تصور خدا؛ از کودکی تا میان‌سالی عبدالحفیظ منصور نهاد اجتماعی طلیعه

تصور خدا؛ از کودکی تا میان‌سالی

614 بار مشاهده شده

تا جايی‌که من به یاد دارم، از کودکی تا اکنون که پنجاه‌ساله شده‌ام، ایمان من نسبت به خدای متعال چندبار تحول یافته و چهره‌ی دیگری به خود گرفته است و هر یک از آن تحولات، راز و نیاز مرا شکل و صورت بخشیده‌اند.

حالت نخستین
از آن صبحی که کودکی سه‌روزه بودم و پدرم گوش مرا با آذان آشنا کرد؛ از یکتائی خدا گفت و از حقانیت محمد در گوش من نواخت، چیزی به خاطر ندارم، اما حلاوت روزهایی که مادرم مرا با «الله، الله» گفتن نوازش می‌داد، تا به خواب بروم، در ذهن و ضمیرم نقش بسته است. مادرم پیوسته تاکید می‌داشت که با بسم الله و لااله الا الله به خواب بروم و با بسم الله ولا اله الا الله از  خواب بر خیزم. شستن روی هم همراه نام خدا و کلمه‌ی طیبه بود و آغاز غذا خوردن نیز. در آن ایام، خدایی که در ذهن داشتم، بسیار مهربان بود، بغض و عداوتی باکس نداشت، آن تذکارهایی که از مادر آموخته بودم و در آن رنگ و ریایی نبود، دعا و تضرع من بودند، اما آن روزها دیری نپایید.

تحول اول
همین که توان راه‌رفتن یافتم، مادرم چند کلوله روغن جوشی و چارمغز در دستمال گلِ سیب بست و صبحِ وقت مرا به مسجد نزد ملا فرستاد. در آن جا بود، که آرام بنشین، شوخی نکن را شنیدم. ملا گوش مرا به کلمات گناه و ثواب آشنا گردانید، از بهشت و دوزخ سخن راند و از کرام‌الکاتبین گفت. عذاب قبر را شرح داد، پاره‌ی عم، کل قرآن مجید، پنج گنج و دیوان حافظ شیرازی را یکی پی دیگری در چنین فضایی خواندم. به یاد دارم که در آن زمان، خدا در ذهن من بسان مردی درشت‌هیکل با ریشی انبوه به تصویر می‌آمد که برمسندی بلند تکیه زده است، عمامه‌یی بزرگ و سپید به سر دارد، در دستش شلاق و جبینش پرچین است، سمت راستش باغ پر میوه‌ی بزرگی قراردارد، و در سمت چپش، گودالی است که در آن آتش زبانه می‌کشد. این خدا، کسی را که می‌بخشد به آن باغ می‌فرستد، که بهشت نام دارد، و کسی را که نمی‌بخشد به قعر آتش می‌اندازد، که دوزخش یاد کنند. در آن سال‌ها چهره‌ی مخوف و سهمگین خدا همه جا را پر کرده بود، خدا در طبقه‌ی هفتم آسمان قرارداشت و از ترس جز برای دعا و نیایش رو به بالا نمی‌کردم. دعا کردن در آن سال‌ها ساده و آسان بود، به من یاد داده بودند، تا رو به سوی کعبه (قبله) نموده، دست‌ها را به سوی آسمان بلند داشته، از خدا بخواهم: خدایا گناهان مرا ببخش، خدایا عبادات مرا قبول گردان، خدایا مادر و پدر و استادان مرا ببخش، خدایا همه‌ی مسلمانان اعم از زنان و مردان را بیامرز، خدایا بیماران را شفا بده، خدایا قرضداران را از قرض خلاص گردان، خدایا مسافران را بخیر و عافیت به خانه شان برگردان . . .

