الهیات رهایی‌بخش ابوحنیفه عبدالکبیر صالحی نهاد اجتماعی طلیعه

الهیات رهایی‌بخش امام ابوحنیفه

858 بار مشاهده شده

عبدالکبیر صالحی
قسمت دوم و پایانی
نظریه‌پردازی در راستای دادورزی و خشونت‌پرهیزی

اشاره: چنانکه پیش از این خاطرنشان ساختیم، امام ابوحنیفه نخستین کسی بود که با آموزه‌های کلامی و نظریه‌پردازی‌های تفسیریِ خود الهیات رهایی‌بخش را در تاریخ اسلام پایه‌گذاری کرد. هدف عمده‌ی این نظام الهیاتی این بود که جان انسان‌های بی‌گناه را از زیر تیغ خشونت‌های دینی و سیاسی رهایی بخشد. در بخش نخست این مقال، مهمترین آموزه‌های این نظام الهیاتی را در تقابل با خشونت‌های دینی‌ای که توسط خوارج صورت می‌گرفت، بررسی کردیم. اما در این قسمت توضیح می‌دهیم که چگونه امام ابوحنیفه بین عدالت و مشروعیت پیوند برقرار کرد تا بر مبنای آن بتواند از خشونت‌های سیاسی حُکام اموی و عباسی جلوگیری کند

 پیوند عدالت و مشروعیت در اندیشه‌ی سیاسی ابوحنیفه

ابوحنیفه 52 سال از زندگی‌اش را در زمان حکمروایی امویان و 18 سال آنرا در دورة فرمانروایی عباسیان سپری نمود

[1] و بدین ترتیب، شاهد ظلم و شقاوت دودمان عباسی و اموی بر مردم بود. او به چشم سر می‌دید  که حاکمان سنگدل با جور و جفای ستمِ شان خلایق را تنگدل می‌کردند وتیغ سرکوبگری بر سر دادخواهان و متظلمان فرود می‌آوردند، حرمت‌ها را می‌شکستند، پیوندها را می‌گسستند و درب دادخواهی به روی خلق می‌بستند، لشکر ظلم و غبار ستم می‌انگیختند و خونِ خلق به ناحق می‌ریختند، تخم حقیقت کُشی و حق تلفی می کاشتند و بر حق‌طلبان و حقیقت‌خواهان قساوت و سنگدلی روامی‌داشتند، و بلاخره در زمین آتشِ فساد می افروختند و خرمن خیر و صلاح   در هِیمهجی شرارت و تباهی می‌سوختند.[2]

دیدنِ ستم‌ورزیِ حاکمان، امام ابوحنیفه را آزرده‌جان و خسته‌دل می‌کرد و شنیدن ناله‌ی متظلمان، انبوهی از غبار اندوه را بر چهره‌اش فرود می‌آورد. او که خاطرش از جور و قساوت حکام نابِکار و اربابِ بی مُرُوَّتِ روزگار ملول گشته بود، برای کسبِ گنج عافیت به کُنج مصلحت نخزید و به منظور اجتناب از سقوط در ورطة ستمِ امویان و عباسیان به ساحلِ سلامت نرمید، بلکه با برافراختن پرچم نظرورزی و نظریه‌پردازی به میدان ستم ستیزی گام نهاد و با سلاحِ قلم و نیروی اندیشه، پایه‌های مشروعیت حکومت‌های اموی و عباسی را آماج قرارداد.

مهم‌ترین نظریه‌ای که امام ابوحنیفه دراین باب ارائه نمود نظریه‌ی عدالت بود. مفهوم «عدالت» در نظرگاه این دانشمند فرزانه، عبارت است از کانونی‌ترین مفهومی که او تمام سازمانواره‌ی فکرِ سیاسی خود را در محور آن سامان داده است و حتا سخنی برگزاف نیست، اگر بگوییم که وی کلّ نظام الهیاتی خویش را بر پایة همین مفهوم بنیان گذارده است. برای اثبات این مدعا کافی است بدانیم که این امام خردورز، خود را «اهلُ‌العدل» می‌نامید و با این شناسه، بین مکتبِ اعتقادی خود و دیگر مکاتبِ همروزگارش خطی فاصل می‌کشید.[3]

