خودفراموشی در ادبیات گروه‌های اسلامی - نهاد اجتماعی طلیعه

خودفراموشی در ادبیات گروه‌های اسلامی

457 بار مشاهده شده

وقتی سخن از خودفراموشی می‌گوییم منظور ما از «خود» در اینجا خودِ همگانی، خودِ ملی، خودِ تمدنی، خودِ امت، و خودِ گروه نیست، بلکه خودِ فردی و هویت شخصی است، که قوام زندگیِ معنویِ انسان است. وقتی این خود/ذات از دست برود، هر انسانی شخصیتش را گم می‌کند و نسخه‌یی تکراری و همانند با الگوی مشخصی می‌شود که از قبل طراحی شده است. در این وضعیت، همه باید در سیاق ویژگی‌ها، صفات، و نشانه‌های آن الگو نمونه پردازی شوند. همه در قالب‌های مشابه ریخته می‌شوند تا تفاوت‌ها و تمایزهای شان محو شود و هر کدام از آنان هویت مستقل خویش را از دست بدهد. در اینجا شخص از خود/ذات‌اش دست می‌کشد تا شیپوری باشد در دهان دیگران بی‌آنکه از خود آوازی داشته باشد تا بیرون دمد.

شخصیت آدمی در سرشتِ خویش، درونی، معنوی، ژرف وحاوی رازهای نهانی است، که سرچشمه‌های آن منبع الهام است و پویاییِ درونی‌اش بدان بارور می‌شود، و هنگامی که شروع به بودِش می‌کند و تجارب خاص خود را دارا می‌شود، رو به شدنِ پایدار می‌گذارد. ما نمی‌توانیم حجاب زندگی را بردریم و مساحت‌هایش را کشف کنیم مگر به پیمانه‌یی که این شخصیت درونی اجازه دهد.

انسان به تنهایی/به مثابه فرد زاده می‌شود، به تنهایی زندگی می‌کند، به تنهایی می‌میرد، به تنهایی درد می‌کشد، به تنهایی احساس گناه می‌کند، به تنهایی ایمان می‌آورد، به تنهایی وجدانش بیدار می‌شود، به تنهایی آماج پریشانی، نومیدی، غریبی، دلتنگی، خستگی، درد، اندوه، تهوع، پوچی، جنون، پژمردگی روح، و خموشی جان، می‌گردد.

زندگیِ حقیقیِ انسان از لحظه‌یی آغاز می‌یابد که خود/ذات شخصی او پیدایش و تحقق یابد. این خود بدون فعالیت و عمل تحقق نخواهد یافت، زیرا هستی انسانی تنها با عمل است که سرشار و بالنده می‌شود. بودن و شدنِ خودِ/ذاتِ انسانی در آزادی تجلی می‌یابد، زیرا خود بدون آزادی فرو می‌میرد. آزادی موضوع از پیش آماده‌یی نیست که بدون به کارگیری وجود داشته باشد. وجود آزادی یعنی استعمال و به کارگرفتن آن. آزادی بدون مسئولیت شخص در برابر خودش تحقق یافتنی نیست. هنگامی که آزادی از دست می‌رود خود/ذات نیز نابود می‌شود، و خود بدون آزادی نه به غنامندی می‌رسد و نه به فراخی و تکامل.

اما در ادبیات گروه‌های اسلامی همه‌ی اینها نادیده گرفته می‌شود و شخص تنها به مثابه عضوی در جماعت معنا دارد، که بیرون از چارچوب آن وجود حقیقی نخواهد داشت. در همه‌ی مقوله‌ها، شعارها و روش‌های تربیتی‌ای که در پیش گرفته می‌شود تاکید بر این است که رسالت یک شخص مسلمان در زندگی نادیده گرفتن خود و ذوب شدن در جماعت است، با امتناع از هر تلاشی برای کنکاش در خود و کشف فضاها و مساحت‌های جهان درونی‌اش. ارزش فرد، جایگاه وی، نیازهای وجودی‌اش، شامل نیازهای روحی، عاطفی، وجدانی و عقلی، هیچ اهمیتی ندارد مگر در بسترِ جابجایی در چارچوب جماعت و تقاضاهای آن.