تحول دوم
در ده‌سالگی رساله‌ی «فقه اکبر» را که به امام ابوحنیفه منسوب است، به خوانش گرفتم. این رساله در علم کلام است و در پی آن نوبت سلسله گفتارهایی از امام ابو منصور ماتریدی موسوم به «ابوالمنتهی» رسید و سپس شرح فقه اکبر اثر «ملاعلی قاری هروی» را مرور کردم. هرسه رساله‌ی یاد شده، در حقیقت یکی‌اند، با این تفاوت که اولی خیلی مختصر و سومی با‌اندکی شرح و حواشی است. در همه‌ی آن‌ها خداوند دارای صفات ثبوتی و سلبی است، دارای «ید»، «وجه» و «نفس» است. این ذات متعالی دارای «عرش»، «کرسی»، «لوح» و «قلم» نیز می‌باشد؛ اما «بلاکیف». این خدا بیشتر به مدیر مکتب ما می‌مانست که دارای هیبت بود و در حضورش شاگردان لب تر کرده نمی‌توانستند و همه از ترس در برابرش چون بید می‌لرزیدند. او قلم‌های رنگارنگ در سر جیب خود داشت، و دارای میز و چوکی مجللی نیز بود، نگهبابان (چپراسی ها) بی‌چون و چرا دستور او را به جا می‌آوردند و غیرحاضران را از منازل شان به مکتب فرا می‌خواندند.

پروتاگوراس، سوفسطایی معروف پیش از میلاد، می‌گوید اگر اسپ‌ها توان اظهارنظر می‌داشتند، بدون تردید خدای شان را به شکل و شمایل اسپ تعریف می‌کردند. مصداق این سخن را در آراء و نظریات کلامی‌های سلفی در باره‌ی خدا به درستی می‌توان ملاحظ کرد.

در آن سال‌ها، رساله‌ی کوچک «هزار ویک دلیل» به دستم رسید، که در آن از اثبات وجود خدا سخن رفته بود. این رساله به جای آن که پاسخی برایم بدهد، سوال هیبت‌انگیز دیگری را با من در میان نهاد و آن مساله‌ی وجود و عدم وجود خدا بود، که تا آن زمان نمی‌دانستم، کسانی هم هستند که وجود حق را باور ندارند. در همان سال‌ها بود، که «تجلی خدا در آفاق و انفس» نوشته‌ی علامه سلجوقی را به دست آوردم. این کتاب را گرچه در آن سال‌ها به خوبی نمی‌فهمیدم، اما نکته‌های شیرین و دلنشینی دارد، که تا امروز آن نکات مرا به خود جذب کرده است. استاد سلجوقی با احاطه‌یی که به موضوع داشت، شهکاری در نوع خودش تهیه دیده است. این مباحث در آن ایام بشدت مرا مجذوب کرد، درحدی که براهین و دلایل اثبات وجود خدا چنان پنداشته می‌شد، که هیچ کار نیکویی با آن همسری کرده نمی‌توانست. دانش‌آموز علم کلام، دفاع از مرزهای عقیده‌ی اسلامی را حد اعلای عبادت و جلب خشنودی پروردگار می‌شمارد، که من یکی از آن نوآموزان بودم. تعویذی دوخته شده در چرم در بازوی راست خود داشتم و باورم این بود که به گفته‌ی تغویذنویس به وسیله‌ی آن از شر انواع تیغ و سنان در امان می‌باشم، تا سال‌های آغازین جهاد برداشت من از خدا و کارهای خدا این چنین بود.

