پارادوکس یا دویی  در اندیشه و زبان بیدل خلیل الله افضلی

پارادوکس یا دویی در اندیشه و زبان بیدل

1,115 بار مشاهده شده

خلیل‌الله افضلی
تناقض یا پارادوکس رکن بسیاری از آثار هنری و بیان نقیضی یکی از ژرف‌ترین صورت‌های بیان هنری است. در تعریفی ساده می‌توان گفت که پارادوکس یا تصویر متناقض‌نما در شعر عبارت است از بیانی به ظاهر متناقض یا مهمل، امّا حامل حقیقتی که از راه تأویل می‌توان به آن دست یافت. حالات جذبه و مکاشفه در عرفا و اوج هیجانات عاطفی شاعران، عارف و شاعر را در وضعیتی بی‌خود قرار می‌دهد و زبانش بستر اقوال و عباراتی می‌شود که در عالم عقل از محالات و در دنیای منطق از تناقض‌هاست. در این حالت «خیال گوینده در حالت جذبه تا عالی‌ترین منطقه‌ی روحی اوج می‌گیرد و به «نقطه‌ی علیای روح» می‌رسد. نقطه‌ی علیا مرحله‌ای از ادراک است که در آن تضادها به وحدت می‌رسد» (فتوحی رودمعجنی، 1385: 326).

جلوه‌ی پارادوکس را در اقوال شطح‌آمیز صوفیان و اشعار شورانگیز شاعران زبان فارسی از گذشته‌های دور تا به شعر معاصر می‌توان مشاهده کرد. سنایی، عطار و مولوی از نخستین کسانی هستند که این دست از تصاویر در شعر آن‌ها ملاحظه شده است. زبان پارادوکسی پس از اینان بیش و کم در شعر برخی شاعران دیگر نیز بروز یافت، تا این که در دوره‌ی رواج سبک هندی در شعر میرزا عبدالقادر بیدل به اوج رسید و به عنوان مشخّصه‌ی سبکی این شاعر شناخته شد چنانچه برخی پژوهشگران معتقدند که در شعر فارسی، پیچیده‌ترین تصویرها و بیان‌های پارادوکسی را در دیوان بیدل می‌توان یافت (شفیعی کدکنی، 1366: 57 و فتوحی، 1385: 331 و 371). در نتیجه‌ی افزایش بسامد این گونه تصویرها، منتقدان ادبی این دوره، نیز در آثارشان به بحث و تحلیل سخن پارادوکسی و انواع آن پرداخته‌اند (آزاد بلگرامی، 1382: 52-88) که نشان از اهمیت زیبایی‌شناسانه‌ی این دست از تصاویر دارد.

ﺗﻌﺎﺭﺽ بنیادین ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً ﺩﺭ ﻧﮕﺎه ﻫمه‌ی ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻣؤﻓّﻖ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ و اصولاً لازمه‌ی پویایی شعر، ﻭﺟﻮﺩ ﻫﻤﻴﻦ ﺗﻌﺎﺭﺽ ﺩﺭ آن اﺳﺖ.[2] تعارض سبب می‌شود که متن در هر دوره‌ای با مخاطبان گفت‌وگو کند و تفسیرهای متفاوتی را بپذیرد. خلاقیّت هنری محصول ظهور گاه گاه این تناقض است. از این روی «ﻫﺮ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺑﺰﺭﮔﯽ، ﺩﺭ ﻣﺮﻛﺰ ﻭﺟﻮﺩی ﺧﻮﺩ، ﻳﻚ ﺗﻨﺎﻗﺾ ﻧﺎﮔﺰﻳﺮ ﺩﺍﺭﺩ. ﺗﻨﺎﻗﻀﯽ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯی ﺑﻪ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﻳﻜﯽ ﺍﺯ ﻧﻘﻴﻀﻴﻦ ﻣﻨﺠﺮ ﺷﻮﺩ، ﻛﺎﺭ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﻧﻴﺰ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﻫﻨﺮ ﭼﻴﺰی ﺟﺰ ﻣﻬﺎﺭﺕﻫﺎی ﺁﻥ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ» (ﺷﻔﻴﻌﯽ ﻛﺪﻛﻨﯽ، 1383: 42).

