از فرهنگ شفاهی تا فرهنگ کتابی

از فرهنگ شفاهی تا فرهنگ کتابی

645 بار مشاهده شده

سرمقاله‌ی شماره‌ی سوم مجله‌ی زمینه
گفتار و نوشتار شایع‌ترین روش‌ها برای داد و ستد دانش‌ها و تبادل آگاهی‌های سودمند شمرده می‌شوند.  آدمیان در گذر زمان توفیق یافته‌اند شاخه‌های گوناگون دانش‌های ادبی را ایجاد کنند تا مهارت شان را در این دو عرصه افزون، و روزنه‌های تفاهم را گشوده‌تر گردانند. تسلط بیشتر و بهتر بر اصول نیکو گفتن و فنون زیبانوشتن، از نشانه‌های فضل و کمال دانسته شده است، چه در سطح فرد باشد و چه در سطح اجتماع. ملت‌هایی که یاد می‌گیرند آراسته‌تر سخن بگویند و پیراسته‌تر بنویسند، در واقع از آشفتگی ذهن و زبان رهایی یافته‌اند، زیرا زبان مهذب نشانه‌ی ذهن مهذب است، همچنانکه به عکس، زبان مشوش نشانه‌ی ذهن مشوش است.

گفتار و نوشتار، تا اینجای کار، به دید اهمیت یکسان‌اند، و هر کدام اگر به نیکویی انجام شود ستودنی است و اثرگذار و گاه تاریخ‌ساز، و برای یادگیری هر یک باید به سختی تلاش کرد و به نیکویی بها داد.

اهمیت نوشتار اما از دیدی دیگر بیشتر می‌شود:

آنچه به نوشته می‌آید ماندگارتر است، تا آنچه گفته می‌شود. به لحاظ سیر تاریخی، فرهنگ نوشتار بسی دیرتر پدید آمده و انسان‌ها زمانه‌های طولانی‌یی را گذرانده‌اند که تنها می‌توانستند سخن بگویند بی‌آنکه بتوانند بنویسند. اگر انسان‌ها نمی‌توانستند بنویسند بخشی عظیم از دانش‌ها و تجارب شان ناپدید می‌شد، همچنانکه به احتمال قوی چنین اتفاقی در حق پاره‌یی از تجارب شان افتاده است.. از آن میان تنها آنچه که به کمک نوشتار بخت جاودانگی یافته به ما رسیده است. دست‌یابی به مهارت نگارش، از جهش‌های عمده‌یی است که بشر را وارد دوره‌ی متفاوتی از تاریخش کرد.

نوشتن با خطای کمتری همراه است، زیرا وقتی می‌خواهیم بنویسیم فرصت بیشتری داریم هم برای سنجش یک اندیشه و ربط منطقی اجزای آن، و هم برای انتخاب بهترین نحوه‌ی بیان و تعبیرش.

در نگارش و طرح اندیشه‌ها در عرصه‌ی عمومی فرصت به آزمون‌گرفتن آنها فراهم می‌آید تا به کمک نقدی استوار آنچه پذیرفتنی‌ می‌نماید از آنچه ناپذیرفتنی است بازشناخته گردد، و به گفته‌ی حافظ: «تا سیه‌روی شود هر که/هرچه در او غش باشد». سخنان شفاهی بدین گونه صیقل نمی‌یابد و سره و نا سره‌شان به اغلب در هم آمیخته می‌ماند.

دشواری‌هایی که نوشتار خوب دارد هرچند بسیاری را وا می‌دارد که از آن بگریزند و زحمتش را به جان نخرند، اما این دشواری از نوع همان گنجی است که بی‌رنج میسر نمی‌شود.

شاید به دلیل عیوب احتمالی گفتار بوده است که از دیرباز کم‌گفتن و صرفه‌جویی در سخن‌راندن، فضیلتی اخلاقی به شمار می‌رفته است که هم در منابع دینی و هم در توصیه‌های حکیمان و فرزانگان مورد سفارش قرار داشته است، به عکس نوشتن، که ایرادی بر فزونی آن نگرفته‌اند.

