دیگری در آگهی ما - محمد محق - نهاد اجتماعی طلیعه

دیگری در آگاهی ما

614 بار مشاهده شده

محمد محق
در مبحث پیشین اشاره رفت که آگاهی نوین مسلمانان «دگرمحور» است و بسیاری از مؤلفه‌های آن در کنش و واکنش به آن دیگری شکل گرفته است. دیگری آن است که مرزهای هویتی متفاوت میان ما و او برقرار می‌شود و بیگانگی را در پی می‌آورد. ما از آن سوی دیوارهایی که میان ما و او کشیده شده آگاهی چندانی نداریم، و برای ما حکم دنیایی ناشناخته، مبهم، تیره و به همان دلیل خوف‌انگیز دارد. این دیگری در برابر ما قد افراشته و هویت ما را به چالش می‌کشد. سکوت، بلاتکلیفی، و عقب‌نشینی در برابر او می‌تواند امنیت ما را سلب کند، زیرا مرزهای وجودی ما را به خطر می‌اندازد. ما ناگزیریم در برابرش آمادگی بگیریم، و برای هر نوع هجومی از سوی او مستعد دفاع باشیم. چون منطق این مواجهه منطق جنگ و خصومت است، لازم نیست همیشه منتظر هجوم او بنشینیم تا به دفاع بپردازیم، بلکه می‌توانیم و گاه لازم است که ما در این نبرد پیش‌دستی کنیم و دست به هجوم بزنیم، تا او در حالت تدافعی قرار بگیرد. از این پس نسبتی که میان ما و او برقرار می‌شود نسبت جنگ و دشمنی است. ما با او وارد معامله و داد و ستد نمی‌شویم، چراکه در فضای جنگ اولویتی جز پیروزی بر دشمن وجود ندارد. اگر پیامی از طرف او برای صلح و دوستی داده شود نمی‌توانیم به آن اعتماد کنیم، چون مطمئن نیستیم که حیله‌ای در پس آن نباشد. برای احتیاط بهتر است اولویت را به احتمالات منفی بدهیم و در محاسبات این را بگنجانیم که او از این اقدام چه سودایی در سر دارد. تا آنگاه که دعوای ما یک‌طرفه نشده است دلیلی به تغییر موضع و تغییر وضعیت دیده نمی شود.

این سناریوی فرضی، حکایت ما و آن دیگری است. دیگری برای ما اینجا آن هویتی است که در قالب تمدن جدید شکل گرفته و بنام غرب خوانده می‌شود. دیگری می‌تواند متعدد باشد و هندوها، بودایی‌ها، تمدن‌های آسیایی، ملیت‌های افریقایی و حتی بومیان استرالیا و امریکایی لاتین را هم شامل شود. اما به لحاظ تاریخی و به دلیل تحولاتی که رخ داده است، این دیگری اکنون برای ما غرب است. غرب یعنی تمدنی که مؤلفه‌های اصلی آن را یهودیت، مسیحیت، و عناصری باقی مانده از مدنیت‌های یونان و روم قدیم تشکیل می‌دهد، به اضافه‌ی تحولاتی که بعد از رنسانس اروپا و پیدایش مدرنیته رخ داده و جهان جدیدی را پدید آورده است.

حضور این دیگری در آگاهی ما از طریق تصویر/تصاویری است که از او داریم، زیرا جهان ما جهان تصاویر است. ما بر اساس تصاویری که از خود، از دیگری، از جهان، از زندگی، از تاریخ، از طبیعت و ماورای طبیعت داریم زندگی خود را در هر دو ساحت فردی و جمعی سامان می‌دهیم. این تصاویر می‌توانند هم برگرفته از واقعیت‌های ملموس و محسوس باشند و هم ساخته و پرداخته‌ی ذهن و وهم و خیال ما، و یا ترکیبی از هر دو نوع.

