ترور دین و اخلاق محمد محق

ترور، دین و اخلاق

391 بار مشاهده شده

 محمد محق

پدیده‌ای که امروز بنام تروریسم شناخته مى شود و به دست کسانى مانند داعش، القاعده، طالبان و همفکران شان به ثمر می نشیند، محصول درهم تنیدگى عوامل و انگیزه هاى متعددى از قبیل فقر، تبعیض، ناکامى دولت هاى ملى، جنگ هاى فرقه اى، توسعه نامتوازن، جهانی شدن نامتعادل، و مانند این ها است و نمى توان آن را به یک عامل فروکاست. در این میان، یکى از عوامل تسهیل کننده آن که نقش کلیدى دارد نوعى از اعتقادات دینى است که وقتى با عوامل دیگر یکجا مى گردد پدیده اى مانند تروریسم کنونى را شکل مى دهد. هر گاه عنصر دینى از این میان برداشته شود، به دشوارى ممکن است انسان-هایى از کشورهاى مختلف، با پیشینه هاى مختلف و در نقاط مختلفى از دنیا با هم پیوند بیابند، با این سرسختی اهداف مشترکى را دنبال کنند که مهمترین صبغه آنها ریختن خون بی گناهان است، حتى خون کودکان، و سرانجام از این راه معضله اى جدى براى امنیت جهانى را سامان بدهند.

چگونه مى شود که اعتقادات دینى به اینجا مى انجامد، حال آنکه تصور و توقع بسیارى این است که این اعتقادات عامل معنا بخشیدن به زندگى، احساس مسئولیت در برابر انسان ها و نهایتا تعالی اخلاقیِ فرد مومن باشد؟ وانگهى، اعتقادات دینى در همه جا و همه کس به چنین وضعیت هراس انگیزى نمىانجامد. در جهان ادیان گوناگون وجود دارند اما پیروان آنان جز در حالات بحرانى و به شدت استثنایی به این شیوه متوسل نمى شوند. حتى در اسلام که معضله کنونى به آن نسبت داده مى شود، بیشتر مسلمانان از این راه و رسم ناخرسند هستند و از اینکه در هر گوشه جهان نام دین شان با جنایتهاى نفرت انگیز گره بخورد احساس شرم، نگرانی، خشم و اندوه دارند.

چه اتفافى مى افتد که دین به عاملى کمک کننده به وحشت، ترور و جنایت تبدیل مى شود، و به زبان دیگر، چگونه مومن تروریست، از حیثی که مومن است، می تواند خود را از نظر اخلاقی به انجام چنین عملی قانع گرداند؟

این را نیز البته باید در نظر داشت که دین، چه به مثابه اعتقادات و چه به مثابه نهاد، تنها کنشگر فعال در عرصه¬ی عمومى نیست، و از دیرباز در کنار عوامل قدرت مند دیگر، مانند سیاست، اقتصاد و فرهنگ، و نیز در تعامل با آنها، به نقش آفرینى مى پرداخته است. این رابطه متداخل، روابط و مناسبت هاى گوناگونى را می آفریند و در هر وضعیت نقش و جایگاه این عوامل کلان اجتماعى تغییر مى کند.

اما چه اتفافى مى افتد که دین به عاملى کمک کننده به وحشت، ترور و جنایت تبدیل مى شود، و به زبان دیگر، چگونه مومن تروریست، از حیثی که مومن است، می تواند خود را از نظر اخلاقی به انجام چنین عملی قانع گرداند؟

پاسخ این پرسش را، به باور صاحب این قلم، می توان دست کم در سه عامل درون دینی یافت؛ نخستینِ آن ها عامل الهیاتى است. در اعتقاد دینى، در اینجا ادیان ابراهیمى، خدا در کانون همه چیز قرار دارد و مفهومى مهمتر از او وجود ندارد، و از همین رو، چگونگی برداشت از مفهوم خدا، تاثیری سرراست بر کنش فرد اعتقادوَرز دارد. مفهومى که از خدا در ذهن متدینان نقش مى بندد به تعداد خود متدینان متکثر و رنگارنگ است. ادعایى بیجا نخواهد بود اگر گفته شود که هر انسان متدین خداى خاص خود را دارد، و تنها همان را می پرستد. مراد البته مفاهیم ذهنى و نوع شناخت از خدا است نه آن ذات بیرونى که به او اعتقاد دارند. همه متدینان از طریق مفهومى که از خدا در ذهن خود دارند نسبت خود را با او و سپس با دیگران تنظیم می کنند. شکل گیرى مفهوم خدا در ذهن هر انسانِ معتقد بستگی به عوامل متعددى دارد از عوامل ذهنى-روانى گرفته تا عوامل فرهنگى و اجتماعى، و از این رو، علیرغم تشابه چارچوب های نظری، برداشت های شخصی از خدا بسیار ناهمگون است.