اگر بخواهند سطح فراورده‌های فکری یک ملت را به ارزیابی بگیرند معمولا نوشته‌های استوار و ماندگار را ملاک توانایی وی در آن زمینه می‌دانند نه سخنان شفاهی که هر کس هر روز به هر جا می‌گوید.

اما در اینجا بحث بر سر این نیست که برتری نوشتن بر سخن‌گفتن به اثبات برسد، چون می‌دانیم که هر کدام به جای خود ارزشمند است، و از هیچ کدام استغنایی نیست. مهم این است که هم اهمیت هر دو دانسته شود و هم از هر کدام در جایش به خوبی کار گرفته شود. یک جامعه‌ی متوازن هم سخنوران خوب خود را دارد و هم نویسنگان توانایش را، و نباید این توانایی و مهارت به چند تن انگشت‌شمار منحصر بماند، زیرا امروزه دامنه‌ی علوم به مراتب گسترده‌تر از پیش است، و برای هر دانش به کسانی نیاز است که به خوبی آن را بنویسند و برای هر اندیشه به کسانی که به خوبی بیانش کنند.

در جامعه‌ی ما اما این توازن به صورت آشکاری به نفع گفتار و بیان شفاهی، اما نه لزوما گفتار حرفه‌یی و تخصصی، بهم خورده است. به نظر می‌آید که روی آوردن به قلم و بهره‌گیری از فرهنگ نوشتار حتی بر بسیاری از نخبگان ما گران می‌آید و از آن می‌گریزند. بسیاری از آنان ساعت‌ها سخن گفتن را بر یک ساعت نوشتن ترجیح می‌دهند. به همین خاطر گفته می‌شود که ما ملتی شفاهی هستیم.. شاید مناقشه‌ی چندانی در این باره نباشد. اما آنچه بیشتر جای درنگ دارد کنار آمدن با این پدیده و طبیعی تلقی‌کردن آن است، بدون تامل در پیامدها و تبعات آن.

این پدیده زاده‌ی چه عواملی است؟ چرا دچار تنبلی ذهن و فکر شده‌ایم و اگر اندیشه‌هایی برای طرح داریم از نگارش آن‌ها شانه خالی می‌کنیم؟ چرا رغبت کمتری به ارتباط نوشتاری با مخاطبان خود نشان می‌دهیم؟

شاید یک علت آن این باشد که نگارش خوب کار دشواری است، و یادگیری آن علاوه بر قدری استعداد ذاتی، نیاز به پشتکار و تلاشی پیگیر دارد، و هیچکس یک شَبَه نویسنده‌یی زبردست نمی‌شود.

دیگر این که این کار، در سرزمین ما، سود مادی چندانی ندارد تا بدان امید بشود رنج آن را بر خود هموار کرد. اندک‌اند کسانی که نیازهای عاجل زندگی را نادیده بگیرند و تنها از روی شوق و علاقه دست به قلم ببرند.

سوم اینکه وقتی رسانه‌های دیداری و شنیداری راه ارتباط با مخاطب را بهتر هموار می‌کنند، احساس می‌شود که نیاز چندانی به کار قلمی نیست، زیرا از آن راه انتقال مفاهیم صورت می‌گیرد، بی آنکه آن زحمت را به همراه داشته باشد.

چهارم اینکه شبکه‌های اجتماعی فرصتی پدید آورده‌اند تا با نگارش یادداشت‌های کوتاه اما نه چندان جدی، تمایل برخی از نویسندگان به رساندن پیام شان، از آن راه برآورده گردد، و انگیزه‌یی برای نگارش‌های جدی‌تر نماند.