در آگاهی نوین مسلمانان، دیگری جایگاهی کانونی دارد و بسیاری از تصمیم‌ها، دوستی‌ها، دشمنی‌ها، تعیین اهداف، و طراحی استراتژی‌ها بر این پایه صورت گرفته و می‌گیرد. اصطلاحاتی مانند ما و تمدن غرب، اسلام و تمدن غرب، رابطه‌ی شرق و غرب، رابطه‌ی اسلام و فرنگ، و آنچه از این قبیل است، همه تعبیراتی است از یک مفهوم کلیدی که از عناصر عمده‌ی آگاهی جمعی نخبگان ما در عصر حاضر بوده است.(1)

تصویر دیگری/غرب درآگاهی ما اما لایه‌های مختلف دارد. ساده‌سازی قضیه و فروکاستن آن به یکی دو مؤلفه‌ی جزئیِ سیاسی یا دینی، و نادیده انگاشتن مؤلفه‌های تاریخی، فرهنگی، فلسفی، مردم شناختی، جامعه‌شناختی، و روان‌شناختی، از عواملی است که در تعیین نسبت مان با او ما را به خطا می‌اندازد. نوع نسبتی که ما با این دیگری برقرار کرده‌ایم، بخش عمده‌ای از نیروی ذهنی، مالی، اجتماعی، سیاسی، و فرهنگی ما را خرج خود کرده است.(2)

اینکه چرا نزدیک به دو سده تلاش برای نوزایی مشرق زمین/جهان اسلام، تا کنون دستاوردهای رضایت‌بخشی نداشته و ما را از وضعیت بحرانی عبور نداده و احساس می‌کنیم که هنوز هم «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل» فراروی ما قرار دارد، دلایل متعدد داخلی و خارجی دارد. یکی از دلایل آن افتادن ما در چرخه‌ای فرسایشی از تقابل با دیگری بوده است که هم برای ما هزینه‌ای سنگین داشته و هم برای او. به گفته محمد عابد جابری، فیلسوف فقید مراکشی، اینکه رنسانس ما با دشواری‌های بیشتری در مقایسه با رنسانس مغرب زمین روبرو گردیده است، یک عامل آن حضور ذهنی و عینی این دیگری در متن این روند است، و بر سمت و سوی آن تاثیر مستقیم دارد.(3)

ما می‌توانستیم و می‌توانیم این تصویر را مورد بازنگری قرار دهیم و ببینیم تا کجا حکایتی از واقعیت است و تا چه پیمانه ما را به کار می‌آید. باید ارزیابی کنیم که آیا بند ماندن در زندان تصاویری که فراورده‌ی عوامل عینی و ذهنی پیچیده‌ای‌اند و از بوته‌ی نقدی روشمند خارج نشده‌اند، با حرکتی که در پیش داریم برای بازسازی تمدن خود هم‌خوانی دارد یا خیر. در نخست باید ببینیم که تصویر ما از دیگری از چند لایه و چگونه تشکیل شده است.

نخستین لایه از تصویری که ما از این دیگری/غرب داریم مربوط به نصوص پایه‌ای دین است که در قرآن مجید، احادیث نبوی و اخبار متعلق به نخستین مواجهه‌ی مسلمانان با یهود و مسیحیت آمده است. آیات مکی قرآن که بخش بیشتر متن مقدس را تشکیل می‌دهد(4) در باره‌ی دیگری به این معنا موضع‌گیری خصومت‌آمیز ندارد. در آن مرحله بیشترین درگیری با مشرکانی است که میانه‌ای با ادیان آسمانی ندارند. اگر ذکری از اهل کتاب/یهود و مسیحیت می‌رود یا در حد تایید و معرفی تبار دیرینه‌ی اسلام است که در سنت ابراهیمی وجود دارد، و یا در حد نقدی آرام و ملایم که حساسیتی را بر نمی‌انگیزد.