امام ابوحنیفه با عزیمت از نظریه ی «عدالت» به یکی از فربه ترین نُمودهای الهیاتِ آزادیجبخش خود که همانا دکترین «صلاحیتِ حاکم و مشروعیتِ حکومت» بود، رسيد. او  بین عدالت و مشروعیت پیوندی عمیق و وثیق برقرارکرد و عدالت را رکنِ زیرین و سنجه ی راستینِ مشروعیت به شمار آورد. این متکلمِ عدل گرا معتقد بود که سقفِ مشروعیت  بر ارکان عدالت استوار است و هرحکومتی که در آن بر شهروندانش ظلم می‌رود فاقد مشروعیت و اعتبار است. او در ستمستانِ امویان و عباسیان به منظور رهاندنِ جان بی‌گناهان از زیر تیغِ جانسوز حاکمان،  گلبانگِ ظلم زدایی و استثمارپیرایی برافراشت و زوالِ مشروعیتِ حکومت‌های جائر و نظام‌های جابر را با فریادی رسا اعلام داشت:

«أیُّمَا إمَامٍ غَلَّ فَیئاً أو جَارَ فِی حُکمِهِ بَطَلَت إمَامَتُهُ وَ لَم یَجُز حُکمُهُ»[4]

«هر فرمانروایی که به دارایی عمومی دستبرد بزند یا
ستم ورزی کند، مشروعیتِ حکومتش زائل و حکمش باطل میباشد».

نکتة درخور یادآوری این است که دکترینِ «صلاحتِ حاکم و مشروعیتِ حکومت» در اندیشة سیاسی امام ابوحنیفه بر بنیاد آیهجی «لَا یَنَالُ عَهدِی الظَّالِمِینَ»[5] استوار می باشد.[6] جصاص، یکی از فقیهان نامور حنفی‌مذهب، در ذیل تفسیر آیه‌ی پیش‌گفته، دیدگاه ابوحنیفه در این باب را چنین بر می‌رسد:

«روا نیست که ظالم به مقام نبوت، خلافت و قضاوت برگزیده شود؛ همچنین سخنِ ظالم در امور دینی از قبیل فتوا، شهادت و روایتِ حدیث الزام‌آور و حجت نمی‌باشد. از این آیت بر می‌آید که برخورداری از دو ویژگی عدالت و صلاحیت شرط رسیدن به هرگونه زعامت می‌باشد. . . از دلالتِ این آیت ثابت میگردد که حکمروایی و خلافتِ فاسق (ظالم) باطل است و هرگاه شخصی بیدادگر به چنین مقامی دست یازد، مردم مکلف نیستند که از وی اطاعت و پیروی کنند.»[7]

حقیقت این است که ابوحنیفه با طرح دکترین «مشروعیتِ» خویش سعیِ بلیغ و جهدِ بی‌دریغ می‌ورزید تا بستر انقلابی نرم و اصلاحگرانه را مهیا سازد و در بنیادِ ظلم و بیدادگری رخنه در اندازد و دلِ غمین و خاطرِ حزین ستمزدگان و محرومان را با گلبانگ عدالت و آزادی بنوازد. او برای اینکه کشتیِ این انقلاب اصلاح‌محور را به ساحل پیروزی برساند و خلق ستم‌کشیده را از چنبره‌ی خون‌ریزی و فسادانگیزیِ حکام برهاند، با کمال شجاعت در برابر امویان و عباسیان قد می‌افراخت و به روشنگری و نقدِ سیاست‌های جائرانه‌ی آنان می‌پرداخت.