این دلایل قابل درک هستند اما نمی‌توانند توجیهی خردپسند برای گریز از تلاش‌های نوشتاری باشند. نه ارزش فعالیت قلمی با این مسایل کاهش می‌یابد، نه نقش آن در توسعه‌ی علم و بالندگی فکر کم‌رنگ می‌شود و نه هیچ چیز دیگری می‌تواند جایگزین نگارش خوب گردد. مهم‌تر اینکه ضعف فرهنگ نوشتاری عواقبی دارد که به هر روی دامن یک جامعه را می‌گیرد و راهی به گریز از آن نیست:

نخست اینکه برای گشودن گره‌ شرایط بغرنج نیاز به نظریه‌پردازی‌های جدی و تحلیل‌های روشمند است. با تلاش‌های قلمیِ مایه گرفته از پژوهش و تحلیل دقیق می‌توان به این هدف رسید، نه با بحث‌های شفاهی بی‌ضابطه و ناروشمند که تنها بر ابهام مسایل و آشفتگی ذهن‌ها می‌افزایند.

دوم با غلبه‌ی فرهنگ شفاهی، توازن عقل و عاطفه در سطح اجتماعی برهم می‌خورد و عقلانیت رنجور از این‌هم رنجورتر می‌شود، آنهم در جامعه‌یی که با سال‌ها رجزخوانی فضای احساسات در آن به خوبی بارور گردیده است.. و پیدا است که تنها با عواطف جوشان و خروشان نمی‌توان کشتی شکسته‌ی یک جامعه را از گرداب حوادث تند به ساحل امن رساند.

سوم ضعف یا فقدان فرهنگ نوشتار به ضعف و فقدان حافظه‌ی تاریخی می‌انجامد.. مانند وضعیتی که ما در مواجهه با مصایب مکرر داریم.. هم‌اکنون با درگذشت بسیاری از رهبران سیاسی و اجتماعی ما بخشی از تاریخ زنده‌ی یک ملت نیز با آنان دفن می‌شود. زیرا برخلاف کشورهای دیگر، سنت ذخیره‌سازی خاطرات و رویدادها در صفحات مکتوب و مستند در میان ما رایج نیست.

جامعه‌ی ما نیاز دارد که نویسندگان و قلم بدستان توانای خود را داشته باشد. ما باید شاهد ظهور اندیشمندان و نظریه‌پردازانی باشیم که مشکلات عدیده‌ی این مرز و بوم را با نیروی قلم خود تشریح و کالبد شکافی کنند. این کار وقتی شدنی است که:

نخست:
اهل قلم، خود به ارزش والای تلاش‌های خویش واقف باشند و بخاطر ناملایمات روزگار و ارج ننهادن دیگران، قلم را بر زمین نگذارند.. دست‌کشیدن از قلم به مثابه‌ی بر زمین‌نهادن سلاح است در نبردی که با جهل و تاریکی جریان دارد.

دوم:
دولت‌مردان به تکرار چند شعار کلیشه‌یی در این زمینه بسنده نکنند و در سیاست‌گزاری‌های شان جایی به رونق بازار قلم در نظر بگیرند.

سوم:
مردم و نهادهای مدنی حمایت از تلاش اهل قلم را به چشم رسالتی ملی ببینند که هیچ رستاخیزی بدون آن امکان‌پذیر نیست.

چهارم:
باید از آزادی فکر و عقیده حمایت شود تا کسانی که توان طرح اندیشه‌یی را دارند بخاطر ملاحظات سیاسی یا از بیم جریان‌های عوام‌گرا ناچار نباشند دم فروبندند و صدایی بر نیاورند. افزون بر آن، باید اصول و فنون فرهنگ کتابی را در جامعه‌ی خود بگسترانیم، و گرم‌شدن کانون کتاب‌خوانی و کتاب‌نویسی را چونان سپیده دم نوسازی فرهنگی و رشد عقلانی جامعه تلقی کنیم. شاید نیاز باشد تاملی دوباره کنیم در اولین آیات وحی که گفت:
                               «اقرأ و ربک الأکرم، الذی علم بالقلم، علم الإنسان ما لم یعلم.»

فایل پی‌دی‌اف مقاله در مجله

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all