عادتا در روند تربیت و آموزشِ مخصوص جماعت، فرایند قالب‌دهی به اعضا به اجرا در می‌آید، چه آنان جوان یا میانسال باشند و چه مرد یا زن. محور این قالب‌دهی گداختن خود در قالب مجموعه است، و محو هر چیزی که از هویت و فردیت او حکایت داشته باشد. همه چیز باید همانند باشد و خود را به تکرار گیرد، و همه به آن ملزم شوند، از مناسک و آیین‌ها گرفته، حتی در نوافل، تا متونی که خوانده می‌شوند و نام‌های نویسندگان، تمرین‌ها، فعالیت‌های دوره‌ای، برنامه‌ی روزانه، رفتار شخصی، عادت‌ها، سرگرمی‌ها، دغدغه‌ها، و سرانجام شیوه‌های لباس پوشیدن، و غذا خوردن. در حقیقت هر چیز در زندگی یک عضو جماعت و پیرامون او، باید در راستایی باشد که به همسانیِ او با دیگر اعضای جماعت کمک کند. افراد در این حالت به نسخه‌هایی متشابه و تکرار شونده تبدیل می‌شوند بدون اینکه نشانه‌یی از ویژگی‌ها و نشانه‌هایی تشخص‌بخش به چشم بیاید که سرشت انسانیِ متفاوت آنان و تمایلات شخصی خاص شان را به نمایش بگذارد. آنان گویا اشخاصی فاقد سیمای مخصوص خویشند، همانند اشیایی که در کمیت متعددند اما در کیفیت و نوعیت یکسان، و الگو برداری شده از یک نمونه‌ی واحد. این روند به غفلت از خود و محو آن می‌انجامد و فروخسبیدن عقل را به دنبال می‌آورد. فرایند تفکر، پردازش نظر، تصمیم‌گیری و اتخاذ موضع، چه در امور ساده و چه در امور مهم، همه بر می‌گردد به آنچه که آموزه‌های جماعت دیکته کند و از مفاهیم آن حکایت داشته باشد. اراده و تصمیم در اینجا به نهایت رخوت گرفتار می‌شود و شخص از گرفتن هر تصمیم شخصی به دور از موضع‌گیری جماعت و سفارش‌های آن احساس ناتوانی می‌کند.

روند نادیده‌گیری زندگیِ خصوصی و پنهان‌کاری در باره‌ی جهان باطنیِ افراد، وادارشان می‌کند که به پسِ نقاب‌های مختلف بخزند. فرد در چنین حالتی در ظاهر تجسم شخصیتی است مطابق با آموزه‌های جماعت و در باطن دارای دیدگاه‌ها و باورهایی متضاد با رفتار بیرونی‌اش. این افراد معمولا در موقعیت‌های خاص و جایی که احساس اطمینان کنند آنچه را که در خود نهفته می‌دارند آشکار می‌سازند. هر کسی که با چنین اعضایی زیسته و در زندگی شخصی شان تعمق کرده باشد دیده یا شنیده است که رفتار آنان تا کجا از دوگانگی و نفاق رنج می‌برد.

جالب توجه این است که این گروه‌ها به هر چیزی بیرون از خود/ذات اهمیت می‌دهند، اما اهمیت دادن به خود را خودخواهی و بی‌مایگی و خروج از جماعت و انحراف از مسیر رسالت عظیم خویش در راستای رهایی توده‌ها می‌شمارند.

هر کس از صفوف این گروه‌ها که بهوش آید و به خود باز گردد و با نومیدی، اضطراب، بیم، اندوه، غرایز، نیازها، رویاها، خواسته‌ها، دغدغه‌ها، دردها، خشم، خوشحالی، سرگرمی، تفریح، بیماری، صحتمندی، زندگی و مرگ خود آشنا گردد، او را از صفوف خود بیرون می‌رانند.

