد. نمی توانستم به لوازم سخنانش بچسبم و با تأویل آنها مطالبی را به او نسبت دهم که نگفته است. این کار با روحیۀ علمی سازگاری نداشت، و خشنودی استاد هم بدان پایه برایم مهم نبود که به بهای فریب خودم به دستش آورم.

عملا تحقیقی که باید می نوشتم کم مایه و عقیم مانده بود، چون آن را نه به توصیف و تمجید از عملکرد ابوزید آغاز کرده بودم و نه با روحیۀ بیطرفی، بلکه به قصد نقد بیرحمانه ای بدان روی آورده بودم که هم خودم را ارضا کند و هم استاد را. مانده بودم چه کار کنم که حرفی برای گفتن داشته باشم. ناچار، کتاب نقد گفتمان دینی را با آنکه ربط مستقیمی به موضوع بحثم نداشت برداشتم و مجددا خواندمش و از میان آن چند مطلبی بدست آوردم که بهانه ای برای نقد نسبتا علمی ابوزید فراهم آید؛ هر چند در آن هم مطلبی در آن حد نیافتم که بتوان با درنظرداشت قواعد علمی متکلمان مسلمان در زمینۀ جواز تکفیر کسی، او را تکفیر کرد. جالب این بود که مدتی بعد، وقتی به آقای مصطفی اربابی از اهل قلم خراسان که رگه های بنیادگرایی افکارش قویتر از من بود، در این باره صحبت می کردم دیدم او نیز کتاب نقد گفتمان دینی را خوانده و می گوید برخی از انتقادات این آدم درست است و ما نباید با همه چیزی که او گفته است برخوردی از روی تعصب داشته باشیم. من دیگر تا آن زمان نظرم در بارۀ ابوزید کاملا تغییر کرده بود، بخصوص که کتاب نظریۀ مجاز در نزد معتزله اش را نیز مروری کرده بودم. البته نتوانستم این تغییر دیدگاه را که نتیجۀ آن تحقیق بود در نوشته ام در آن زمان بگنجانم، چون این به ناخشنودی استاد می انجامید و این می توانست به نمره ای که در کلاس به من داده می شد تاثیر بگذارد.

این هم از مصایب جهان شرق است که دانشگاه ها و محیطهای آموزش عالی ما از آن مایه تسامح و وسعت نظر برخوردار نیست که بتوان نتیجۀ تحقیق خود را اگر با پیشفرضهای رایج همخوانی نداشت، به راحتی منتشر کرد. حال آنکه اصل در تحقیقات علمی این است که پژوهشگر کوشش کند تا جایی که در توان دارد خود را از چنگ پیشفرضهایش رها سازد و با ذهنی فارغ از موضعگیریهای پیشینی به سراغ بحثش برود. این کار اگر کاملا ممکن نباشد، وی دست کم باید خود را از نظر روانی برای این آماده بسازد که اگر در مسیر تحقیقش به نتایجی رسید که با پیشرفرضهایش متفاوت بود، آنها را بپذیرد.

هنگامی که در سال 2008 عازم مصر شدم، از طرف دکتر حسن حنفی دبیرکل انجمن فلسفی مصر به اشتراک در کنفرانس سالانۀ این انجمن که در کتابخانۀ مشهور اسکندریه دایر می گردید، دعوت گردیدم. در نخستین روز برگزاری کنفرانس، یکی از سخنرانان در ضمن صحبتش به حاضران مژده داد که دکتر ابوزید نیز به مصر آمده و به جلسات بعدی کنفرانس حضور خواهد داشت. این خبر برایم جالب بود، تا با استفاده از این فرصت با وی آشنا شوم. روز دوم ساعتی با وی به گفتگو نشستم..

موضوع صحبت ما نوزایی (= رنسانس) شرق بود و نقش اصلاح اندیشۀ دینی و اهمیت کار دانشمندانی که در این عرصه کار جدی می کنند. در ضمن صحبتها اشاره ای کردم به آن تحقیق کذایی که روزی انجامش داده بودم و سپس یادی شد از نو اندیشان دینی در ایران و افغانستان و دیگر کشورهای اسلامی. او از آقای مجتهد شبستری یاد کرد و از تسلطی که بر هرمنوتیک دارد و آشنایی خوبش با منابع سنتی، و افزود که بدون آشنایی عمیق با سنت نمی توان به اصلاحش کوشید. او گفت از نزدیک با آقای شبستری آشناست و در یکی از سفرهای او به اروپا به فرودگاه به استقبالش رفته است.