این ﺗﻌﺎﺭﺽ در آثار بیدل نیز موج می‌زند. او که دنیا را موضوع و عرصه‌ی اضداد می‌خواند و معتقد است که این کشاکش و پرخاش و یا به عبارتی دیگر این دویی گریزناپذیر است و تا پایان عمر دست از انسان بر نمی‌دارد (بیدل، 1389الف: 1/1، 1/23 و 1/396)، اساساً غزلش محصول چالش دو گفتمان است: ﻳﻜﯽ ﮔﻔﺘﻤﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺣﻮﻝ ﺩﺍﻝ ﻣﺮﻛﺰی یأس ﻭ ﺷﺒکه‌ی ﻭﺍژﮔﺎﻧﯽ پریشانی، شک، عزلت، وحشت، اضطراب، عدم، خموشی، هیچ، مرگ ﻭ ﻣﺸﺎبهات ﺁﻥ ﺷﻜﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮی ﮔﻔﺘﻤﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺣﻮﻝ ﺩﺍﻝ ﻣﺮﻛﺰی امید ﻭ ﺑﺎ خوشه‌ی تصویری رحمت، جمعیت، یقین، انجمن، عفو، فضل، سخن، بهار، شوق، تبسّم ﻭ … به وجود آمده ﺍﺳﺖ. هر چند در بیشتر غزلیات او، غلبه با گفتمان نخستین است. خواننده‌ی آگاه شعر بیدل به زودی در خواهد یافت که وی در بیشتر عمر خود در جدال روحی سخت و نفس‌گیری[3] به سر برده است. محمدرضا اکرمی معتقد است ﺍﻳﻦ ﺗﻌﺎﺭﺽ، ﻫﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎهﻫﺎی ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻣﺘﻨﺎﻗﺾ ﺑﻴﺪﻝ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖﻫﺎی ﺁﻥ ﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﻳﻚ ﻃﺮﻑ «ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻭ ﺗﻔﻜّﺮ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻋﻠﻢ ﺭﺳﻴﺪه ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﺳﺖ ﻭ ﻏﻴﺮی ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ» ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ «ﺩﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭ ﻣﺸﺎﻫﺪه‌ی ﺁﻥ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﻜﺴﺖ ﺷﺪه ﻭ ﻋﻠﻢﺍﻟﻴﻘﻴﻨﺶ ﺑﻪ ﻋﻴﻦﺍﻟﻴﻘﻴﻦ ﻭ ﺣﻖﺍﻟﻴﻘﻴﻦ ﻧﺮﺳﻴﺪه ﺍﺳﺖ» (اکرمی، 1390: 231-232).

بیدل به مانند سنایی و مولوی در پنجه‌ی تناقض‌های روح گرفتار است و این تناقض‌های زبانی با عمق تجربه‌ی روحی او در پیوند و ارتباط است. این تناقض‌ها پیش از هر چیز، ریشه در ویژگی‌های شخصیّتی و نگاه هستی‌شناسانه‌ی او دارد. از آن‌جا که «روان‌شناس ﺍﺯ ﺭﻭی ﺳﻤﺒﻞﻫﺎ ﻭ ﺻﻮﺭ ﺧﻴﺎﻝ ﻭ ﺗﻮﺻﻴﻔﺎﺕ ﻭ ﺍﻧﺤﺮﺍﻓﺎﺗﯽ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺯﺑﺎﻥ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺍﺳﺖ، ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺛﺮ ﺭﺍ ﺗﺠﺰﻳﻪ ﻭ ﺗﺤﻠﻴﻞ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺫﻫﻦ ﺁﻓﺮﻳﻨﻨﺪه‌ی ﺁﻥ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ» (ﺷﻤﻴﺴﺎ، 1383: 219)، لذا پشت استعاره‌ها، نمادها و تصاویر شعری، خود شخص بیدل پنهان شده است و این آرایه‌ها آشکارکننده‌ی شخصیّت اوست.

بیدل تعارض را اساساً از ویژگی‌های انسان خوانده و در آثارش مثال‌هایی از آن را طرح کرده است. انسان به علّت «افسون امل» سبب پدیدآمدن تعارض و تناقض در زندگی و سخن خود می‌شود. او در بندی از چهارعنصر شناخت خود را از وجه متعارض انسان چنین بیان کرده است:

 آدمی به علّت افسون اَمَل در جمیع احوال، دشمنِ آسایشِ خود است. اگر در منزل است، فضولیِ هوایِ سفرش بیابان‌مرگِ دوری وطن می‌دارد و اگر در سفر، خارخار سودای وطن، دامنش نمی‌گذارد. نه در صورتِ سفر، بهره‌یابِ کیفیتِ سفر است و نه در حالتِ وطن، از جمعیت وطن باخبر (بیدل، 1389الف: 4/ 498).

