محمد محق

قربانی یا مقصر؟

816 بار مشاهده شده

همه‌ی طیف‌های فکری در جامعه‌ی اسلامی متفق‌القولند بر این که وضعیت کنونی ما وضعیت مطلوبی نیست. اما پرسشی که بر سر پاسخ آن اختلاف دارند این است که آیا ما با گرفتار شدن به این وضعیت قربانی هستیم یا مقصر؟

یک طیف از تحلیل‌گران، ما را قربانی می‌دانند و همت شان معطوف به یافتن دستِ تبهکاری است که این حال و روز را برای ما رقم زده است. این دستِ تبهکار می‌تواند از آستین‌های متعددی بیرون شده باشد: استعمار، جهان غرب، واتیکان، صهیونیسم و سازمان‌های یهودی، کمونیسم بین المللی، یا سازمان جهانی فراماسون.

طبق این روایت، تا آنگاه که مسلمانان خلیفه‌‌یی، در قالب خلافت عثمانی، داشتند و شریعت اسلامی در این کشورها تطبیق می‌شد، علی‌رغم وجود نابسامانی‌های اندک، کلیت زندگی اسلامی آسیب عمده‌‌یی ندیده بود. دست‌های بیگانه شروع به کار کردند تا خلافت اسلامی را سرنگون و کشورهای اسلامی را تجزیه کنند، و به جای شریعت قوانین ساختگی خود، و بجای ارزش‌های اصیل اسلامی، ارزش‌های ضداخلاقی شان را ترویج کنند، تا رمز قوت و وحدت مسلمانان را که همانا دین است، از آنان سلب و ذلت و مسکنت را بر آنان تحمیل کنند.(1)

از این دیدگاه، سرزمین‌های ما غنی از سرمایه، برخوردار از علم، آراسته به اخلاق و مزین به فرهنگ بودند، تا اینکه پای مردمان تجاوزگر و بی بندوبار به اینجا باز شد. از آن پس، هم سرمایه‌های مادی به تاراج رفت و هم داشته‌های معنوی، و جایش را ویرانه‌هایی گرفت انباشته از زباله و تفاله که دستاورد جهان متمدن نمای غرب است.

بر پایه‌ی این تحلیل، آن بخش از جهان که مغرب‌زمین خوانده می‌شود، از دیرباز بنا را بر دسیسه و توطئه نهاده و با خصومتی وصف‌ناپذیر در صدد نابودی مسلمانان بوده است. هم دانشگاه‌هایش، هم کلیساهایش، هم کارخانه‌هایش، و هم حکومت‌هایش، همه شبانه‌روز توطئه چیده‌اند تا با انواع حیله‌ها و نیرنگ‌ها ما را از هویت و اصالتِ مان دور کنند، و پیوند ما را با میراث افتخارآفرین مان گسسته سازند. شروع این نقشه‌های شیطانی به سده‌های بسیار پیش بر می‌گردد، به زمان جنگ‌های صلیبی، و جنگ‌های مغول که در اثر تلاش جهان غرب راه اندازی گردید.(2)

آنان هم حاکمان وابسته را به کار گرفتند و هم دانش‌آموختگان مسلمان‌زاده‌‌یی را که در دیار آنان تحصیل علم می‌کردند تا با گستراندن فرهنگ بیگانه در این سرزمین‌ها، بنیه‌ی اعتقادی مردم را ضعیف، و با آغشته‌کردن شان به تجملات دنیوی و مفاسد اخلاقی، زار و زبون شان کنند.

وقتی عزت و عظمت مسلمانان با خاک یکسان شد، تمام خزاین ما به چپاول رفت، و برای ما تنها فقر و تهیدستی بر جا ماند. پس از آن، جای علم را جهل، جای فضیلت را رذیلت، جای سرمایه را ناداری، جای قوت را ضعف، جای هیبت را بزدلی، جای وحدت را تفرقه، جای صحت را بیماری، و جای پیروزی را شکست گرفت.

اکنون، با کسی که مایه‌ی این همه مصایب و بلایا بوده است، چه می‌توان کرد جز انتقام و آمادگی به نبردی طولانی‌مدت و زمانبَر که درخور چنان حمله و هجمه‌‌یی باشد. شروع این نبرد می‌تواند از درون ذهن و روان ما باشد، با کاشتن بذر نفرت او در دل، و افشاندن تخم کینة او در جان. باید «نقشه‌های استعمار در راه مبارزه با اسلام» (3) را شناخت، و به «نقش کلیسا در ممالک اسلامی»(4) پی برد و دید که «رهبران غرب»(5) چگونه فرمان به نابودی اسلام و قتل مسلمانان می‌دهند. باید «جاهلیت قرن بیستم»(6) را در عرصه‌های مختلف به نقد گرفت و مفتضح کرد، تا «حدود خسارت جهان با انحطاط مسلمان»(7) مشخص و آشکار گردد.