در آیات مدنی قرآن اما لحن رویارویی با دیگری/اهل کتاب تندتر می‌شود، و متناسب با درگیری‌هایی که در جبهات سیاسی و نظامی رخ داده است این لحن فراز و فرود می‌یابد. بسیاری از مسلمانان که متن را جدا از سیاق تاریخی/شأن نزول آن به قرائت گرفته‌اند آنچه را در باره‌ی دیگری/اهل کتاب آمده است به حقیقتی فرازمانی و فراتاریخی تعمیم داده‌اند، نه امری معطوف به حوادث و رویدادهایی خاص که در برهه‌ای از تاریخ اتفاق افتاده است. این لایه از آگاهی ما در باره‌ی ‌دیگری عمیق‌ترین لایه‌ی رسوب کرده در این زمینه است که خود را، با تلاوت سطحی قرآن و با تکرار تفاسیر کلیشه‌ای از این آیات، دایم در مناسبت‌های تاریخی نوشونده بازتولید می‌کند. فهم ما از این آیات مستقیما تحت تاثیر تفاسیری است که به شکل موروث از گذشته‌های دور رسیده و بدون بازنگری در مبانی و پیش‌فرض‌های این تفاسیر برای ما درونی سازی شده است. امروزه، به محض روبرو شدن با دیگری/اهل کتاب این لایه از آگاهی ما حضور خود را نشان می‌دهد و بر شکل‌گیری نگرش امروزین ما به حوادثی که در حال اتفاق افتادن است تاثیر می‌گذارد. در یک صد سال اخیر، بارها آیات متعلق به آن دوره‌ی تاریخی به حوادث امروز پیوند زده شده، و حتی در نزد پاره‌ای از جماعت‌ها و گروه‌های دینی ما، روابط دپلماتیک با دیگری بر مبنای آیاتی از این قبیل تبیین می‌گردد: «وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»(5) یعنی: و هرگز یهودیان و مسیحیان از تو خشنود نخواهند شد مگر آنگاه که از کیش آنان پیروی کنی. یا این آیه: «وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»(6) یعنی: و هرکس از شما با آنان دوستی کند او از آنان (نامسلمانان) است. آیات فراوان دیگری نیز به همین شکل از سوی آن طیف‌ها در چنین سیاق خصومت‌آمیزی به کارگرفته شده است.

لایه‌ی دوم آگاهی ما در باره‌ی دیگری/اهل کتاب مربوط به دوره‌ی فتوحات اسلامی است که نبردی سرنوشت‌ساز با امپراطوری روم شرقی را از سر گذراند، و این از روزگار خلیفه‌ی دوم مسلمانان شروع شد و تا دوره‌هایی از حاکمیت خلفای اموی دوام پیدا کرد. پیش از آن، حوزه‌ی جغرافیایی پیرامون مدیترانه، برای چندین قرن، متعلق به تمدن مسیحی-رومی بود. پس از این فتوحات نیمه‌ی جنوب شرقی و جنوب غربی آن قلمرو مسلمانان گردید و حوزه‌ی نفوذ دیگری/اهل کتاب به نیمه‌ی شمالی آن فروکاسته شد. سال‌ها تقابل نظامی و سیاسی ادبیاتی را شکل داد و نگرشی را به وجود آورد که لایه‌ی دوم آگاهی ما در باره دیگری را تشکیل می‌دهد. این تا جایی رسیده بود که رفتن به «غزو روم» یکی از فضایل برجسته در تاریخ مسلمانان گردید و بخشی از عالمان و نخبگان دینی می‌کوشیدند این فضیلت را از دست ندهند. شعر مشهور عبد الله ابن المبارک که تا امروز هم از سوی گروه‌های جهادی مسلمان خوانده می‌شود یادآور چنان رویکردی است:

یا عابدَ الحرمین لو أبصَرتَنا
لعَلِمتَ أنک فِی العبادةِ تلعَبُ

مَن کَانَ یخضب خده بدموعه
فنحورنا بدمائنا تتخضب(7)

یعنی: ای کسی که در سرزمین حرمین به عبادت پرداخته‌ای اگر ما را می‌دیدی می‌دانستی که تو با عبادت مصروف سرگرمی هستی.. کسی که رخساره‌اش با اشک‌هایش رنگین می‌شود بداند که گلوگاه ما با خون ما رنگین می‌گردد.

لایه‌ی سوم آگاهی ما در این زمینه بر اساس رویدادهای تلخ و خونبار جنگ‌های صلیبی شکل گرفته است که تا امروز در حافظه‌ی جمعی بخش‌هایی از هر دو سوی این جبهه به قوت فعال است. جنگ‌هایی که نزدیک به یک قرن به درازا کشید، و گذشته از قضاوت اخلاقی در باره‌ی آن‌ها، فضای خصومت میان هر دو طرف را به اوج رسانید. نسبت ما با دیگری این بار به شکل بسیار آشکاری رنگ خون بر آن نشست و جا را بر بستن هرگونه پل رابطه با دیگری تنگ کرد. جنگ‌های صلیبی از دید طرف مقابل تلاشی بود برای بازپس‌گیری نیمه‌ی از دست رفته و انتقام شکست‌های پیشین، و از دید ما هجومی بود وحشیانه و ویرانگر.