تحول سوم
با آغاز جهاد در برابر رژیم ترکی و سپس تجاوز شوروی به افغانستان، جهاد و مبارزه در رأس عبادات دینی قرار گرفت. اثبات وجود خدا و دلایلی در باب روز رستاخیز دیگر چندان جای بحث نداشت، سخن‌ها روی جایگاه جهاد در نزد خداوند و مقام شهید متمرکز بود. علمای دینی در پیوند با فضیلت جهاد و شهادت آیات و احادیث را دست‌چین می‌کردند و به خورد مردم می‌دادند. بازار این کار چنان داغ و پررونق بود که گمان می‌کردی در اسلام عبادتی به مرتبه‌ی جهاد وجود ندارد و رفیع‌تر از مقام شهید مقامی نیست.‌اندیشه‌های سید قطب، مودودی و شریعتی ترویج‌کننده‌ی این راه و رسم بودند. با توجه به وضعیتی که حکم‌فرما بود، ارزش اهتمام سیاسی و اجتماعی در مقایسه با عبادات انفرادی بشدت فربه شده بود؛ در آن حال و هوا باورم بر این بود که خدا کاری جز حضور در صحنه‌های نبرد ندارد، و در آن جاها پیوسته «مجاهدین» را نصرت می‌بخشد و دشمنان آن‌ها را مضمحل می‌گرداند، کسانی را هم از میان مجاهدین بر می‌گزیند و با کشته‌شدن در میدان‌های جهاد، به نام شهید به مهمانی خویش فرا می‌خواند. عقیده‌ام بر آن بود، که زاهدمنشی و صوفی‌گری دل خدا را به دست نمی‌آورد، هر چه خیر است در جهاد و رسیدگی به امور مسلمانان است.

در چهار چوب گفتمان حاکم در سال‌های جهاد، بهترین وسیله‌ی تقرب به خدا جهاد و مبارزه در راه او بود، بنابراین انسان‌های وارسته کسانی بودند که تفنگ داشتند و علیه قوای شوروی می‌رزمیدند و یا هم آن‌هایی که در تایید این امر قرار داشتند. زیرا چشمی که در راه خدا پاسبانی می‌کرد، از آتش دوزخ در امان بود و آن‌هایی که در جهاد شهید می‌شدند، نه تنها همه‌ی گناهان شان بخشیده می‌شد، فراتر از آن هفتادتن از اقارب و دوستان خویش را نیز نزد خداوند شفاعت می‌کردند. من از این بابت دل خوش داشتم، که در سایه‌ی شمشیر جهادگران زندگی می‌کردم، و از فضای آغشته با دود و باروت جهاد استشمام می‌داشتم.

تحول چهارم
باورهای انسان در خلأ شکل نمی‌گیرد، بلکه آن‌چه در محیط پیرامون بر انسان می گذرد، باور انسان را می‌سازد و انسان گاه عین آن را می‌پذیرد، گاهی هم مسایل را ترکیب می‌کند و نوع ترکیب‌یافته‌ی آن را به عنوان طرح نو بیرون می‌دهد. نادر کسانی هم هستند که بر مسایل موجود می‌افزایند و بدین‌صورت با نوسازی و نواندیشی زندگی بشری را گامی به پیش می‌برند. به همین اساس، آن‌گاه که رژیم دکتر نجیب‌الله در کابل فروریخت، جنگ‌های تازه‌یی میان گروه‌های مجاهدین و سپس تنظیم‌های جهادی و طالبان در افغانستان شعله‌ور گردید، تصور قبلی‌ام در باره‌ی خدا تغییر پیدا کرد؛ زیرا در گذشته عقیده‌ام بر این بود که مجاهدین انسان‌های برگزیده‌ی خدا هستند، دست تایید خدا در پشت گروه‌های جهادی است. وقتی این گروه‌ها بر سر کسب قدرت بسیار بی‌رحمانه به جان هم افتادند، هر طرفی دعوای حقانیت را داشت و برای مشروعیت خویش نصوصی از آستین بیرون می‌آورد، این جا من مانده بودم و دنیایی از حیرت، که کدام یک بجا می‌گوید و کدام یک نابجا می‌سراید.