امام ابوحنیفه معتقد بود که قدبرافراختن در برابر جائران و امربه‌معروفِ حاکمان وجیبه‌ای شرعی و مکلفیتی حتمی است. باری یکی از فقهای خراسان‌زمین حکم امر به معروف را از وی پرسید. او با اشاره به فرضیت حکم آن، به حدیث «أفضَلُ الشُّهَدَاءِ حَمزَةُبنُ‌عَبدِالمُطَّلب، وَ رَجُلٌ قَامَ إلى إمَامٍ جَائِرٍ فَأمَرَهُ بِالمَعرُوفِ وَنَهَاهُ عَنِ المُنكَرِ فَقُتِلَ» استدلال ورزید.[8] امام درراستای ادای این وجیبه ی شرعی بارها بدون هیچ‌گونه خوف و هراسی در مقابل حکام اموی و عباسی ایستاد و صلاحیتِ آنان برای حکمروایی را مورد تردید قرارداد. گزارش شده است که باری منصور، خلیفه‌ی عباسی، امام مالک، داوود ابن ابی‎ذِئب و امام ابوحنیفه را به دربارِ خویش احضارکرد و از آنان در موردِ اهلیت و شایستگیِ خود و مشروعیتِ حکومتش پرس‌وجو به عمل آورد. امام مالک گفت: «اگر شایسته‌ی این مقام نبودی، خداوند ترا برای احراز آن بر نمی‌گزید.» منصور از شنیدن این سخن، شادمان گردید، ولی سخنانِ عتابجآلود و سرزنش اندودِ ابن ابی ذئب خاطرش را مکدّر گردانید. سپس امام ابوحنیفه رشته‌ی سخن را به دست گرفت و در پاسخ منصور گفت: «اگر به ندای درونت گوش فرادهی، درخواهی یافت که تو ما را به خاطرِ خدا فرانخوانده‌ای، بلکه هدفت این بوده‌است که ما از ترسِ تو سخنانی بر زبان آوریم که ترا خوش‌آید و برافکارِ عمومی مؤثر واقع شود. واقعیت این است که تو در حالی بر مسندِ خلافت تکیه زدی که حتی دو تن از اهل‌ِفتوی بر شایستگی تو اجماع‌‌ِنظر نداشتند. این درحالی است که خلافت جز از طریق رأی عمومی و ارادة جمعی منعقد نمی‌گردد.»[9]

حاکمان اموی و عباسی بسا اوقات تلاش می‌ورزیدند تا سیاست‌های ستمگرانه‌شان را در انظارِ عموم مشروع جلوه دهند و بر آن صبغه‌ی شرعی بنهند؛ از اینرو آنان برای نیل بدین مقصود از امام ابوحنیفه و دیگر فقیهان دعوت بعمل می‌آوردند و در مورد عملکردهای خود از محضرِشان استفتا می‌کردند. ولی ابوحنیفه که فقیهی نزیه بود هیچگاه عِنان ارادت به دست سیاست نمی‌سپرد و آبروی دین و دانش را در راه رسیدن به ریاست نمی‌برد. این فقیه پارسامنش مسند فَتوا را همواره با زیورِ تقوا آذین می‌بست و همیشه به منظور تبیین حقیقت و تأمین عدالت و پاسداری از جان و مال و آبروی رعیت به اریکه  افتاء بر می‌نشست. او بسان عده‌ای از عالمان مصلحت‌اندیش و حقیقت‌فروش، کرسیِ فَتوا و فَقاهت را نردبان بامِ عافیت و ابزار تأمین معیشت نمی‌ساخت[10] و نقدِ حقیقت را به خاطر مصلحت در نمی باخت؛ بلکه با تمام توش و توان خود به مصافّ ستمگران می‌تاخت و برای رهانیدن جان بی‌گناهان از چنگال بی‌عدالتی و مظالمِ حاکمان، پرچم روشنگری و استدلال و امر به معروف بر می‌افراخت. برپایه‌ی گزارش‌های موجود در منابع کهن، باری در سال 148 ق. و در زمان حکمرانی منصور، خلیفه‌ی عباسی، ساکنان شهر مَوصِل دست به شورش زدند. منصور که از این رویداد خشمگین و برآشفته شده بود، عزم خویش جزم کرد که با مَوصِلیان درآویزد و خون تک‌تکِ آنان را بریزد. اما او برای اینکه این تدبیرِ سراپا تقصیر خویش را صبغه‌ی شرعی و وجهه‌ی قانونی ببخشد،  فقهای نامورِ کوفه از قبیل ابن ابی لیلا، ابن شُبرُمَه و ابوحنیفه را به محضر خویش فراخواند و گفت: «اهل موصل با من عهد بستند که بر من شورش نکنند و عهدِ مسالمت نشکنند، و چون چنین کرده اند، ریختنِ خون و چپاولِ دارایی شان روا گشته است.» ابن‌ ابی‌لیلا و ابن شُبرُمَه گفتند: «آنان رعِیّتِ تو اند. اگر ببخشی، لایقِ آنی و اگر بکشی، مستحق آنند.» منصور رو به ابوحنیفه کرد و گفت: «نظرِ تو چیست پیرمرد؟» آن علمبردارِ الهیات رهایی‌بخش با استدلالی عالمانه، تصمیم ظالمانه‌ی منصور در مورد کشتار اهل موصل را نادرست قلمداد کرد و سخنانی برخلاف میلِ او به زبان آورد: «آنان چیزی را برای تو روا ساخته اند که دارایی‌اش نه به دست ایشان که به دست خداست. حقِ حیات قابل بذل و بخشش و رواسازی نیست . . . ریختنِ خون آنان برای تو حلال نمی‌باشد.» وقتی  منصور نظر قاطع و استدلال روشن امام را شنید، از توسل به منطق خشونت دست کشید و از ریختن خون مَوصِلیان خودداری ورزید.[11]

