عبدالکبیر-صالحی3

ناکارآمدی خلافت در دنیای مدرن

229 بار مشاهده شده

ناکارآمدی خلافت در دنیای مدرن؛ جایگاع جمهوری پارلمانی در اندیشه‌ی اقبال لاهوری

نویسنده: عبدالکبیر صالحی

هنگامی‌که مصطفی کمال آتاتورک در مارچ 1924 خلیفه‌ی عثمانی را از مسند حکمرانی به زیر آورد و بر ویرانه‌های نظام خلافت، جمهوریِ مدرن ترکیه‌ی جدید را اعمار کرد، اقبال لاهوری دانشمندی حدوداً چهل‌وهفت ساله بود. فروپاشیِ دستگاه خلافت، که سُکّان‌دار نظم سیاسی در جهان اسلام بود، مسلمانان را به شوکی عمیق فرو برد و آشفتگی و بحران گسترده‌ای را دامن زد. در پی این رویداد سهمگین، ذهن و ضمیر دانشمندانِ مسلمان برای نخستین‌بار با این پرسش‌ سنگین مواجه شد که خلافت در اسلام چه جایگاهی دارد و آیا می‌توان نظام سیاسی دیگری را جایگزین نهاد خلافت کرد، بی‌آنکه هویت سیاسی-دینیِ مسلمانان به مخاطره بیفتد؟
دانشمندان متعددی همچون علی عبدالرزاق، رشید رضا، اقبال لاهوری و . . . به این پرسش‌ها اعتنا و توجه نمودند و هرکدام به سهم خود، در راستای پاسخگویی به آن تلاش ورزیدند. در این میان، پاسخ اقبال لاهوری تا کنون بررسی و بازشناسی نشده است. از این‌روی، ما در این جا چکیده‌ای از آن را گزارش می‌کنیم.

**********

اقبال به تاریخ خلافت نگاهی ناقدانه دارد. او معتقد است که پس از خلیفگان راشد، دستگاه خلافت «رشته از قرآن گسیخت» و «حُرِّیت را زهر اندر کام ریخت» و به نظامی توتالیتر و خودکامه و تمامیت‌خواه تبدیل شد (اقبال، 1376: ص75). از نظر او، نظام خلافت در دنیای مدرن کارایی و اثربخشیِ خود را از دست داده و تاریخ‌مصرفِ آن سپری شده است. این نظام زمانی کارایی داشته است که امپراطوریِ پهناورِ اسلام، یکپارچه و دست‌نخورده و متحد بوده است و امروزه که این امپراطوری عملاً متلاشی شده و جهانِ اسلام به واحدهای سیاسیِ متعدد و مستقلی تقسیم گردیده است، دیگر برپاییِ این نظام سودی ندارد و نمی‌تواند در سازماندهیِ اسلام مدرن، نقشی سازنده و ارزنده ایفا کند (Iqbal, 2006: 125).

با توجه به نکته‌ی پیش‌گفته، اقبال نسبت به الغای خلافت عثمانی نظری مساعد و موافق داشت و بقای خلافت را به سود جهان اسلام نمی‌دید و معتقد بود که ادامه‌ی این نظام ناکارآمد، مانع اتحاد و یکپارچگی سرزمین‌های اسلامی می‌شود:
«بقای خلافت نه تنها سود و ثمری در قبال ندارد، بلکه راه اتحاد و همبستگی سرزمین‌مستقل اسلامی را سدّ می‌کند. ایران و ترکیه به خاطر اختلاف نظر در زمینه‌ی خلافت از هم بیگانه افتاده اند، مراکش به هردوی آنها بدبینانه می‌نگرد، عربستان سعودی برنامه‌های جاه‌طلبانه‌ی خودش را دنبال می‌کند و تمام این گسیختگی‌ها در جهانِ اسلام ناشی از قدرت نمادینی است که دیری‌است به تاریخ پیوسته است (Iqbal, 2006: 125).

در باور اقبال، نظام خلافت بر سائر نظام‌های حکومتی لزوماً برتری ندارد. به عبارتی دیگر، برای اقبال نام و هویتِ حکومت مهم نیست، بلکه سرشت و ماهیتِ آن اهمیت دارد و از این‌روی، هر حکومتی که در پی تحکیم ارزش‌هایی چون برابری، وحدتِ بشری و آزادی باشد و سلطه‌جویی و خودکامگی پیشه نکند، حکومت الهی قلمداد می‌شود (Iqbal, 2006: 123)؛ چه آن را خلافت بخوانند یا جمهوریت بنامند.

البته اقبال جمهوریت را بهتر از خلافت می‌پندارد و در مقام مقایسه‌ی این دو نظام سیاسی، چنین می‌گوید:
«آیا باید خلافت به شخصی واحد واگذار شود؟ اجتهاد ترکیه این است که واگذاریِ خلافت یا امامت به گروهی از اشخاص یا به یک مجلسِ منتخب با روح اسلام سازگاریِ بیشتری دارد. . . . من شخصاً معتقدم که رویکرد ترکیه در این زمینه کاملاً درست است و نیازی به استدلال ندارد. نظام حکومتیِ جمهوریت نه تنها با روح اسلام سازگاریِ کامل دارد، بلکه بادرنظرداشتِ شرائط کنونی جهان اسلام به ضرورتی مبرم بدل شده است (Iqbal, 2006: 124).