لایه‌ی چهارم آگاهی ما به روزگاری بر می‌گردد که آن را بنام عصر استعمار می‌شناسیم، روزگاری که چندین کشور صنعتی و توسعه یافته‌ی اروپایی به طرف خاور میانه، افریقا، شبه قاره و جنوب شرق آسیا سرازیر شدند. این رویداد کلان تاریخی با فراز و نشیب‌های فراوانی همراه بود و تبعات گسترده‌ی آن تا هنوز ادامه دارد. بخشی از سرمایه‌های کشورهای استعمار شده و مواد خام شان در این دوره به تاراج رفت و ظلم‌هایی صورت گرفت و جنگ‌هایی رخ داد و بر آن اساس مرزهایی کشیده شد، هویت‌های ملی جدیدی متولد گردید، و دشمنی‌ها و هم‌پیمانی‌های جدیدی نقش بست. در حقیقت دنیای جدیدی شکل گرفت که منفعت قدرت‌های استعماری یکی از فاکتورهای اساسی در تشکیل آن بود. در این میان از همه چالش برانگیزتر تاسیس دولت اسرائیل در قلب جهان اسلام بود که با کمک و حمایت مستقیم جهان غرب صورت گرفت و تا امروز نیز منبع بحرانی عمیق و خطرناک است.

حال اگر به کلیت این فرایند، فرایند شکل‌گیری آگاهی ما از دیگری، نگاه کنیم می‌بینیم که در مراحلی از این روند، همه‌ی آنچه در باره‌ی این دیگری گفته شده است جنبه‌ی منفی ندارد و فرازهای مثبتی نیز به چشم می آید، مثلا، در لایه‌ی نخست که مبتنی بر نصوص دینی است، در کنار آیات و احادیثی که سخن از دشمنی اهل کتاب و خصومت‌های شان می‌گوید و از این بابت نقد شان می‌کند، در مواردی نیز اعتراف می‌کند که همه‌ی شان یکسان نیستند و بخش‌هایی از آنان به صفات نیکوی اخلاقی آراسته‌اند، مثلا این آیه: لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آَيَاتِ اللَّهِ آَنَاءَ اللَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ، يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَأُولَئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ.(8) در دوره‌های فتوحات نیز، پس از آنکه امپراطوری اسلامی به اوج اقتدار رسیده بود میراث علمی متعلق به حوزه‌ی دیگری به دید مثبت نگریسته شد و به زبان‌های مسلمانان ترجمه گردید، و تلاش صورت گرفت که از طریق این داد و ستد بر غنای تمدن اسلامی افزوده گردد. این، نشانه‌ای از آن بود که در نگرش به دیگری او مظهر شرارت تمام عیار پنداشته نمی‌شود.

در دوره‌ی استعمار و مواجهه‌ی جدید مسلمانان با غرب، قضیه پیچیده‌تر گردید، زیرا نسبت ما با دیگری به صورت آشکاری حالت تناقض‌آمیزی به خود گرفت. از یک طرف غرب به عنوان نیرویی سلطه‌جو، امپریالیست، تاراج‌گر، و در یک سخن نماد شرارت شناخته شد، و از این دید به چشم دشمنی نگریسته شد که راهی جز شکست دردناک او در پیش نبود. از دیگر سو، غرب به عنوان نماد پیشرفت، دانش، نظم، قانون، قدرت و ثروت نیز شناخته شد که مراوده با او وسوسه‌انگیز و گاه اجتناب‌ناپذیر می‌نمود. تصویر نخست موجب تولید نفرت و انگیزه‌ی آمادگی به نبردی سرنوشت‌ساز بود و تصویر دوم عامل نزدیکی و ارتباط و گاه دوستی. از سویی، نه آن خوبی‌ها که غرب داشت باعث می‌شد تا دست از استعمارگری‌اش بکشد و به سلطه جویی‌اش پایان بدهد تا بقیه خاطری آرام پیدا کنند، و نه این عیوب غرب سبب می‌شد که بشود از هر جهت با او مقاطعه کرد. شرایط دنیا هم در این نوبت به گونه‌ای نبود که کسی از کسی بی‌نیاز باشد و یک‌طرفه بشود تصمیم گرفت. نه استعمارگر می‌توانست با خاطری آرام به سیطره‌اش ادامه بدهد و نه استعمار شونده می‌توانست خود را از او بی‌نیاز انگارد و راه مقاطعه در پیش بگیرد.