امام ابوحنیفه در راستای مبارزه با ستم‌ورزیِ حاکمان و سیاست‌های عدالت‌آزارِ آنان فقط به نظریه  پردازی، روشنگری و امر به معروف اکتفا نورزید؛ بلکه در زمینه‌ی تمویل و تشکیل نهضت‌های اصلاح‌گرانه و آزادی‌خواهانه نیز نقشی ارزنده آفرید. اومعتقد بود که هرگاه ستم‌زدایی و استبداد‌پیرایی با شیوه‌های صلح‌آمیز و مسالمت‌جویانه میسور و میسر نشود، بایستی دستِ حق‌طلبی به سلاح برد و غبار جور و حق‌تلفی را از رخسارِ جامعه سترد.[12] او همچنین بر این نظر بود هر سرزمینی که در آن خوف و هراس حاکم باشد و جان، مال و آبروی مردم امنیت نداشته باشد، «دارالکفر» و نتیجتاً، «دارالحرب» قلمداد میگردد. این فقیه عدلگرا برخلاف دیگر فقیهان همروزگار خویش، چیرگی یا عدم چیرگی قوانین غیر اسلامی را معیار و مدار انتساب یک سرزمین  به «اسلام» و «کفر» به شمار نمی‌آورد، بلکه «دارالاسلام» و «دارالکفر» را برحسَبِ متغیرهای «امنیت» و «خوف» – که از مصادیق روشن عدالت و ظلم هستند- تعریف می‌کرد.[13]

برپایه‌ی همین باور بود که ابوحنیفه از نهضت‌های انقلابی و آزادی‌بخشی که در دوره‌های اموی و عباسی سر برافراختند، حمایت به عمل آورد و از هیچگونه تلاشی در راستای براندازی ساختارهای سیاسی عدالت‌آزار مضایقه نکرد. او در زمان حکمروایی امویان به حمایت مالیِ نهضت انقلابیِ زیدبن علی[14] پرداخت و با تشبیه این نهضت به غزوه‌ی بدر، فضیلت و حقانیت آن را بر همگان روشن و مُبَرهَن و خاطرنشان ساخت.[15] امام همچنان در دوره‌ی فرمانروایی عباسیان از جنبش آزادی‌طلبانه و استبدادستیزانه‌ی محمدبن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهیم[16] پشتیبانی کرد و ثوابِ همراهی و بیعت با آن دو را از ثواب پنجاه حج برتر و افزونتر شمرد.[17] او در راستای بسیج مردم برای پیوستن به این جنبش چنان بی‌مُحابا و رعدآسا بانگ بر می‌داشت که یاران و شاگردانش از فرط خوف و هراس بر وی نهیب می زدند: «تا زمانیکه طناب به گردن ما ننهند، تو از این کار دست بردار نیستی.»[18]

فتواهای ناقدانه و نقدهای ناصحانه و نصیحتهای بیدارگرانه و بیدارگری‌های ستم‌ستیزانه‌ی امام ابوحنیفه برای دستگاه حاکم نگران‌کننده و پرهزینه و سهمگین بود. حاکمانِ اموی و عباسی برای اینکه از گزند فتواهای بیدارگر و فعالیت‌های عدالت‌پرور او برهند، تلاش می‌ورزیدند تا به هر قیمتی که شده مهرِ سُکوت بر زبانِ نصیحتش و مَهارِ سُکون بر پای فعالیتش بنهند. آنان برای نیل بدین مقصود، در قدم نخست از شیوه‌ی «تطمیع» استفاده  کردند و دام قدرت و مُکنت گستردند و دکانِ کید و حیله‌گری گشودند و در همین راستا، والاترین مناصب دولتی را بر امام ابوحنیفه عرضه نمودند.[19] ولی ابوحنیفه نه مردِ معامله بود و نه هم اهلِ مجامله. او گوهر دین را در شرر دینار نمی سوخت و علم و ادب به مَنصَب و مَکسَب نمی فروخت و چشمِ طمع بر خوانِ کرم و کیسه‌ی پر دِرَمِ حکام نمی دوخت[20] و همکاری با ظالمان را عینِ ستمگری می‌دید و با استناد به این آموزه‌ی فاخر و فربه و فخیم، از پذیرش هرگونه سِمتِ حکومتی ابا می‌ورزید.[21]