فى المثل، از بُعد اجتماعی، در جامعه اى که روابط انسان ها به صورت عمودى بنا شده و مناسبات قدرت عمدتا صورتِ تمرکز یافته دارد، مفهوم خدا در ذهن بسیاری از مردم آنجا بیشتر تصویر بازسازى شده فرمانروایی مقتدر و مستبد است. از بُعد روانی، اگر شخص، به فرض، آدمى به شدت بدبین، سختگیر و اهل سوء ظن باشد مفهوم خدا نیز کمابیش منطبق با آن وضعیت روانى در ذهنش نقش می بندد. در مقابل، کسی که تجربه‌ای عاشقانه را از سر گذرانده باشد خدا برایش رنگ معشوقی متعالی را می گیرد و رابطه اش با او با شیفتگیِ عاشقانه همراه خواهد بود. می توان به همین شکل ردّ پای عوامل بیشمار دیگری را در این زمینه پیدا کرد.

اما علیرغم چنین تکثر بى پایانی، مى توان دستگاه هاى الهیاتى را بر پایه مبانى نظرى خاصى صورت بندى کرد، و عملا چنین اتفاقى نیز در تاریخ افتاده است. این دستگاه هاى الهیاتى نقش بارزى در شکل دادن به مفهوم خدا در ذهن متدینان دارند.

که رابطه شریعت با مقاصدش گسسته مى گردد و اجراى ظاهرى احکام شریعت تبدیل به هدف مى شود، شریعت وسیله تثبیت سلطه و اقتدار براى کسانى مى گردد که خود را منادى تطبیق آن معرفى مى کنند. اجراى احکام، مانند اجراى قوانین، بدون در نظر گرفتن اهداف آنها، فقط وسیله سرکوب و نمادى از سلطه و سیطره است.

اگر در سطح الهیاتى، مفهومى از خدا پرورده شود که او را موجودى بى پروا به عدالت و انصاف معرفى کند که مُلزَم به اخلاق نیست و مى تواند دست به کارهایى بزند، یا از بندگانش بخواهد دست به کارهایی بزنند، که هیچ توجیه اخلاقى نداشته باشد، پیدا است که فرد معتقد به او نیز جایگاهى براى اخلاق قایل نخواهد شد، و ضرورتى به مراعات آن نخواهد دید. او در آن صورت اخلاق را تا آنجا به رسمیت خواهد شناخت که بر زبان شرع آمده باشد، و مفهوم عظیم و محتشم اخلاق جاى خود را به مراعات سطحىِ شریعت و اجرای نمادین احکام فقه خواهد داد. به عکس، اگر خدا به عنوان ذاتی شناخته شود که سرچشمه همه زیبایى ها است و از همان رو “زیبایى را دوست می دارد” و چون عادل است “ظلم را هم بر خود حرام کرده است و هم بر دیگران” و نه تنها ظلم بلکه هر عمل غیر اخلاقى را ممنوع مى شمارد، در آن صورت اخلاق در دیانت معنایی دیگر پیدا خواهد کرد. بررسی و مطالعه انتقادی دستگاه های الهیاتی رایج یکی از گامهای موثر برای شناسایی ریشه های تروریسم است. مراکز و نهادهایی، که لزوما تروریست نیستند، اما این الهیات را تولید و عرضه می کنند باید با مسئولیت سنگین و دشوار خود آشنا شوند.