تصویر تناقض‌آمیز ما از غرب، عملا به تناقض‌هایی جدی در موضع‌گیری نخبگان ما نیز در این باره انجامیده و گاه نبرد داخلی شدیدی را به دنبال داشته است. کسانی که نگاه شان به ابعاد مثبت تمدن غرب معطوف بوده است به در پیش گرفتن راه و رسم آن توصیه کرده و آن را یگانه راه پیش‌رفت ملت‌های شان دانسته‌اند. در مقابل، کسانی که بر چهره‌ی استعماری غرب و توسعه طلبی‌ها و سلطه جویی‌هایش تاکید داشته‌اند مبارزه با آن را راه نجات معرفی کرده‌اند، چه این مبارزه به شکل منفی باشد مانند اجتناب از هر کالای نرم و سخت غربی، و چه به شکل مثبت مانند رودررویی آشکار و بی‌پروا.

در این نوبت، آگاهی ما در باره‌ی دیگری/غرب، به علاوه‌ی بعد بیرونی، بعد درونی نیز پیدا می‌کند. یعنی همزمان با مقابله با غرب در بیرون، غلبه بر جریان‌هایی که از سوی پاره‌ای دیگر از گروه‌ها مروّج فرهنگ غرب و بسط دهنده‌ی نفوذ آن در درون سرزمین‌های ما شناخته می‌شدند نیز به همان سطح اهمیت و گاه اولویت پیدا می‌کند. در مقابل، موافقان گرایش به غرب کسانی را که مخالف این رویکرد بودند به سنگرداران ارتجاع و عقب‌ماندگی دانسته و مانع پیشرفت کشورهای شرقی تلقی کردند. این درگیری نیز به جای خود هزینه‌ی هنگفتی روی دست مسلمانان گذاشته و هنوز نیز به پایان نرسیده است.

آنچه در فرایند شکل‌گیری لایه‌ی امروزین آگاهی ما در باره‌ی دیگری قابل تذکر است غیاب نگرش روشمند در شناخت و مطالعه‌ی آن است. یعنی بحث‌ها و گفتگوهایی که میان نخبگان ما در این زمینه جریان داشته است، به پیدایش دانشی خاص که مانند دیگر رشته‌های علمی پایه های متودیک خود را داشته باشد نینجامیده، و اغلب بحث‌ها با رنگ و بوی ایدئولوژیک مطرح شده است. در طرف مقابل، یعنی در نگاه دیگری/غرب به ما، به مرور زمان دانشی شکل گرفت بنام استشراق یا خاورشناسی که با شاخه‌های متعددش تلاش داشت شناخت خود را در باره‌ی ما افزایش دهد. این دانش جای خود را در محیط‌های اکادیمیک غربی باز کرد و به تولید کتاب‌ها و پژوهش‌هایی پرداخت که بخشی مهم از آگاهی غربی را در باره‌ی ما تشکیل می‌دهد.(9)

این درست است که ایرادهای عمده‌ای بر دانش خاور شناسی وارد گردیده است. یکی اینکه این دانش در خدمت اهداف استعماری حکومت‌ها و اهداف مذهبی کلیساها و یا هر دو قرار داشته و با بی‌طرفی علمی همراه نبوده است. دیگر اینکه در این نگرش به دیگری در میان غربیان، نوعی از شی‌انگاری غیر علمی دیده می‌شود که راه را بر دیالوگ و تفاهم می‌بندد و دانشی خالص و بی‌عیب را به بار نمی‌آورد. همچنان گفته شده است که دانش خاورشناسی با پس‌زمینه‌هایی پیوند دارد که ریشه در تاریخ و خصومت‌های دیرینه دارد، و اغلب پژوهش‌های خاورشناسان از تاثیرات جنگ‌های صلیبی و دیگر رویدادهای تاریخی که منجربه دگرهراسی و دگرستیزی می‌گردید، برکنار نمانده است.(10)

اینکه این ایرادها تا کجا قوی است و آیا بر همه‌ی پژوهش‌های خاورشناسان صدق می‌کند، بحثی است که باید جداگانه بدان پرداخت، اما دست کم این واقعیت را آشکار می‌سازد که طرف مقابل برای تقویت شناخت و آگاهی خود در باره‌ی ما، حتی اگر با اهداف و اغراضی نامطلوب همراه بوده باشد، به پدید آوردن دانشی در این راستا دست یازید و ابزارهای اکادیمیک خود را در این راه به کار گرفت.