او به من گفت من فکر می کنم که شبستری بهتر از دکتر سروش به این گونه مباحث تسلط دارد، چرا که آقای سروش در علوم سنتی تخصص ندارد. من اما از اثرگذاری آشکار سروش بر بیشتر از یک نسل سخن گفتم و اینکه در مباحثی که از دین مطرح می کند به منابع معتبری مانند تفسیر کبیر امام فخر رازی و المیزان علامه طباطبایی و حجة الله البالغة از شاه ولی الله دهلوی اشاره می کند و از مجموع بحثهایش دانسته می شود که اگر در این زمینه متخصص نیست، آشنایی خوبی دارد.

من از او پرسیدم چرا متفکران برجستۀ جهان اسلام به ویژه آنان که در زمینۀ اصلاح دینی تلاش می کنند در صدد ایجاد پیوندی جهانی میان خود نیستند تا هم مرکز مشخصی داشته باشند و هم تریبون مشخصی، و از این طریق زمینۀ تبادل افکار بخوبی فراهم آید و بجای کارهای فردی، به مرور شاهد یک تحرک جمعی باشیم که اثرات خود را به شکل محسوستری بر فرهنگ و اندیشۀ مردمان ما داشته باشد. او گفت چنین طرح کلانی با توجه به گرفتاریهای کاری هر یک از این شخصیتها که در تمام دنیا پراکنده هستند، هزینه ای می خواهد که بدون همکاری و پشتیبانی جدی حکومتها ممکن نیست.

من گفتم در کشاکشهایی که اکنون در جهان ما جریان دارد و خطری که از گسترش تندروی به هر شکل آن احساس می شود و اینکه فاصله و تضاد میان تمدنها روی در گسترش دارد، حکومتهایی که عاقلانه تر می اندیشند شاید از تحرکی با این شکل وشمایل استقبال کنند، و آن را برای جهان ما یک ضرورت بدانند، زیرا این جریان فکری می تواند از تنش میان فرهنگها و تمدنها بکاهد و اعتدال و آرامش را جایگزین خشونت و افراطیگری کند.

او گفت برداشت من این است که حکومتها به منافع زودرس سیاسی خود اولویت می دهند و از نویسندگانی مانند ما نیز توقع دارند که تریبونهایی باشیم برای آنچه آنان می خواهند. چیزی که ما نمی توانیم بدان تن در دهیم. گفت سیاسمتداران از ما توقع دارند در نقش دعوتگران منبری عمل کنیم نه اندیشمند و نظریه پرداز، و افزود که این عامل در کنار یک سری مشکلاتی که در مناطق ما جریان دارد و به منافع ملی ما متعلق است، مانع شکل گیری چنین همکاری و تفاهمی میان اهل فکر و اهل سیاست می شود.

من سخنش را تایید کردم، اما گفتم اگر با نگاه فقهی به مسئله بنگریم و قواعدی را که در بارۀ سنجش مصالح و مفاسد مطرح است و پایۀ عقلانی نیز دارد، در نظر بگیریم شاید با ابن عبدالسلام، فقیه قرن هشتم هجری، همداستان شویم که امر خالصی در دنیای ما وجود ندارد، و هر مصلحتی در کنار خود مفسده ای دارد چنانکه هر مفسده ای مصلحتی، و ما ناگزیریم میان آنها سنجش نموده و گزینه ای را ترجیح دهیم که در آن مصلحت بیشتر و مفسدۀ کمتر باشد. قرار شد بعدا روی این موضوع به تفصیل بیشتر بحث کنیم و راهکارهایی عملی برای آن بسنجیم.

چندی بعد، انجمن فلسفی مصر با استفاده از حضور ابوزید از او دعوت کرد در مقر این انجمن در قاهره سخنرانی کند. سخنرانیش در بارۀ داد و ستد فکری میان برخی متکلمان مسلمان و مسیحی در قرن اول اسلامی بود. یکی از استادان دانشگاه قاهره که از نظر فکری با ابوزید میانۀ خوبی نداشت، در آن جلسه حضور یافته بود. بعد از ختم سخنرانی ابوزید، هنگامی که پرسش و پاسخ شروع شده بود، او به ابوزید گفت امروز از این صحبتت غافلگیر شدم، و تصور می کردم که شاید مطالب جنجال ساز دیگری مطرح کنی، ولی این چنین نبود. ابوزید گفت پژوهشگر نباید از نخست با پیشفرضها و پیشداوریها به سراغ موضوعات برود. یک پژوهشگر واقعی خودش هم نمی تواند از قبل پیش بینی کند که نتایج پژوهشش به کجا خواهد انجامید… سپس گفتگوها در فضایی آرام ادامه یافت. آنچه در آنجا توجهم را بخود جلب کرد نحوۀ برخورد اندیشمندان با یکدیگر بود، به گونه ای که دکتر حسن حنفی پس از پایان یافتن سخنان ابوزید به نقد ظریفی پرداخت و نکاتی را اشاره وار مطرح کرد، در عین حالی که تبسم ملیحی بر لب داشت و لحن کلامش حاکی از احترام و علاقه اش به او بود، و ابوزید به آن انتقادها با خونسردی گوش داد بدون اینکه واکنشی نشان دهد. دیدم که اختلاف نظر موجب دوری دلها نگردیده است. من این را از خجسته ترین ثمرات علم در زندگی انسانها دانستم.