افزون بر سطح الهیاتى، نسبت اخلاق و شریعت نیز عامل تعیین کننده دیگرى است، به این معنا که اگر شریعتِ یک دین به گونه اى تفسیر شود که همه چیز را بر وفق قواعد خشک حقوقى بسنجد و اخلاق جایگاهى حاشیه اى در قیاس به احکام شریعت پیدا کند، این امر نیز سبب مى شود تا فرد متدین زیست دینى خود را تنها با دغدغه هاى شریعت محور، و نه اخلاق محور، سامان بدهد. رابطه شریعت و اخلاق، اگر چه، رابطه اى متنافر و متنافى الطرفین نیست، اما ظرافتى که بیشتر متدینان در نمى یابند این است که، به باور بسیاری از فقیهان نامور، اجراى ظاهرى احکام در ذات خود هدف دین نیست بلکه در حکم وسیله براى تحقق اهداف خاصى است، که در مقاصد شریعت متجلى مى گردد، مقاصدی که همه بر مدار حقوق آدمی مى چرخد، و به اتفاق فقها حفظ جان و زندگى در رأس آن ها قرار مى گیرد.

وقتى که رابطه شریعت با مقاصدش گسسته مى گردد و اجراى ظاهرى احکام شریعت تبدیل به هدف مى شود، شریعت وسیله تثبیت سلطه و اقتدار براى کسانى مى گردد که خود را منادى تطبیق آن معرفى مى کنند. اجراى احکام، مانند اجراى قوانین، بدون در نظر گرفتن اهداف آنها، فقط وسیله سرکوب و نمادى از سلطه و سیطره است.

روند هنگامى به فاجعه اى تمام عیار تبدیل مى شود که دیانت به مثابه بدیل و جایگزین اخلاق شناخته مى شود به گونه اى که گویا با داشتن دین نیازى به اخلاق نمى ماند. دین دارانى با این رویکرد هر چه حساب اخلاقى خود را تهى تَر بیابند حساب دیانت ظاهری خود را انباشته تَر مى کنند.

یکى از دلایلى که بنیادگرایان مسلمان در کشورهاى مختلف، به تطبیق شریعت عطشِ شهوتناک و نسبت به اخلاق بى میلىِ رخوتناکى نشان مى دهند، ریشه در همین عشق به سلطه و اقتدار دارد. این شورمندى و هیجان زدگى وقتى به اوج مى رسد که براى طبقات محروم اجتماعى حکایاتى وسوسه انگیز از فتوحات قدیم و غنایم بیشمار گفته مى شود، و لحظات به شدت رمانتیک آن که موجب خلسه هاى روانى مى گردد وقتى است که از شمار غلامان و کنیزکان به غارت رفته ترک و هندو و رومی و تقسیم آنها در میان فاتحان حکایت می شود، بدون اینکه پرسشی از میزان اخلاقی بودن آن اعمال به ذهن ها خطور کند.

تجربه حاکمیت طالبان در سالهاى اقتدارشان و تجربه کنونى داعش در عراق و سوریه پرده از این امر به خوبى کنار زد که تطبیق سطحی انگارانه شریعت، بدون باور به موازین اخلاقی، فرصتى طلایى در اختیار آنان مى گذارد تا اموال مخالفان خود را به آسانى تاراج کنند، زنان و دختران شان را به کنیزى بگیرند و بازار برده فروشى به راه اندازند. همچنان این گروه ها و هم فکران شان، وقتى که با گروه هاى رقیب شان به تقابل بر مى خیزند خود را مُجاز مى یابند که از هر وسیله اى، هرچند غیر اخلاقى، مانند تهمت، افترا، شایعه سازى و احیانا حذف فیزیکى کار بگیرند، زیرا تقابل بر سر سلطه و اقتدار دنیوى مستلزم تن دادن به منطق جنگ و دشمنى است، و در جنگ هم نیرنگ جایز است، طبق برخى روایات، و هم قسوت و بی رحمى.

این روند هنگامى به فاجعه اى تمام عیار تبدیل مى شود که دیانت به مثابه بدیل و جایگزین اخلاق شناخته مى شود به گونه اى که گویا با داشتن دین نیازى به اخلاق نمى ماند. دین دارانى با این رویکرد هر چه حساب اخلاقى خود را تهى تَر بیابند حساب دیانت ظاهری خود را انباشته تَر مى کنند. دیانت ظاهرى مى تواند هم احترام و پرستیژ به بار آورد و هم قدرت و ثروت، و هم راههاى استفاده از “حیله هاى شرعى” را براى استفاده از قدرت و ثروت به روى آنان باز کند.