آن چه در سال‌های جهاد بر مردم افغانستان رفت، به این دلیل که مردم خود را برحق می شمردند و جانب دیگر را ناحق می‌پنداشتند، همه‌ی آن مصائب زیر نام جهاد و هجرت قابل تحمل و حتی مایه‌ی افتخار بود، اما حوادثی که در این سال‌ها زیر نام استقرار دولت اسلامی و تطبیق شریعت محمدی رخ داد، بسیار زجر دهنده و المناک بود، آن حوادث را جز خشم خدا، چیزی دیگری نمی‌شد خواند. وقتی هم این حالت به درازا انجامید، چه بسا مؤمنانی که از اسلام دل بریدند و برای نجات جان شان به آیین مسیحیت در آمدند و کسانی هم از آن‌میان نسبت به خدا تصورات دیگری پیدا کردند، به گونه‌ی مثال؛ وقتی باشندگان شمال کابل به وسیله‌ی گروه طالبان کوچانیده شدند، پیر مردی، یک کودکش را به شانه دارد، و دست کودک دومی‌اش را در دست گرفته، به سوی کابل با هزاران تن دیگر از این آواره‌ها به راه می‌افتند، همسرش از خداوند مدد می‌جوید: خدایا به داد ما برس … مرد رو به همسرش کرده ومی‌گوید: «خدا زود تر به داد کِه برسد، تندتر راه برو، . . .» و یا هم وقتی او ضاع در پنجشیر خراب می‌گردد، یکی از دانش‌آموخته‌های مدارس دینی به ترس و لرز می‌افتد و بنای ترک منطقه را می‌کند، مردم محل به دلداری او می‌پردازند، از مهربانی‌های پروردگار به او می‌گویند، اما او در پاسخ به ایشان می‌گوید: «آن خدایی را که من می‌شناسم، در جنگ اُحد دندان پیامبرش را شکست و عمومی پیامبرش را کشت، برسر عمر و علی دو یار پیامبر در حین نماز تیغ حواله کرد و نواسه‌ی پیامبرش را در دشت کربلا بدست یزیدیان هلاک کرد، بر من و امثال من هیچ رحمی نخواهد داشت». اخبار و رویدادهای دردآور را همه‌روزه از گوشه و کنار افغانستان می‌شنیدم و در مورد معامله‌ی خدا با بندگانش با خود می‌اندیشیدم.

خلاصه، خدا یک ذات بی‌حساب و کتاب در نظرم می‌آمد. فکر می‌کردم که خدا زشتی و زیبایی را نمی‌شناسد و گناه و ثوابی در نظرش نمی‌آید، هر چه دلش خواست و اراده کرد، انجام می‌دهد، دعا و استعاثه‌ی کسی دلش را به درد نمی‌آورد و از گریه و زاری خلق به ترحم نمی‌افتد، خدا در نظرم، سیمایی بی‌رحم، مغرور و سرکش داشت و در همین سال‌ها بود، که کم‌خواب شدم، فشار خونم بالا رفت و سنگ کُلیه پیدا کردم.

تحول پنجم
«صراط‌های مستقیم»، اثر عبدالکریم سروش، به دستم افتاد. نویسنده در این اثر دیدگاه عارفانی همچون محی الدین ابن عربی و جلال الدین محمد بلخی را با روشی جدید در باب کثرت ادیان بیان داشته است. عبدالکریم سروش متأثر از آرای «جان هیک»، از کثرت روش‌ها به کثرت حقایق رفته بود. این کتاب، سخنان عارفان مسلمان را در ذهن من تنظیم کرد؛ بدین شرح که از شدت خصومت من با پیروان سایر ادیان کاست و مدارا را جاگزین کین و عناد گردانید، اما گفته‌های سروش در باره‌ی کثرت حقایق، قناعت مرا بار نیاورد، لذا در نقد آن مقالتی به نشر سپردم، و سپس کتابی هم در آن باب نوشتم. پلورالیسم دینی این فضای ذهنی را برای من فراهم گردانید تا دیدگاه متشرعان را در باره‌ی خدا با دیدگاه عارفان به مقایسه بگیرم. در این مقایسه خدایی که اشعریان تراشیده‌اند، و در حوزه‌ی فرهنگی ما تسلط دارد، ترشرو و حسابگر به نظر می‌آید، در حالی که عارفان به خدای مهربان و بخشنده معتقدند. در این میان شیخ فریدالدین عطار، تصویر متفاوتی از خدا ارائه می‌دارد؛ تصویری که حضرت حق نه ترس‌آور است و نه هم فوق حرف و سوال. خدای شیخ عطار، بسیار رفیق و خودمانی است؛ گاهی عطار از او می‌پرسد، زمانی در برابر اولب به شکوه می‌گشاید و فراوان به او عشق می‌ورزد. عطار، زمانی که می‌خواهد رفیقانه با خدا به گفت‌وگو بشیند، در نقش «دیوانه» ظاهر می‌شود و سخنان خود را بیان م دارد، این خدا سخت‌گیری آن چنانی ندارد، اجازه‌ی حرف زدن و دردِ دل‌کردن را به انسان می‌دهد. من با چنان پنداری از خدا خود را راحت‌تر یافتم و به آن عشق ورزیدم.