با توجه به نکته‌ی پیش‌گفته، اقبال جمهوری پارلمانی را با روح اسلام سازگارتر می‌بیند. مهمترین حسن جمهوری پارلمانی در باور اقبال این است که قدرت از قبضه و سیطره‌ی فرد بیرون می‌آید و به یک شورای منتخب واگذار می‌شود؛ شورایی که از یک وظیفه دارد با توجه به نیازهای روزافزون و گوناگون جامعه، قانون‌گذاری کند و از سویی دیگر زمینه‌ی تأمین و تحقق مساوات، یکپارچگی و آزادی را برای افراد و آحادِ ملت (اعم از مسلمان و غیرمسلمان) فراهم نماید.

اقبال از تجربه‌ی ترکیه مبنی بر لغو خلافت و تأسیس جمهوریت، به نیکویی یاد می‌کند و این کشور را پیش‌قراول و قافله‌سارِ خودآگاهی و آزادیِ عقلانی می‌خواند:
«واقعیت این است که امروز در میان ممالک اسلامی، تنها ترکیه است که از خواب جزمی‌گری سر بلند کرده است و به خودآگاهی رسیده است، تنها ترکیه است که برای آزادیِ عقلانی خود جانفشانی نموده است و در راستای تحقق آرمان‌های خویش، کارزارهای فکری و اخلاقیِ سهمگینی را به جان خریده است. در تجربه‌ی ترکیه، پیچیدگی‌های روزافزونِ یک زندگی پویا و گسترش‌پذیر موجبِ شکل‌گیریِ وضعیت جدیدی می‌شود؛ وضعیتی که نگرش نوی را با خود به ارمغان می‌آورد و ارائه‌ی تفسیری تازه از اصول کهن را الزامی می‌سازد. . . . گمان می‌کنم این نکته‌ی ظریف از آنِ هابز، اندیشمند انگلیسی، است که می‌گوید توارثِ افکار و احساسات مشابه و یکسان به مثابه‌ی عدم برخورداری از فکر و احساس است. وضعیت اغلب کشورهای اسلامی چنین است. آنان ماشین‌وار ارزش‌های کهن را تکرار می‌کنند، حال‌آنکه در شاهراه ایجاد ارزش‌هایی جدید به پیش می‌تازد. . .» (Iqbal, 2006: 128-129).

البته درخور یادآوری است که اقبال ضمن این‌که از تأسیس جمهوریت بر ویرانه‌های خلافت استقبال می‌کند، طرح جدایی دین و سیاست را از اساس مردود می‌شمارد. به باور او، پیوند دین و سیاست بسانِ پیوند جان و تن است؛ یعنی همان‌گونه که تن بدون جان می‌میرد، سیاست نیز بدون دین سامان نمی‌پذیرد. او از این‎که ترُکان در ورطه‌ی تقلید غرب فروافتادند و بین دین و سیاست جدایی افگندند، انتقاد می‌کند و خاطرنشان می‌سازد که طرح جدایی دین و سیاست از دامان مبانیِ انتولوژیک مدرنیته‌ی غربی سر بر آورده است و لزوماً با ارزش‌های دینیِ ما سازگاری ندارد:
تن و جان را دوتا گفتن کلام است
تن و جان را دوتا دیدن حرام است
بدن را تا فرنگ از جان جدا دید
نگاهش ملک و دین را هم دوتا دید
کلیسا سبحه‌ی پطرس شمارد
که او با حاکمی کاری ندارد
خرد را با دل خود همسفر کن
یکی بر ملت تُرکان نظر کن
به تقلید فرنگ از خود رمیدند
میان مُلک و دین ربطی ندیدند. (اقبال، 1376: ص165-166)

با در نظرداشت نکات فوق، نظریه‌ی سیاسیِ اقبال را می‌توان در ذیل انتولوژی (هستی‌شناسی) او صورتبندی کرد. او بین عالمِ مادی و روحانی فاصله و گسستی نمی‌بیند و پیوسته تأکید می‌کند که که جهان پهناور مادی میدانی‌است برای تجلی و تبلور روح و در این گیتیِ بی‌کران، همه چیز رنگ قدسی دارد. در همین سیاق، اقبال به جدایی دین و سیاست قائل نیست و بر این باور است که اسلام یک حقیقت واحد و تجزیه‌ناپذیر است؛ حقیقتی که اگر از یک چشم‌انداز بدان نگاه کنیم، به مثابه‌ی دین پدیدار می‌گردد و هرگاه از چشم‌اندازی دیگر بدان نظر بدوزیم، بسانِ حکومت نمودار می‌شود (Iqbal, 2006: 122).

پانوشت‌ها:

1- لاهوری، محمد اقبال، كليات اشعارفارسی، تهران، انتشارات سنايی، 1376.
2- Iqbal, Mohammad (2006), The Reconstruction of Religious Thought in Islam (6th Edn), Lahore, Rifaee Printers.

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all