این تعریف بیدل از انسان را با عبارات گوناگون باز هم می‌توان در آثارش یافت. در بیتی می‌گوید، آدمی از یک‌سو به مرگ نظر دارد و از آن می‌هراسد و از سویی دیگر دل به آرزوهای دنیا بسته است:

در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نه‌ایم

 

پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را

(همان: 1/100)

اندیشه‌ای که در چه خیال اوفتاده‌ای

 

مجبور مرگ و دعوی مختار زیستن

(همان: 1/1134)

جلوه‌ی دیگر این تناقض را در عرفان بیدل می‌بینیم. او خود معتقد است که عرفان تازه‌ای دارد. عرفانی که سراپا مغز دانش شده امّا چیزی نفهمیده است (همان: 1/1175). او از آن‌جا که نمی‌داند چه فهمیده است از مردم می‌خواهد که از درس دیده و دل، از وی پرسشی مطرح نکنند[4]. او صرفاً می‌داند که گم‌کرده‌ای دارد و مدام در جست‌وجوی آن است لیکن چون نَفَس از مدّعای این کشش و کوشش خود آگاه نیست. تنها چیزی که از آن آگهی دارد، وجود گمشده است:

چون نفس از مدّعای جست‌وجو آگه نیم

 

آن قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده‌ام

(همان: 1/1105)([i])

تأثیرات تناقض بر زبان بیدل

بیدل به تناقض‌ها و تعارض‌هایش وقوف داشته و در آثار خود به آن اشاره کرده و غالباً از آن با «آشوب دویی»، «رنگ دویی»، «فکر دویی» و «عبارات دویی» یاد کرده است. لازم به ذکر است که «دویی» در دیوان او معنایی بسیار گسترده و متنوّع دارد. او بیشتر «دویی» را در مقابل «وحدت» و در کنار «آیینه» به کار برده است:

آیین محبت نیست سودای دویی پختن

 

من بیدل خود را هم جز دوست نمی‌گویم(همان: 1/1004)

او «دویی» به معنای وضعیت متناقض خود را، باعث رعنایی خیال خوانده و آن را یگانه وضعیتی معرّفی کرده که سیر جهان تحقیق به آن نیازمند است[5]. از دید بیدل در دنیای امکان نمی‌توان بدون تناقض زندگی کرد. او این شیوه را عمدی خوانده و اعلام می‌کند که تا زنده است از آن دست برنخواهد داشت:

به غفلت خانه‌ی امکان چه امکان است یکتایی

 

دویی می‌پرورم در پرده تا جان در بدن دارم
(همان: 1/942)

تناقض سهمی برجسته در آشفتگی و پریشانی آثار بیدل داشت. او در بیتی به این وضعیت پریشان آثار خود اشاره کرده است[6]. این امر برای او و اطرافیان چنان محرز شد که حتّی از بیان آن در نامه‌هایش پرهیز نمی‌کرد. پس از رسیدن به دهلی در سال 1096 ق. در نامه‌ای از نوّاب شکرالله خان، کاشانه‌ای تقاضا می‌کند تا «آشیانِ جمعیتِ پریشانی» به دست آید (همان: 4/381). بار دیگر نیز در نامه‌ای به همین نوّاب از این که به قول او از کلام آشفته‌نظام و سخنی که با سعی اندیشه می‌توان آن را به هم پیوند داد، انتخابی به عمل آورده، سپاس‌گزاری کرد: «و به چه دقّت، شوقِ حقیقت‌ذوق، بر این کلام آَشفتگی‌نظام پیچد، تا سعی اندیشه‌اش ناچار قابل ربط شمارد.» (همان: 4/323).

بدون شک این بیان او ریشه در وضعیت ذهنی و تلاطم‌های روحی وی دارد. بیدل علّت این پریشانی و آشفتگی آثارش را، اضطراب اندیشه و طبیعت ترددپیشه‌ی خود می‌خواند. او پس از آن که غزلی را بدیهه به یکی از دوستانش تقدیم می‌کند، در نامه‌ای همراه با غزل ضمن آرزوی قبول شعر، به ذکر این موضوع پرداخته است (همان: 4/346). او در جایی دیگر علّت پریشانی را، بی‌اختیاری خوانده است: «هر چند نسخه‌ی دل به حکم بی‌اختیاری، جز پریشانی ربطی ندارد» (همان: 4/357).