جالب‌تر اینکه ابوحنیفه به اجتناب از همکاری با حکام اموی و عباسی اکتفا نمی‌کرد؛ بلکه با حسنِ استفاده از نفوذ کاریزماتیک و گسترده‌ای که در میان خلق داشت، همواره تلاش می‌کرد تا حتی عوامل و کارگزاران حکومتی را نیز از مُمَاشات و همکاری با جائران بازدارد. گزارش شده است که باری حسن بن قحطبه، فرمانده‌ی سپاهیان منصور، به محضر امام آمد و گفت: «عملکردِ من (ستم‌گریها و حق‌تلفی‌های که من به دستور منصور مرتکب شده‌ام) بر تو پوشیده نیست. آیا با آنهم فکر می‌کنی گناهانم قابل آمرزش و توبه‌ام قابل پذیرش است؟» امام در پاسخ فرمود: «بله، اگر ندامت و پشیمانی خویش را برای خدا ثابت سازی و از عملی‌ساختن فرمان‌های مبتنی بر کشتار دیگران به قیمت از دست دادن جانِ خود، اجتناب ورزی و با خدا عهدکنی که به کارهای گذشته‌ات دست نَیازی، گناهانت آمرزیدنی و توبه‌ات پذیرفتنی خواهد بود». حسن پس از شنیدنِ سخنان امام، با خدا عهد بست که از تمام کارهای پیشینش خوداری کند و پیمانِ نیکوکاری نشکند. دیری نگذشت که جنبش انقلابی محمدبن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهیم پرچمِ شورش بر افراخت و در مقابل حکومت منصورِعباسی قد علم ساخت. منصور به حسن بن قحطبه دستور داد تا با نیروهای انقلابی وارد نبرد شود. حسن قضیه را با امام در میان گذاشت و در این خصوص از او مشوره خواست. امام فرمود: «زمانِ توبه‌ات فرارسیده است. اگر به عهدی که با خدا بستی ملتزم باشی، گناهانت آمرزیده می‌شود؛ در غیر اینصورت کیفر گناهان پیشین و پسینت را خواهی دید». سخنان امام بر حسن چنان تأثیرگذار بود که او با خدا میثاقی دوباره بست تا جانش را فدا سازد، ولی به این نبرد تن در ندهد.  او این تصمیم خود را برای منصور اعلام داشت و گفت: «من این کار را انجام نخواهم داد. اگر آنچه تا کنون به دستور تو انجام داده‌ام مطابق رضایت و مصداق طاعتِ خدا بوده باشد، برایم کفایت میکند، و درصورتی‌که مصداق معصیت خدا بوده باشد، بیش از این مرتکب چنین معصیتی نمی‌شوم». منصور از شنیدن این سخن خشمگین گردید و او را محبوس گردانید.[22]

وقتی شیوه‌ی «تطمیع» برای رام و آرام‌ساختنِ امام ابوحنیفه کارگر نیفتاد، امویان و عباسیان به شیوه‌ی «تهدید» متوسل گردیدند. ولی امام ابوحنیفه از هیچ‌گونه تهدیدی نهراسید و به خاطر پاسداری از گوهر حقیقت و دفاع از حریم عدالت و تبیین پایه‌های مشروعیتِ حکومت هرگونه شکنجه و تعذیبی را در هر دو دوره‌ی اموی و عباسی به جان خرید[23] و سر انجام در سال 150 ق. توسط دژخیمان عباسی محبوس و سپس مسموم گردید و آزادمنشانه جامِ شهادت نوشید[24] و سرفرازانه رختِ حیات از این سرای سپنج بیرون کشید.