برای مقابله با چنان رقیبی که به پیشرفته‌ترین اسلحه و تازه‌ترین امکانات و روزآمدترین دانش‌ها مجهز است، باید خود را به همان اسلحه و امکانات مجهز کرد تا در این نبرد حتمی و اجتناب‌ناپذیر، که ریشه در سرشت هستی، در سرشت حق و باطل دارد، امکان پیروزی داشت. اما در این نبرد نباید ملاک پیروزی را اسلحه و سرمایه دانست، و اگر نبردی نابرابر به نظر رسید احتمال شکست را حتمی انگاشت. ملاک چیرگی بر چنین خصمی اسلحه و امکانات نیست، بلکه ایمان و اعتقاد است، و با داشتن آن کافی است که بتوان با اسلحه و امکاناتِ اندک معادله جنگ را به نفع خود دگرگون کرد.(8)

آنچه احتمال شکست دشمن را قوی‌تر می‌سازد، عیوب و آفاتی است که از درون به جان فرهنگ و تمدن وی افتاده و آن را از درون پوک و تهی ساخته است. در آنجا اخلاق و فضیلت رخت بربسته و کرامت انسانی به بازی گرفته شده و حیوانیت افسارگسیخته با آزادی تمام جولان می‌دهد. کافی است که فرصت رویارویی حقیقی با آن مساعد گردد، آن‌گاه دیده خواهد شد که نیرنگ شیطان تا کدام پایه سست است و مکر آنان تا چه اندازه به خطا می‌رود.(9) همه‌ی آنچه در این نبرد مقدس بدان نیاز است ایمانی خالص و اعتقادی استوار است که از هر شک و تردیدی به دور باشد. پس از آن، پیروزی خود به استقبال جهادگران و مبارزان می‌آید، و آینده در قلمرو اسلام خواهد بود.(10) از آن پس، برج و باروی دشمن یکی پس از دیگری فروخواهد ریخت و سرزمین‌های پهناور فتح خواهند شد و بیرق پیروزی ما بر فراز کره‌ی زمین به اهتزار درخواهد آمد و عظمت از دست رفته دوباره اعاده خواهد شد، و جهان از دست اهریمن نجات خواهد یافت.

این تصویر از ماجرا، که بیشتر زاده‌ی خیالات و تصورات پالایش نشده است، و به مطالعات روشمند علمی تکیه ندارد، میل غریبی به ساده‌سازی امور و سفید و سیاه نشان دادن قضایا دارد. این تصویر در خلال سال‌های طولانی به درازای یک قرن یا بیشتر، به شکل‌های مختلف و با شیوه‌های گوناگون پردازش شده، و در لایه‌های مختلفی از آگاهیِ جمعی مردمان ما تزریق شده است. همین تصویر رسوب کرده در اعماق ذهن مردمان ما است که ردِ پایش را می‌توان در کتاب‌ها، سخنرانی‌ها و ادبیات فکری بسیاری از جماعت‌ها یافت، و همین به این دست از جماعت‌ها کمک می‌کند تا به آسانی به جلب و جذب جوانان احساساتی و اقشار کم سواد بپردازند.

اما همه‌ی اندیشمندان مسلمان با این روایت موافق نیستند. شمار چشم‌گیری از نظریه پردازان مسلمان این تصویر را آکنده از کاستی و خلل دیده‌اند و ترویج آن را بیهوده و زیانبار. از نظر آنان، شکست ملت‌ها و فروپاشی تمدن‌ها تابع قوانین و مقررات خاصی است، و بدون شناخت آنها هیچ‌گاه نمی‌توان به علت شکست خود پی برد و یا راز عقب ماندگی خود را درک کرد. از نظر آنان، ضعف هر ملت پیش از هر چیز ریشه‌ی درونی دارد، و ضرباتی که از بیرون وارد شود آسیب چندانی نخواهد رساند مگر آنگاه که آن مردم از درون آسیب پذیر باشند. اگر استعماری وجود داشته است به دلیل مردمی بوده است که «قابلیت استعمار»شدن داشته‌اند.(11)