ازان پس با هم ارتباط مکاتباتی داشتیم. یک بار به وی نوشتم که اخلاق تعامل در دانشگاه های اینجا خوب نیست و شمار چشمگیری از استادان، گذشته از این که در موضوعات پژوهشی اجازۀ نوآوری و طرح موضوعات تازه را نمی دهند، به شیوۀ ناخوشایندی با دانشجویان برخورد می کنند که کرامت انسانی شان لگد مال می گردد. او به من نوشت: “این، داستانی اسفبار و خجالت آور است… اما نباید به این دلیل سستی به عزم مان راه دهیم، چرا که در نهایت آنچه درست است، درستیش در فرجام آشکار خواهد شد… و این پیداست که رفتار بسیاری از استادان با تکبری همراه است که شایستۀ یک استاد حقیقی نیست… تو اما پژوهشها و مطالعاتت را با روحیۀ علمی و پشتکار لازم برای تحقیق ادامه بده: بنویس، منتشر کن و خداوند یاریت خواهد کرد و روحیۀ جستجوی حقیقت تو را قوی خواهد ساخت”.

مخالفت و موافقت با ابوزید در بدنۀ فرهنگی جامعه جریان داشت. یک بار به جلسۀ دفاع از پایان نامۀ دکتورای یک دانشجوی سوریه ای در دانشگاه قاهره دعوت شدم که موضوعش نقد قرائتهای نو از قرآن مجید بود. نویسنده نظرات سه شخص را محور کار خود قرار داده بود: محمد ارگون، نصر حامد ابوزید و محمدشحرور. من منتظر بودم که ببینم این نقد با چه متود و مکانیسمی صورت گرفته است. وقتی او گزارش فشرده ای از کارش را ارائه کرد که همانا نقد و رد دیدگاه هایی این سه شخص است، دیدم پیشاپیش استاد و دانشجو توافق داشته اند که باید چه بگویند و چه بنویسند. تمام فضای جلسه تمجید بود از کار دانشجویی که به جان این اشخاص افتاده و حمله به کسانی که مورد نقد قرار گرفته بودند. یکی از استادان با احساساتی که فواره می زد گفت نقد این جریانها بزرگترین خدمتی است که در این شرایط می شود به دین کرد و ارزنده ترین جهادی است که می توان به پیش برد. فضای جلسه فضایی سخت عاطفی و آکنده از احساسات سیاه بود. در آنجا هیچ کس نبود که از طرف مقابل نمایندگی کند یا بتواند و بخواهد دفاع نماید.

هنگامی که ابوزید در سال 2009 به کویت دعوت شد تا در کنفرانسی در آن کشور اشتراک کند، ناگهان در فرودگاه آن کشور از ورودش به کویت جلوگیری شد. این موضوع خشم بسیاری از روشنفکران جهان عرب را بر انگیخت. برخی رسانه های عربی و خارجی به این مسئله پرداختند و تلویزیون بی بی سی عربی درمیزگردی موافقان و مخالفان این عمل را رو در روی هم قرار داد تا دلایل چنین تصرفی روشن گردد. آنچه از سخنان آنان دانسته شد این بود که گروه های بنیادگرا بر دولت کویت فشار آورده بودند تا ویزای ابوزید را لغو کند و مانع ورود وی به آن کشور شود؛ اگرچه او سرانجام سخنرانیش را از طریق ویدئو کنفرانس به کسانی که در آنجا منتظرش بودند ارائه داشت و عملا سخنش به گوش آنان رسید و آن تلاشها از این نظر راه بجایی نبرد.

این دعواها پس از وفات ابوزید نیز ادامه یافت. روزی که او از دنیا رفت موضعگیریها و واکنشهای مختلفی در جراید و در محافل خصوصی و نیمه خصوصی بروز نمود. شماری از درگذشت وی اظهار خوشحالی کردند و مانند ایامی که او زنده بود به نقد او و افکارش پرداختند. عده ای دیگر، به شکل سوگوارانه ای از او تمجید کردند و از دست دادن چنین شخصیتهایی را ضایعه ای جبران ناپذیر دانستند.