بیدل جز ساخت‌های نحوی کوچک‌تر نظیر ترکیب‌های اضافی و وصفی متناقض‌نما و ترکیب‌های فعلی متناقض (مصدر+ فعل و بالعکس) چون «دیدن ندیده»، «نشنیدن شنیده‌اند» (همان: 1/764)، «نرسیدن رفتم» (همان: 1/1082)، «شنیدم نشنیدن» (همان: 1/1171) و جملات[7] که در آن، اِسناد اجزای جمله به یکدیگر عقلاً محال می‌نماید، گاه کل یک غزل را به تصویرهای پارادوکسی اختصاص داده است. در بسیاری از مصرع‌های غزل[8] زیر تصویر متناقض‌نما به کار رفته است:

چنین کشته‌ی حسرت کیستم من
نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون
نه خاک‌آستانم نه چرخ آشیانم
اگر فانی‌ام چیست این شور هستی
بناز ای تخیّل ببال ای توهم
هوایی در آتش فکنده است نعلم
نوایی ندارم نفس می‌شمارم
بخندید ای قدردانان فرصت
در این غمکده کس ممیراد یا رب
جهان گو به سامان هستی بنازد
به این یک نفس عمر موهوم، بیدل

 

که چون آتش از سوختن زیستم من
نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من
پَری می‌فشانم کجاییستم من
وگر باقی‌ام از چه فانیستم من
که هستی گمان دارم و نیستم من
اگر خاک گردم نمی‌ایستم من
اگر ساز عبرت نی‌ام چیستم من
که یک خنده بر خویش نگریستم من
به مرگی که بی دوستان زیستم من
گمانم همین بس که من نیستم من
فناتهمتِ شخص باقیستم من
(همان: 1/1158-1159)

متناقض‌نما که موجد زبانی تازه، غریب و خلاف عادت است با ایجاد شگفتی در مخاطب، بدون تردید کارکردی زیبایی‌شناسانه در شعر بیدل دارد. او در آثارش از این آرایه نام نبرده است، امّا شاید «عبارات دویی» اشاره‌ای پوشیده به این معنا باشد. امّا مجموعه‌ی تلاش‌هایش را در یافتن زبانی نو که زبان پارادوکسی را نیز شامل می‌شود، ذیل معنی و عبارت تازه خلاصه کرده است.

تناقض‌ها گاه سبب شده که تعارض حتّی در یک نامه‌ی بیدل پدیدار شود. میرزا باری به مناسبت فتوحات اورنگ‌زیب در دکن قطعه‌ای تاریخی سرود و آن را با نامه‌ای به دوستش نوّاب شکرالله خان فرستاد که به اعتقاد عبدالغنی هدف وی از سرایش این قطعات، نزدیکی به امپراتور و کسب بهره‌ی مادی بوده است (عبدالغنی، 1351: 101). در ابتدای این نامه ستایش و مدح دیده می‌شود: «مژده‌ی فتح پادشاه دین‌پناه که سبب جمعیت عالمی است، دلیل فکر تاریخی گردیده» امّا درست چند سطر بعد، شاعر خود را بی‌نیاز از نگارش چنین قطعاتی می‌خواند: «وگر نه چه نوّاب و کدام مستطاب بلکه چه عالمگیر و کدام بدر منیر، به طریق شوق بی‌پروا نگاشتنی دارد و با آهنگ ساز بی‌نیازی سر از پرده بیرون می‌آورد.» (بیدل، 1389الف: 4/348).

بیدل در نامه‌ای دیگر نیز که به دو برادر به نام‌های میرزا روح‌الله و میرزا عبادالله نوشته، ابتدا هدف از نوشتن و تحریر را انتقال خواست‌ها و تأملات شاعر به مخاطب خوانده است: «اگر نقش جبین خامه‌ی سجده‌سرشت، جوهرآرای آیینه‌ی نیاز نمی‌بود، صورت تسلیم بی‌دست و پایان به نظر عاطفت که می‌دید؟» امّا در پایان نامه و در تضاد با گفته‌ی قبلی می‌نویسد: «حیف عبارتی که در تمهید شوق پرده‌ی آرزوی معانی بردرد و افسوس معنی‌ای که از جیب شکایت‌های روزگار سر برآرد.» (همان: 4/362).

جلوه‌ی دیگر تناقض‌های بیدل را در بحث سخن و خموشی می‌توان نگریست. بیدل علی‌رغم آن که بارها بر خاموشی تأکید کرده و آن را قند مکرّر خوانده (همان: 1/646) کلیاتی به این حجم از خود به یادگار گذاشته است. او به این وضعیت خویش اشاره می‌کند که نه از سخن آرامش و نه از خموشی تسلّی حاصلش شده است:

نه سخن آرمیدن آموز است

 

نه خموشی تسلّی‌اندوز است

(همان: 3/33)