آگاهی ما از دیگری تا کنون از فقر و کاستی در این زمینه در رنج است. هرچند اخیرا شماری اندک از متفکران ما، از جمله حسن حنفی، دعوت به بنیادگذاری دانشی بنام «علم الاستغراب» یا غرب شناسی نموده‌اند. پیش از او نیز تنی چند از متفکران مسلمان به نگارش کتاب‌هایی در باره شناخت تمدن غرب همت گماشتند، اما با اینهم، این تلاش‌ها صبغه‌ِی فردی داشته و تا کنون دانشی در میان ما به این نام پدید نیامده و آنچه آگاهی ما را در باره‌ی آن دیگری تشکیل می‌دهد، نه دانشی اکادیمیک بلکه مباحثی ایدئولوژیک است.(11)

پاره ای از جریان‌های ایدئولوژیک در میان ما به قربانی تلقی کردن شرق/جهان اسلام روی آوردند و ادبیاتی را پروراندند که در هر کار ریز و درشتی دست توطئه‌ی دیگری را دخیل می‌دانست. این طرز تلقی از دیگری مبتنی بر شرارت مطلق فرض کردن طرف مقابل است، و این حقیقت را از نظر می‌اندازد یا از یاد می‌برد که انسان و آنچه متعلق به محصولات انسانی است به ندرت ممکن است خیر مطلق یا شر مطلق باشد، و در اغلب احوال آمیزه‌ای از این دو را در کنار هم می‌توان یافت. یعنی انسان‌شناسی به ما می‌گوید که آدمی نه فرشته است و نه دیو، و آنچه در عالم آدمیان می‌گذرد نه یکسره خوب است و نه یک‌پارچه بد. خوبی‌ها نباید دید به نادیدن عیب‌ها بینجامد و بدی‌ها نباید ما را از دیدن خوبی‌ها غافل سازد.

در تئوری توطئه این دید وجود ندارد و طرف مقابل دیو مطلق پنداشته می‌شود که هر چه متعلق به او است، حتی آنچه به ظاهر نیکو می‌نماید، در باطن خود زیان و تباهی است. اصل در اینجا زشتی و زیان است، مگر اینکه عکس آن ثابت شود.

این ادبیات غرب‌ستیزانه هم از سوی ایدئولوژی‌های چپ در کشورهای ما ترویج شد و هم از سوی برخی گروه های مذهبی، و نتیجه‌اش این شد که هیچ تلاش جدی برای شناخت علمی غرب انجام نیابد. هنگامی که شناختی علمی وجود نداشته باشد جایش را شناختی می‌گیرد که بر پایه‌ی پیش‌فرض‌ها و جنجال‌های سیاسی شکل گرفته است. شناختی از این نوع، که با کاستی‌های متودیک همراه است، مبنای موضع‌گیری‌ها و تصمیم‌هایی می‌گردد که گاه دامنه‌اش تا سطح استراتژی‌های ملی با ابعاد سیاسی، نظامی، فرهنگی و.. کشیده می‌شود، چنانکه در تجربه نظام‌های ملی‌گرای عرب و تجربه‌ی انقلاب ایران دیده شد. وقتی استراتژی‌ها بر پایه‌ی پیش‌فرض‌هایی بنا گردد که خود شدیدا ایدئولوژیک و فاقد پشتوانه‌ی علمی هستند، نتیجه‌ای که از آن‌ها حاصل می‌شود پیشاپیش قابل درک است، و تجربه‌ی نظام‌های ایدئولوژیک مختلف این را روشن کرده است.