کثرت‌گرایی این خیر را داشت که مرا از چنگ دلایل عقلی در مورد اثبات وجود خدا رها ساخت و گریبان ذهن مرا آزاد گردانید؛ خیر از این جهت که دلایل عقلی در مورد خدا و قیامت، هیچ‌گاهی اطمینان‌دهنده و آرام‌بخش نبوده‌اند، انسان را پیوسته از یک شبهه به شبهه‌یی دیگر، و از یک وادی به وادی‌ای دیگر می‌کشانند، وسوسه می‌کنند، بی‌قراری می‌آفرینند و شاید از همین رو بود، که امام‌الحرمین جوینی پس از سال‌ها درس و بحث کلامی، بر ایمان پیره‌زنانِ نیشابور غبطه خورد و در هوسِ آرامش روحیِ آن‌ها افتاد. به سخن مولوی در نظرم پای استدلالیان چوبین و سخت بی تمکین آمد. سخنانی از حافظ و بیدل در ذهنم لنگر‌انداختند، چنان که اولی گوید:

عنقــا شکـار کس نشود دام بازگیر                           کاینجـــــــــا همیشـه بـاد بـدسـت اسـت دام را

و حکیم دهلوی فرماید:

پیــــــــدایی حق ننگ دلایل نپذیرد                          خورشید نه جنسی است که جویی به چراغش

بنابر این با افتادن به دامن کثرت‌گرایی دینی، دلایل نظری، جایش را به شهود باطنی داد، مقام و منزلت فرم و صورت عبادات تنزیل یافتند، اصل معنای عبادات که از دل برمی‌خیزند، برتری پیدا کردند، قرائت خوب جایش را به حضور قلب بخشید، ذکر جهر به اذکار خاموشانه و درونی تبدیل شد، تسبیح از دست من افتاد و در کنار بالین خوابم جا گرفت و هر شبی پیش از چشم بستن در آرامش تمام ثنا و ستایش پروردگار را به جا می‌آورم.

این خدا نسبت به هر چیزی به من نزدیک است، مکان معینی در زمین و آسمان ندارد، بی‌نیاز از مکان و زمان است، او جانِ جهان است، «ید»، «وجه» و «نفس» مجازند، و به مقصدِ فهماندن عامه به کار رفته‌اند، نه آن که خدا بر جایی تکیه زده باشد، و همچون سلاطین پیک و دربان داشته باشد. او در دل هر مؤمنی جا دارد، اگر دست بلند کنی یا نکنی، خواسته‌هایت را می‌داند، فارغ از سمت و سوست، کعبه یک سمبول است، نه آن که خدا در آن جاست، خدا در همه جاست و در همه سو خداست و به زبانی بهتر، سوها همه در احاطه‌ی خداوند قراردارند، از او هر چه می‌خواهی بخواه، مخلصانه بخواه و از تهِ دل بخواه، با هر زبانی که می توانی، بخواه، بی‌واسطه و بی‌دغدغه بخواه.