کسانی که از او بخوبی یاد نکردند به تکرار همان سخنانی پرداختند که همیشه در حمله به نواندیشان دینی گفته می شود، اتهاماتی از قبیل انحراف از دین، وابستگی به دشمنان اسلام و تبعیت از فرهنگ بیگانگان و … کسانی که در مقابل، به دفاع پرداختند به این اتهامات پاسخ گفتند. یکی از دوستان ابوزید که خود از دانش آموختگان دانشگاه ازهر بود و برای تحصیلات تکمیلی به هلند رفته بود در روزنامۀالاهرام نوشت که “در خلال ایام تحصیل بارها به خانۀ ابوزید رفته و ساعتها با هم گفتگو کرده اند. او نوشت بر خلاف آنچه در باره اش می گویند او با دینداری صادقانه میانه ای نیک داشت و آنچه از آن رنج می برد دینداریهای کاذب و نمایشی بود که امروزه در جهان اسلام بیشترین نمود را دارد. او نوشت که ابوزید ساعت اذان به افق هلند را در دستگاه کامپیوتر خود تنظیم کرده بود تا در وقت هر نماز صدای اذان را بشنود، و یک بار که با هم به خانه اش بودیم، وقتی صدای اذان از کامپیوترش بلند شد به من گفت بخدا دلم به اذان مسجد محلۀ خودمان در مصر تنگ شده است.” عده ای دیگر با تاکید بر تواناییهای پژوهشی و کارهای ارزشمند قلمی او به حال این سرزمینها تاسف خوردند. جابر عصفور نویسندۀ مشهور مصری نوشت که قدر چنین کسانی را کسانی می توانند در یابند که به ارزش کار علمی به معنای واقعی کلمه پی برده باشند. در محیطهایی که ارزش دانش و ارزش فکر تثبیت نشده است، جایگاه چنین کسانی نیز بخوبی مشخص نمی گردد. یکی دیگر نوشت او علی رغم علاقۀ شدید به ادامۀ کار علمی در کشور خودش، از چنین فرصتی محروم بود و در اثر مشکلاتی که برایش پیش آمده بود مجبور بود در تبعید و غربت زندگی کند، و تنها این بخت را داشت که جسدش پس از مرگ در سرزمین خودش دفن گردد.

یکی از مواردی که هنگام درگذشت ابوزید توجهم را بخود جلب کرد این بود که چنین حادثه ای بازتاب چندان گسترده ای نداشت و تنها نخبگان و اهل قلم بودند که از آن مطلع شدند و به آن اهمیت دادند و همانها بودند که به جنازه اش اشتراک کردند. من در آن هنگام به یاد سخن یکی از نویسندگان عرب افتادم که سالها پیش از این در جایی نوشته بود که هر گاه در این جوامع یک ستارۀ فیلم وارد شهری می شود یا حیوان یکی از فوتبالیستها مریض می گردد یا هنر پیشه ای با شوهرش دعوا می کند، اکثریت جامعه بدان می پردازد و همه از آن مطلع می شوند و ذهن و روان جامعه با آن درگیر می گردد، اما هنگامی که دانشمند و نویسنده ای زبردست و کم نظیر از میان شان رخت بر می بندد هیچ بازتابی در بین شان پیدا نمی کند، و این رویداد برای اکثریت شان چندان بی اهمیت است که گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است، و هیچ کس به این نمی اندیشد که چقدر باید زمان بگذرد تا کسی دیگر با دانشی بدین پایه به میدان آید و بنای فکر و فرهنگ را خشتی تازه بر نهد وبه شکوهمندیش پایداری و تداوم ارمغان کند.

ابوزید مانند هر دانشمند دیگری دیدگاه هایی داشت هم در بارۀ اندیشه و میراث دینی مسلمانان و هم در دیگر زمینه ها، و هیچگاه نه خودش افکارخویش را مبرا از خطا دانست و نه کسانی که با او کمابیش همنوا بودند چنین پنداری داشتند، و از این لحاظ هیچ اشکالی ندارد که افکار وی نقد گردد و ارزش بحثهایی که در افکنده است به سنجش گرفته شود، چه، این خود به زایش و پویایی اندیشه کمک می رساند و بر بالندگی علم و فرهنگ می افزاید، اما آنچه قابل قبول نیست نشاندن دشنام بجای نقد و تکفیر بجای تحلیل و هیاهو بجای بحث و گفتگو است. رویه ای که هنوز مشرق زمین از ابتلا بدان رهایی نیافته است.

روز در گذشت وی رادیو بی بی سی با من مصاحبه ای انجام داد و در آن میان پرسید جایگاه ابوزید در جامعۀ اسلامی چگونه بود؟ گفتم حکایت او و همۀ اندیشمندان این بخش از جهان از نظر من در این شعر اقبال لاهوری خلاصه شده است:

چو رخت خویش بر بستم از این خاک

همه گویند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست این مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بود

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all