در مجموع می‌توان گفت که تناقض و تضاد برخی دیدگاه‌ها و افکار بیدل، به دو علّت تعارض‌های شخصیّتی و دیگر تحوّل و پختگی شعر بیدل همگام با گذشت زمان در آثار این شاعر به میان آمده است. طبع میرزا با سکون و ایستایی میانه‌ای نداشت و همواره در پی خلق معانی و اسلوب‌های تازه‌ی شعری بود. خوشگو از شیخ سعدالله گلشن نقل قولی در سفینه‌اش آورده که این شاعر بیدل را از حیث ترقّی فکر با ناصرعلی سرهندی مقایسه کرده است: «… در زمانی که مرزا بیدل صاحب سی هزار بیت شده در فکر سخن ترقّی کرد. میان ناصرعلی از ترقّی باز آمده به هر قدر که نصیب گردید، در ساخت» (خوشگو، 1959: 167). خوشگو حکایتی نیز در سفینه‌اش نقل کرده که نشان می‌دهد شاعران و دوستان میرزا که پس از مدّتی به دیدار وی نایل می‌شدند، از وی توّقع ترقّی فکر و تغییر در شیوه‌ی شاعری داشتند. باری حاجی محمداسلم سالم یکی از شاعران مطرح عصر که پس از گذشت ماه‌ها به خانه‌ی بیدل جهت ملاقات وی رفته بود،  از ابوالمعانی خواست که از غزل‌های حاشیه‌اش برای وی بخواند تا ترقّی فکر سراینده را معلوم کند:

 چون به دهلی رسید به شوق ملاقات حضرت مرزا بیدل- که با هم اخلاص قدیم داشتند- رفت و صحبت از شعر به میان آمد. مرزا مرحوم از دیوان کلیات خود چند شعر برخواند. حاجی گفت: این همه شنیده‌ام. آنچه در این روزها بر حاشیه نوشته شده از آن هم باید خواند و غرض از این، آن داشت که ترقّی فکر معلوم کند (همان: 38).

 


[1]. بس که آزاد است بیدل از عبارات دویی

ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد (1/444)

[2]. بیدل نیز در بیتی این موضوع را ذکر کرده است:

    معنــی آشــفتگی بیـدل ز زلــف یار پرس

 

نسخه‌ی فکر پریشان جمع در طبع رساسـت (1/184)

[3]. از بس به ساز و برگ دورنگی نزاع ماســت

یک سجده بر دو قبله هم از اختراع ماست (4/384)

    در کشــاکش‌های نیــرنگ خیــال افتـاده‌ام

دل جنون می‌خواهد و آداب می‌باید مــرا (1/112)

[4]. ز درس دیده و دل از من بیدل چه می‌پرسی

سراپا حیرتم، حیرت، نمی‌دانم چه فهمیدم (4/357)

[5]. رنگ دویی در ایـن باغ رعنایی خیال اســت

سیر جهان تحـقیق مُلک و مَلِــک نـدارد (1/700)

    بی ســاز دویی جلـوه‌ی تحـقیق نهـان بــود

امــروز در آییـنه نمـودنـد کــه مــاییـم (1/1070)

[6]. پریشان نسخه‌ایم از ربط این اجزا چه می‌پرسی

تأمـل‌های بی‌شیرازگی ما را بـه هـم دارد (1/645)

[7]. «نامه‌ی بی‌مطلب ننوشته عنوانیم ما» (1/91)، «شعله جامه‌ای دارد از برهنه‌دوشی‌ها» (1/25)، «به جز کشتی‌شکستن ساحل امنی نمی‌باشد» (1/98)، «نهان‌تر از نهان‌ها جلوه دادند آشکارم را» (1/52)

[8]. بیگانه وضعیم یا آشناییم

ما نیستیم اوست او نیست ماییم (1/971)

   گر ما گوییم ما کجاییم

ور تو تو هم آن کسی که ماییم (1/1085)

 


([i]). برخی ابیات بیشتر در این موضوع:

نیستم آگه کـجا می‌تـازم و مقـصـود چـیست

در سـواد بـی‌خـودی مـطـلـق عـنانــم کـرده‌انـد (1/757)

شوق می‌بالـد خـیال ماحـصل منـظور نیـست

جست‌وجو بی‌مقصد است و گفت‌وگو بی‌مدّعاست (همان: 1/383)

فـریـاد کـه یـک عـمـر غـبــار نـفــس مـا

زد بـال و نـدانـسـت کـه پـرواز کـجـایـی اسـت (همان: 1/212)

نه آهنگی است نی سازم نی آغاز و نه انجامم

به فهم خویش می‌نازم نمی‌فهمم چه فهمیدم (همان: 1/1048)

 

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all