تحول ششم
در 1390 شامل دوره‌ی فوق لیسانس شدم. قرار بر این شد که رساله‌ی خویش را در مورد «موانع توسعه‌ی سیاسی در افغانستان» بنویسم. گفته‌های سیاستمداران و پژوهشگران افغانستان را در این باب ردیف کردم، به قناعت نرسیدم، جستجو در این مورد، مرا به مبحث خداشناسیِ مردم افغانستان کشاند و در آن جا متوجه شدم خدایی که از طریق علمای دینی تبلیغ می‌گردد و اکثریت قریب به اتفاق مردمِ مان به آن ایمان دارند، خدایی است که در کار او علت و معلولی دخالت ندارد. در کار این خدا نظم و سامانی دیده نمی‌شود، هر چه را بخواهد، می‌دهد، هر خواستِ او عین مصلحت و خیر است. دستوری فرستاده به زمینیان جاویدانی، که هم محتوا و هم لفظ آن مقدس و قدیم‌اند. در منظومه‌ی این خداشناسی در ماندگی و بیچارگی مسلمانان به‌ویژه مردم افغانستان زاده‌ی خواست و اراده‌ی پروردگار است، و برای رهایی از این وضعیت، باید رضایت حضرت باری تعالی را به دست آورد.

دیدم که در این کره‌ی خاکی بسیار نا مسلمانانند که وضع بهتری نسبت به مسلمانان دارند، زندگی‌شان خوب پیش می‌رود، در موارد زیادی دست مسلمانان را نیز می‌گیرند و یاری‌شان می‌دهند. از اینرو، با خود سنجیدم که اگر عبادت و نیایش با شکل رایج میان مسلمانان عامل جلب رضایت خدا بوده باشد، نا مسلمانان که از آن بهره‌یی ندارند، ولی در صحنه‌ی زندگی توفیق نصیب آن‌ها بوده است، نه نصیب مسلمانان. پس از کنکاشی در یافتم که در کنار تصویری که اشعریان از خداوند ساخته‌اند، فیلسوفان مشائی و معتزلیان نیز دیدگاهی نسبت به خداوند دارند. از نظر آن‌ها خداوند ذاتی حکیم، علیم و مدبر است؛ در دل کاینات قواعدی را نهاده است، و هر پدیده بر آن اساس، پیوسته عمل می‌دارد. برای شناخت و بهره مندی از این قواعد، ایمان و کفر شرط نیست، هر انسانی که آن را در یابد، عدالت حضرت حق حکم می‌کند تا از مزایای آن مستفید گردد، تفاوت ندارد، که این شخص نیوتن بوده باشد یا البیرونی.

نوع اعتقاد نخست، مسلمانان را نسبت به طبیعت و تاریخ نه‌تنها بی‌اعتنا گردانیده، فراتر از آن غور و تفحص در باره‌ی آن‌ها را حقیر و حتی مردود ساخته است، در حالی که نوع دوم اعتقاد به خداوند، مسلمانان را به کار و کوشش جدی فرا می‌خواند، کار را عبادت می‌شمارد، تفکر در باره‌ی آیات الهی را در جایگاه رفیعی قرار می‌دهد، دنیا را در تضاد با عقبا نمی‌داند، مسلمان توانا و ثروتمند را نسبت به مسلمان ضعیف و درمانده بهتر می‌شمارد. در باور اعتزالی، همه‌چیز در قرآن مجید یافت نمی‌شود، و تلاش برای دریافت همه‌ی مسایل در قرآن را ، گمراهی و جهالت می‌داند. توحید، رسالت، معاد و کرامت بشری به عنوان اصول جاودانی مطرح‌اند، و موارد دیگر با زمان و مکان گفتگویی دوامدار دارند، و اثر می‌پذیرند. این باور خود را در کتاب «موانع توسعه سیاسی در افغانستان» نگاشتم، سخن کوتاه که مخلوطی میان خدای عرفا و مشائیون انجام دادم و به زبان دیگر ایمان عطار و ابن رشد را در آمیختم و اکنون با این اعتقاد شادمان زندگی می‌کنم.

نویسنده: عبد الحفیظ منصور
عبدالحفیط منصور نهاد اجتماعی طلعیه

 

 

فایل پی‌دی‌اف مقاله در مجله

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all