[1] بنگرید به: أبوزهرة، تاریخ المذاهب الاسلامیة، ص 348. درخور یادآوری است که پاره‌ای از منابع (به شمول تأنیب الخطیب کوثری، ص44) گزارش کرده اند که تولد امام ابوحنیفه در سال 70 ق صورت پذیرفته است. با این حساب، می‌شود گفت که امام 62 سال از عمرش را در عصر اموی سپری کرده است.

[2] شرح و تفصیل ستم ورزی‌ها و فسادانگیزی‌های حکام اموی و عباسی در این مقال نمی‌گنجد و مجالی دیگر می‌طلبد. برای معلومات افزونتر در این خصوص بنگرید به: أخبارالمصلوبین و قصص المعذبین فی العصرین الأموی والعباسی، تاریخ الطبری، ج 5 و 6، البدایة والنهایة، ج 9 و 10.

[3] در رساله‌ی العالم والمتعلم امام ابوحنیفه و شاگردش ابو مقاتل چندین بار اصطلاحاتی از قبیل «اهل‌العدل» و «عادلانه» را در مقام تفکیک مکتب اعتقادی خویش از دیگر مکاتب به کار برده اند. بنگرید به: رساله‌ی مذکور، ص  18، 20، 22، 23، 25 و 27. همچنین طحاوی در عقیده‌اش با تأثیرپذیری از اندیشه امام چنین تصریح نموده است: «وَ نُحِبُّ أهلَ العَدلِ وَالأمَانَةَ وَ نُبغِضُ أهلَ الجَورِ وَالخِیانَةِ» (شرح العقیدة الطحاویة، ص 383).

[4] بنگرید به: مکی، مناقب الامام الأعظم أبی حنیفة، ج 2، ص 100، ذهبی، مناقب الامام أبی حنیفة و صاحبیه، ص 28.

[5] بقره، 124

[6] برای معلومات افزونتر بنگرید به: زمخشری، کشاف، ج 1، ص 184.

[7] بنگرید به: جصاص، احکام القرآن، ج 1، ص 84.

[8] بنگرید به: جصاص، مرجع سابق، ص 85.

[9] بنگرید به: کردری، مناقب الإمام الأعظم، ج2، ص 15-16.

[10] بنگرید به: کردری، مرجع پیشین، ج 2، ص 29. کردری گزارش کرده است که منصور تلاش می‌ورزید که امام را در زمره‌ی مقربان آستان خویش مشمول سازد؛ ولی امام از پذیرش این سِمت سر باز می‌زد و می‌گفت: «لَیسَ عِندَکَ مَا أرجُوکَ».

[11] برای تفصیل این رویداد بنگرید به: ابن اثیر، تاریخ کامل، ج 8، ص3476؛ کردری، مناقب‌الإمام الأعظم، ج2، ص 16-17. در گزارش کردری جزئیات افزونتری ذکر شده است و نگارنده ضمن دخل و تصرف، از هر دو منبع استفاده کرده است.

[12] بنگرید به: جصاص، احکام‌القرآن، ج 1، ص 85.

جصاص در این مورد چنین می نگارد: «مذهب ابوحنیفه در مورد مبارزه مسلحانه با ستمگران و حاکمانِ جائر از شهرت بسزایی برخوردار است. . . نظر او این بود که امر به معروف و نهی از منکر با زبان فرض است؛ و هرگاه این شیوه سودی نبخشد، باید دست به سلاح ببریم…»

[13] بنگرید به: کاسانی، بدائع‌الصنایع فی ترتیب‌الشرایع، ج7، ص 194. «المَقصُود مِن إضَافَةِ الدَّارِ إلی الإسلامِ وَ الکُفرِ لَیسَ هُوَ عَینُ الإسلامِ وَالکُفرِ، و إنَّمَا المَقصُودُ هُوَ الأمنُ وَالخَوفُ»

[14] برای معلومات افزونتر درباره‌ی این نهضت بنگرید به: طبری، تاریخ الطبری، ج 5، ص 482-504، ابن اثیر، تاریخ کامل، ج 7، ص 3089-3095، أبوزهره، تاریخ‌المذاهب الإسلامیة، ص 605-615.

[15] بنگرید به: مکی، مناقب الامام الأعظم أبی حنیفة، ج 1، ص 260؛ همچنین به: جصاص، مرجع پیشین، همان صفحه.