از این نگاه، نخست باید به سراغ عیب‌ها و کاستی‌هایی رفت که در لایه‌های مختلف زندگی ما ریشه دوانده و ما را این چنین آسیب‌پذیر ساخته است.(12) این کاستی تنها در ضعف ایمان و عقیده خلاصه نمی‌شود، زیرا همه‌ی امور زندگی تنها بر پایه‌ی ایمان و عقیده نمی‌چرخد، بلکه دانش، اخلاق، فرهنگ، هنر، قانون، عرف، سرمایه، امکانات، حکومت، مدیریت، صنعت، تجارت و. . . هر کدام نقشی به همان پیمانه مهم در زندگی اجتماعی مردم دارد. اگر دانش در مرز سده‌های دور متوقف بماند، اخلاق به چند عرف عامیانه تقلیل یابد، فرهنگ رو به پژمردگی گذارد، هنر از پویایی باز ایستد، قانون به رسمیت شناخته نشود، عرف در چارچوب محلیِ کوچک خلاصه شود، سرمایه راکد باشد و به چرخش نیفتد، امکانات و ابزار لازم در دسترس کارگران و صنتعگران نباشد، حکومت به وظایف خود کمر نبندد، مدیریت موفق نهادینه نشده باشد، صنعت وجود نداشته باشد، و تجارت گرفتار ورشکستگی باشد، طبیعی است که جامعه در سراشیبی هبوط و سقوط قرار می‌گیرد. جامعه‌‌یی با این اوصاف، در گشودن گره از کوچک‌ترین مشکلات خود در می‌ماند، و به آسانی میدانی می‌شود برای تاخت و تاز هر کسی که زور و توانی دارد.

کسانی که موضوع را تنها به ضعف ایمان و فتور دینداری خلاصه نمی‌کردند، اهمیت علم و نقش امکانات را دریافته بودند، و می‌دانستند که باید به دانش‌های جدید دست یافت و به وسایل نو مجهز شد، تا از عهده‌ی حل مشکلات خود برآمد. اما دیده شد که وارد کردن دانش به درون سامانه‌ی فرهنگی متفاوتی که در مرز چند سده قبل باز ایستاده است، حاصل چندانی ندارد. دانشگاه‌های به سبک مدرن در بسیاری از کشورهای ما تاسیس یافتند، ادارات ما با بوروکراسی نوین آشنا شدند، و برخی از اسلحه و وسایل جدید خریداری شد، اما تغییر چندانی در وضعیت کنونی ما ایجاد نکرد.

پس از تجربه‌های ناکام نوسازی به سبک‌ها و صبغه‌های متفاوت، نیاز افتاد که به لایه‌های عمیق‌تر قضیه پرداخته شود: چه چیزی زیرساخت‌های فرهنگی ما را تشکیل می‌دهد؟ روان جمعی ما تحت تاثیر چه عواملی عمل می‌کند؟ دستگاه الهیاتی ما تا کجا خردپسند و گره‌گشا است؟ منظومه‌های اخلاقی ما تا چه میزان پاسخ‌گو است؟ وضعیت قوانین ما چه نیازی به تازگی و نوشوندگی دارد؟ بستر رشد دانش آزاد تا کجا در محیط‌های ما هموار است؟ عقلانیت انتقادی چه اندازه در میان ما پا گرفته است؟ فلسفه در زندگی ما چه نقشی ایفا می‌کند؟ هنر در سرزمین‌های ما چه تعریفی دارد؟ سیاست از کدام آبشخورها تغذیه می‌شود؟ اقتصاد ما به چه پیمانه در جهان امروز کارایی دارد؟ حضور میراث گذشته‌ی ما چه اثراتی بر وضعیت کنونی ما دارد؟ با هویت تاریخی خود تا کجا می‌توانیم برخورد انتقادی داشته باشیم؟ سیر تمدنی خود را با چه ابزار و روش‌هایی به سنجش می‌گیریم؟ ملاک ما برای تعریف دوست و دشمن چیست؟ شناخت ما از جهان امروز به چه سرحد است؟ تحولات دیگر ملت‌ها را چقدر مطالعه و درک کرده‌ایم؟ از گزینه‌های مختلف در تعامل با دیگران چه اندازه کار گرفته‌ایم؟ امکان گفتگو با دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌ها را تا کجا آزموده و سودمند یافته‌ایم؟ گشودگی بر جهان و آمادگی برای جذب دستاوردهای آن در ما به چه پیمانه است؟

راه بردن به این دست از پرسش‌ها حکایت از پیدایش لایه‌ی جدیدی در آگاهی نخبگان فکری ما داشت. آنان در صدد پی‌افکندن طرحی نو برای فکر و اندیشه‌ی مسلمانان بودند و ضرورت بازسازی فکری شان را مقدمه‌ی ورود به این عصر و برقراری رابطه با دنیای جدید می‌دانستند. از دید این طیف از اهل فکر، ریشه‌ی بحران در بنیادی‌ترین تصورات ما خانه داشت، و باید کار را از همانجا آغاز کرد. از این دید، خداشناسی ما در بستر تاریخ به وضعیتی فسیلی رسیده بود، انسان‌شناسی ما رنگ قرون وسطایی داشت، جهان‌شناسی ما به عهد بطلمیوس بر می‌گشت، و ما تعریف روشنی از جامعه، حکومت، قانون،  و بسیاری از نهادهای دیگر نداشتیم.