از دیگر سو، کنش‌های کلان سیاسی-اجتماعی با صبغه‌ی ایدئولوژیک و دگرستیزانه به واکنش‌هایی از همان دست منتهی می‌شود و به سود جریان‌هایی در اردوگاه مقابل می‌انجامد که همچنان ایدئولوژیک می‌اندیشند و در صدد دامن‌زدن به دگرهراسی و دگرستیزی هستند. آن طرف نیز به تولید ایده‌ها و ترویج گفتگوهایی کمر می‌بندد که همخوان و همسان این تلا‌ش‌ها است. در این گیرودار هرچه از سوی آن جناح‌های خاص با رنگ دگرستیزانه، و در اینجا اسلام‌ستیزانه، گفته شود از سوی جناح‌های ایدئولوژیک این طرف دلیلی بر صحت مدعای شان تلقی می‌گردد و دستاویزی می‌شود برای بازاریابی بیشتر به سود اجندایی که دارند. به این ترتیب چرخه‌ای از تولید هراس و نفرت در هر دو سوی این جبهه به کار می‌افتد و آگاهی جمعی را دستخوش هیجاناتی می‌گرداند که بر نحوه‌ی شکل‌گیری عقلیت و ذهنیت همگانی تاثیر می‌گذارد.

در این میان بوده‌اند و هستند نخبگانی که می‌بینند وقتی آگاهی همگانی دچار چنین آسیبی گردد، هم در تشخیص بیماری خطا صورت می‌گیرد و هم در راه درمان آن. این شیوه‌ی تفکر هر عیب و آفتی را که حتی اگر کاملا ریشه‌ی درونی داشته باشد، به بیگانه نسبت می‌دهد و نمی‌خواهد بپذیرد که خود نیز کاستی‌ها و نارسایی‌هایی داشته و دارد. از این طریق کجی‌هایی که در ساحت اندیشه یا اخلاق و رفتار پدید آمده است به دور از نقد و اصلاح می‌ماند و روز به روز فربه‌تر و آماسیده‌تر می‌گردد.

این همان خطری بود که برخی از نخبگان ما را از آغاز ماجرا متوجه خود ساخت و ضرورت پالودن وضعیت درونی را برای شان آشکار کرد. در کنار شماری از نخبگان ما که اصل را بر مقابله با «خصم برون» می‌گذاشتند، شمار دیگری از متفکران برجسته‌ی مسلمان توجه به وضعیت درون را در اولویت می‌دانستند و بدون رهایی از این نارسایی‌ها، سودی در هماوردی‌های تقابل‌جویانه نمی‌دیدند. دلایل این طیف از اهل فکر و عرصه‌هایی را که برای اصلاح پیشنهاد می‌کردند در مباحث آینده پی می‌گیریم.

ادامه دارد..

پی‌نوشت‌ها:
در این باره کتاب‌ها و مقالات فراوانی به نگارش در آمده و از زوایای مختلفی به این مباحث پرداخته‌اند، همچنانکه در ضمن کتاب‌ها و مباحث دیگری نیز به شکل ضمنی به این مبحث مورد بحث قرار گرفته است، برای نمونه نگاه کنید به: ابو الاعلی المودودی، نحن و الحضارة الغربیة، ساموییل هانتینگتون، الاسلام و الغرب آفاق الصدام، ابوالحسن الندوی، الاسلام و الغرب، آصف حسین، صراع الغرب مع الاسلام.

برای تفصیل این بحث نگاه کنید به: عبد الکریم سروش، تفرج صنع، مقاله‌ی ماهیت و هویت غرب.

نگاه کنید به: محمد عابد جابری،

تعداد این آیات تخمین زده می‌شود که 4475، و مدنی 1716.

سوره بقره، آیه 120

سوره مائده، آیة 52

تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 448

سوره آل عمران، آیات 113-114

برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به: زکاری لوکمان، تاریخ الاستشراق و سیاساته، و همچنان: یوهان فوک، تاریخ حرکة الاستشراق

مقالات و کتابهای متعددی در نقد خاورشناسی نوشته است. یکی از کتابهای مشهور در این زمینه کتابی است ادوارد سعید با عنوان: الاستشراق المفاهیم الغربیة للشرق

برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به: حسن حنفی، مقدمة فی علم الاستغراب، الدار الفنیة، القاهرة، 1991

فایل پی‌دی‌اف مقاله در مجله

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all