[16] برای معلومات افزونتر در مورد این جنبش بنگرید به: ابن اثیر، مرجع پیشین، ج 8، ص 3405- 3458.

[17] بنگرید به: مکی، مرجع پیشین، ج 2، ص 83، کردری، مرجع پیشین، ج 2، ص 71،

[18] بنگرید به: کردری، مرجع پیشین، ج 2، ص 24؛ خطیب، تاریخ بغداد، ج 13، ص 329-330. «عَن زُفَر بنِ هُذَیلٍ قال: کَانَ الإمامُ یَجهَرُ باالکَلامِ أیّامَ إبرَاهِیم جِهَاراًشدیداً؛ فَقُلتُ: مَا أنتَ بِمُنتَهٍ حتّی تُوضَعَ الحِبَالُ فِی أعنَاقِنَا»

[19] بنگرید به: مکی،  مناقب الامام الأعظم أبی حنیفة، ج 2، ص 21-24، کردری، مرجع پیشین، ج 2، ص 29، خطیب، تاریخ بغداد، ج 13، ص 329؛ ابن خلکان، وفیات‌الأعیان، ج 5، ص 406؛

[20] بنگرید به: ابن حجر، الخیرات‌الحسان، ص 63. مکی در مناقب (ج 1، ص 215) گزارش کرده است که باری منصور خلیفه‌ی عباسی از امام پرسید: «چرا هدایایم را نمی‌پذیری؟» امام در جواب فرمود: «زیرا آنچه جنابعالی به من اهدا می‌کنید از سرمایه‌ی شخصی‌تان نیست؛ بلکه از بیت‌المال مسلمانان است.»

[21] بنگرید به: مکی، مناقب الامام الاعظم أبی حنیفه، ج 2، ص 23.

مکی در مناقب (ج2، صص 23-24)، گزارش نموده است که باری وقتی در سال 132 قمری موج شورش در عراق بالاگرفت، ابن هبیره فرمانروای کوفه شماری از فقهای آن شهر به شمول ابن ابی لیلی، ابن شبرمه، داود بن ابی هند، و جمعی دیگر را فراخواند و هریک را به سمت و ریاستی گماشت. در این میان، از ابوحنیفه خواست تا طغراکش دیوان و امین آستان او باشد و بر امر بیت‌المال نظارت کند. امام ابوحنیفه از پذیرش این سمت سرباز زد و ابن هبیره سوگند یاد کرد که هرگاه او این سمت را نپذیرد به شکنجه‌اش بپردازد. فقهای موجود در آن جلسه ابوحنیفه را ترغیب نمودند که پیشنهاد والی کوفه را بپذیرد و با سر باز زدن جان خویش را به خطر مواجه نسازد. امام ابوحنیفه در پاسخ آنان گفت: «اگر ابن هبیره از من بخواهد که دروازه های مسجد واسط را برایش برشمارم، فرمان نمی‌برم، چه رسد به اینکه من سمت پیشنهادی او را بپذیرم. او میخواهد فرمان بریدن سر شخصی را صادر کند و من برآن مهر صحت بنهم. به خدا قسم هرگز این سِمت را نخواهم پذیرفت.»

[22] بنگرید به: کردری، مناقب الإمام الأعظم، ج2، ص 22.

[23] مکی در مناقب (ج2، ص 23) به نقل از عبدالله ابن مبارک در این خصوص چنین نگاشته است: «لقَد أُبتُلِیَ أبُوحَنِیفَةَ بِأن ضُرِبَ عَلی رَأسِهِ باالسِیَاطِ حَتَّی یُدفَعَ إلَیهِ مِنَ الحُکمِ مَا نَتَنَافَسُ عَلَیهِ و نَتَصنَّعُ لَهُ فَحَمِدَاللهَ فَصَبَرَ علی الذُّلِّ والضَّربِ والسِجنِ طَلباً للسَّلامةِ فِی دِینِهِ».

[24] بنگرید به: ابن حجر، الخیرات‌الحسان، ص 70؛ خطیب، تاریخ بغداد، ج 13، ص 330؛ ذهبی، مناقب‌الامام أبی‌حنیفة و صاحبیه، ص 48.

فایل پی‌دی‌اف مقاله در مجله

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all