تصوراتی که تاریخ انقضای شان پشت سر شده، و فکر و ذهن ما را از حرکت و پویایی باز داشته است، چونان دیوار ستبری در برابر ورود ما به تاریخ ایستاده، و پشت گردنه‌های زمان زمین‌گیرمان کرده است. ما نیاز داریم که این میراث کهن را برآشوبیم و با آن نسبتی دوباره برقرار کنیم. ما ناچاریم تصور خود را از آدمی و حقوق او بازسازی کنیم، و بر این قرار با آدمیان متعلق به قلمروهای فکری و فرهنگی دیگر بابی از گفتگو باز کنیم. ما ناگزیریم دنیای امروز را نه از پس غبار ایدئولوژی‌ها و پیشفرض‌های متعلق به سنت ها، بلکه از منابع دست اول خودش به قرائت بگیریم.

اگر ما به شکستی گرفتار آمده‌ایم، بیش از آنکه دنبال مقصری در بیرون بگردیم، بهتر است به تقصیری که خود بارش را بر دوش می‌کشیم اعتراف کنیم. بیش از اینکه خود را قربانی توطئه‌ی بیرونی بپنداریم و در صدد انتقام باشیم، بهتر است به عواملی در درون دم و دستگاه فکری خود بپردازیم که ما را از شناخت واقعیت‌های این عصر عاجز و از تعامل درست با آن ناتوان کرده است. سنگوارگی فکر، خشکیدن سرچشمه‌های معرفت، از پا افتادن عقلانیت، رنجوری اخلاق، لاغری فرهنگ، و عواملی از این دست، ما را به این حال و روز افکنده و برای نجات از آن باید بی‌درنگ آستین بالا زنیم تا تصوراتی نو را جایگزین پیشفرض‌های کهن کنیم و فهمی جدید را به جای فهم دیرین بنشانیم. باید نوسازی را از ژرف‌ترین لایه‌های فکر و باور شروع کنیم و سامانه‌های فکری خود را به تراز این روزگار عیار گردانیم، تا با دانش نو و عقل امروزین سر آشتی داشته باشد.

…………………………………………..
محمد قطب، هل نحن مسلمون، دار الشروق، الطبعة السادسة 2002

جلال آل احمد، غربزدگی، ص 35، نشر کتابناک

کتابی از محمود صواف با همین نام، که به فارسی نیز ترجمه شده است.

این کتاب به دست دو نویسنده عرب بنام مصطفی خالدی و عمر فروخ نوشته شده و به دست مصطفی زمانی به فارسی ترجمه شده است.

رساله‌یی کوچک اما رایج در میان حلقات بنیادگرای مذهبی، از نویسنده‌یی با نام جلال العالم با عنوان کامل: رهبران غرب می‌گویند مسلمانان را بکشید و اسلام را نابود سازید.

کتاب مشهوری از محمد قطب که برای اولین بار به شکل کامل در باره جاهلیت خواندن این عصر نگاشته شد. این اصطلاح قبل از او توسط سید قطب و ابو الاعلی مودودی کاربرد یافته بود.

کتاب مشهوری از ابو الحسن ندوی که سید قطب نیز بر آن مقدمه‌یی نوشته است. این کتاب نیز به دست مصطفی زمانی به فارسی برگردانده شده است.

سید قطب، معالم فی الطریق، دار الشروق، فصل استعلاء ایمانی، ص 100

إن کید الشیطان کان ضعیفا: همانا نیرنگ شیطان سست و کم مایه است. سوره نساء آیه 76

 کتابی است از سید قطب با همین نام که به دست علی خامنه‌یی ترجمه شده است.

تئوری قابلیت استعمار از نظریه پرداز الجزایری، مالک بن نبی، است که در آن بر نقش ملت‌های ضعیف و آسیب پذیر در قبول شرایط نابسامان و تن دادن به شکست ها تاکید دارد. برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به: مالک بن نبی، شروط النهضة، دار الفکر، دمشق، 1986، ص 75

خالص جلبی، ضرورة النقد الذاتی للحرکات الاسلامیة، الریاض، 2009، ص 42

نویسنده: محمد محق

فایل پی‌دی‌اف مقاله در مجله

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all