از دید ناظر بیرونى این حالات از نوع جنون، اسکیزوفرینى، و دیگر بیمارى هاى روانى به شمار رود، اما براى آدم معتقد بنیادگرا “جلوه هاى ویژه اى” از ایمان و صلابت عقیده است. آفرینش جلوه های ویژه تنها برای سینماگران اهمیت ندارد، بلکه برای داعش، القاعده، طالبان و همفکران شان نیز اهمیت خاص خود را دار

سطح دیگرى از موضوع دیانت و اخلاق که بر پیوند این دو تاثیر می گذارد رابطه امر مقدس با خون و خشونت است. در خلال تجربه چندین هزار ساله بشر، در فرهنگهای مختلف از هند و چین گرفته تا افریقا و امریکاى لاتین، ریختن خون معنایى ویژه داشته است. مراسم قربانى، فدا کردن زندگى، و اجراى نمادین مراسم ریختن خون، خون فرزند یا خون عضوى از بدن خود یا دست کم خون حیوان، در برابر خدایان یا مجسمه هاى آنان هنوز در ذهن جمعى بشر حضور و کارایى دارد. درست است که با پیشرفت تمدن صورتهاى به شدت خشن آن منسوخ شده، مفهوم قربانى در ادیان مختلف مسیرهاى گوناگونى پیموده، و جاى ریختن خون را مناسک دیگرى گرفته است، اما هنوز گذشتن از جان بخاطر عقیده در برخى فرهنگ ها، به ویژه در میان بنیادگرایان مسلمان به مثابه بالاترین ارزش به تمجید گرفته مى شود.

عقیده در نظر این عده تنها عبارت از نقش بستن برخى مفاهیم بر صفحه ذهن آدمى نیست که بشود سنجش اش کرد، به نقدش گرفت، و به تصحیح اش کوشید. اعتقاد به امر مقدس مساوى با خود امر مقدس تلقى مى شود، و این همان بزنگاه مسئله است، و در حالاتى که جذبات مذهبى اوج مى گیرد فاصله ها از میان بر می خیزد، و همذات پندارى با امر مقدس به وقوع می پیوندد. در آن لحظات خاص هم کینه و خشم و هم شور و هیجان رنگ تقدس مى گیرند. در این حالت، بدن، جان و زندگى کمترین داشته هایی اند که باید در پاى عقیده قربانى کرد.

شاید از دید ناظر بیرونى این حالات از نوع جنون، اسکیزوفرینى، و دیگر بیمارى هاى روانى به شمار رود، اما براى آدم معتقد بنیادگرا “جلوه هاى ویژه اى” از ایمان و صلابت عقیده است. آفرینش جلوه های ویژه تنها برای سینماگران اهمیت ندارد، بلکه برای داعش، القاعده، طالبان و همفکران شان نیز اهمیت خاص خود را دارد، و آنان این جلوه های ویژه را، همانند انسانهای قدیم در مراسم قربانی در برابر خدایان، با روحیه‌ای مناسکی به اجرا می گذارند و با همان روحیه به تصویر می کشند و سپس به نمایش می گذارند. آنان در فیلمهایی که از عملیات خود ثبت می کنند به وضوح نشان می دهند که در لحظه متلاشی شدن اجساد قربانیان با نشئه و نشاط خاصی اذکار مذهبی خود را تکرار می کنند.

ریختن خون و توسل به خشونت و تهدید مخالفان در وضعیت متعارف مى تواند با ترازوى اخلاق به سنجش گرفته شود، و حکم به صواب و خطاى آنها صادر گردد، اما براى فرد بنیادگرا به ویژه در لحظات همذات پندارى با امر مقدس، او خود مبناى اخلاق است، و آنچه براى همگان غیر اخلاقى است براى او کمال اخلاق است، همچنان که کشته شدن براى دیگران به معناى شکست و براى او عین پیروزى و بالاترین نوع آن است.

با این حساب، مى توان این پرسش را در میان آورد که چگونه مى توان فرد تروریست را با پرسش اخلاق در دیانت مواجه کرد تا در کار خود اندیشه کند، و اگر، به فرض، تلاش براى این کار به نتایج نا امید کننده اى انجامید، اخلاقى ترین راه هاى جلوگیرى از خشونت آنان چه خواهد بود؟

 

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all