ادبیات این گروه‌ها بر مقاومت و مخالفت با سرمایه‌های فلسفی و ذخایر عرفانی در اسلام تاکید دارد و آنها را به یاوه گویی و خروج از دین متهم می‌سازد و پیروان خود را از مطالعه و آشنایی با آنها برحذر می‌دارد. این، رویکردی است که همه‌ی این گروه‌ها بدون استثنا بر آن اتفاق دارند. آنان می‌دانند که منابع فلسفی به دیدن، فکر کردن، تعمق، تامل و پویاییِ عقلانی تشویق می‌کند، همچنانکه میراث تصوف و عرفان به بیداری روح، شعله‌ور ساختن دل، غنای وجدان، پربار کردن تجارب روحیِ فردی، نقب زدن به لایه‌های زیرین زندگی شخصی، کشف کردن خود، غواصی در عالم درون، حفاری در اعماق روان و انفعال‌ها، تشنج‌ها، سرکشی‌ها و آتشفشان‌های آن، تشویق می‌کند.

منابر و وسایل رسانه‌یی این گروه‌ها مالامال از فریاد و هیاهویی است که روزنامه‌ها و جراید و تلویزیون‌ها را پر می‌کند و همه‌ی عرصه‌های دیداری و شنیداری را در می‌نوردد، و وقت همگانی را با خطابه‌هایی تهی از هر معنای تازه، استهلاک می‌کند، بدون اینکه به مردم فرصت فکر کردن و تعبیر از شخصیت خود شان را بدهد. در حقیقت کار آنها سرازیر کردن سیلابی از سخنان اضافی، شعارهای هیجان آور، و داد و فریادهای پر سر و صدا است که سرانجام به خواب آلودگی اجتماعی گسترده‌یی راه می‌برد. مردم از این طریق به آدم هایی مسطّح و شخصیت‌هایی میان تهی تبدیل می‌شوند که هیچ تشخصی مخصوص خودشان را نمی‌توان در ایشان به تماشا نشست. آنان از خود و از واقعیت‌های پیرامون خود و از روزگاری که در آن بسر می‌برند، بیگانه می‌شوند و بار همه‌ی مشکلات شان را بر گردن دشمنان بیرونی می‌اندازند. آنان نمی‌توانند ریشه‌های تاریخی و درونی این مشکلات را ببینند، و نقش الگوهای دینی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و تولیدی را در این راستا درک کنند. این سخنان اضافی و مازاد بر نیاز، آکنده از واژه‌ها، اصطلاحات، و تعبیرهای نفرت آلود زننده‌یی است، که در حق دیگران به کار می‌رود، تا از همه‌ی بحران‌ها و کشمکش‌ها تفسیری توطئه اندیش به دست دهند، و دلایل همه مشکلات را به دوش طرف مقابل بیفکنند، بدون هیچ اشاره‌یی به ریشه‌ها و عوامل عقب ماندگی و انحطاطی که در لایه‌های تاریخ گذشته و در اعماق تاریخ جامعه رسوب کرده است.

هنگامی که آگاهی فردی محو می‌شود، به دنبال آن هویت شخصی نیز رنگ می‌بازد و خود/ذات در برابر گروه محو می‌گردد. در این وضعیت شخصیت حقیقی و اصیل جایش را به شخصیت نیابتی و مستعار واگذار می‌کند. از این راه، روح توده سیطره می‌یابد و منطق توده و پیشفرض‌هایش رواج پیدا می‌کند، و معیارهای مربوط به حقایق و ارزش‌ها بر وفق ذوق توده تغییر شکل می‌دهد.. آنچه اصیل و حقیقی باشد در میان معیارها و داوری‌های جماعت جایی نخواهد داشت.

در اثر این روند، تعصبات رو به گسترش می‌گذارد، و کشمکش‌های فاشیستی شیوع می‌یابد، زیرا هر گروه انسانیِ دیگر که بیرون از چارچوب این جماعت باشد و ارزش‌های رایج و حاکم در نظر توده را بازنتاباند، مورد قبول قرار نخواهد گرفت، و باورها و ارزش‌هایش به دور افکنده خواهد شد. مضاف بر اینکه تواناییِ خلاقیت و نوآوری که همیشه یک موهبت شخصی است، به هیچ می‌رسد.. زیرا نسخه‌های همانند از آدم‌ها نمی‌توانند از وضعیت حاکم عبور کنند و فراتر از وضعیت مسلط، ابتکاری به خرج بدهند.

در چنین حال و هوایی آگاهی مردم بیدار نمی‌شود، و آنان نمی‌توانند با خود شان روبرو شوند. آنان از وضعیت اکنون و آینده‌ی خود غافل می‌شوند و در بحران‌ها و معضلات متعلق به گروه غوطه‌ور می‌شوند، و روز به روز در امور بیرون از خود شان بیشتر و بیشتر غرق می‌گردند. دیگر خود/ذات وجود ندارد و محو می‌شود و نشانه‌یی از آن به چشم نخواهد خورد. همه می‌پندارند که خوشبختی خودشان اهمیتی ندارد، چون نمی‌توانند با این پرسش روبرو شوند که: چه سودی از اینکه دنیا سعادتمند باشد وقتی که خودم هیچ سعادتی احساس نکنم؟ چه فایده از اینکه دنیا زیبا به نظر برسد وقتی که خودم از هر زیبایی تهی باشم؟ چه سودی از اینکه جهان را به دست آورم وقتی که خودم را باخته‌ام، به گفته‌ی بعضی بزرگان..

حتی سخن گفتن فراوان از دین و دعوت به آن و گرد آوردن گروه‌های انبوه از مردم بخاطر تلقین ایمان به ایشان سرانجام به نتایجی منافیِ روح ایمان و وجدان ژرف دینی منتهی می‌شود، زیرا به گفته‌ی کیرکه گارد: فروپاشیِ دینی ناشی از زیاده گویی در باره‌ی دین است..

ایمان یک گوهر روحی متعالی غیر محسوس است، ایمان یک گوهر روحی معنوی است که با مقیاس‌های کَمّیِ مادی قابل سنجش نیست، ایمان گوهر روحی فردی است نه گروهی، که از طریق ژرفکاوی در خویشتن و شروع در سیاحت درونی در راستای عروج به سوی حق به دست می‌آید. ایمان چنانکه کیرکه گارد گفته است: علفی نیست که به پیش ساده لوحان انداخته شود. ایمان تنها با تفکر به دست نمی‌آید. هنگامی که ایمان در قالب پیوندی زنده و نیرومند با خدا تجلی نیابد و تنها به مثابه باورها، مقوله‌ها، مفاهیم، اندیشه‌ها و شعارهایی شناخته شود که همه باید به آنها گردن بنهند و به حافظه بسپارند، و همه در آن زمینه همانند باشند، دل هرگز از زلال وصال حق سیراب نخواهد شد، هرچند که مجموعه‌یی از باورها در گوشه‌یی از ذهن ذخیره شود، درست مثل مومیایی‌هایی که بدون روح نگه داری می‌شوند. ایمان به عکس فهم و دانش، با نیابت حاصل شدنی نیست. در فرایند فهم ممکن است که یک شخص دانسته‌هایش را از طریق شخصی دیگر یا از طریق تقلید از او فراچنگ آورد، اما ایمان تجربه‌ی درونیِ برانگیخته در باطن آدمی است.. ایمان تحولی است که روح با آن خود را تحقق می‌بخشد و به تکامل می‌رسد، و الگویی از بودن است که عطش وجودی قلب را فرو می‌نشاند.. ایمان از جنس حالت‌ها است، و «قالب الفاظ و واژه‌ها گنجایش محتوای حالت ها را ندارد» چنانکه شیخ محی الدین ابن عربی گفته است.

نویسنده: عبد الجبار رفاعی
برگردان: محمد محق

فایل پی‌دی‌اف مقاله در مجله

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all