عامل سیاسی در اندیشه‌ی دینی (2) محمد محق نهاد اجتماعی طلیعه

عامل سیاسی در اندیشه‌ی دینی (2)

711 بار مشاهده شده

محمد محق

بسیاری از خلفا و امرا در تاریخ اسلام تلاش می‌کردند که در میان مسلمانان مشروعیت داشته باشند و این مشروعیت را که در عمل پایه بر عناصر مختلفی داشت، با صبغه‌ی دینی نیز بیارایند. رابطه‌ی قدرت و عوامل سیاسی با‌ اندیشه‌ی دینی از اینجا برقرار گردید.

یکی از تلاش‌های حاکمان مسلمان برای این منظور فراخواندن اهل علم به دربار‌های حکومتی بود تا در ضمن آشنایی، زمینه‌ی جذب شان به نظام نیز فراهم گردد. عده‌یی از اهل علم، از قبول چنین فراخوانی ابا داشتند و از نزدیک‌شدن به اهل قدرت دوری می‌گزیدند تا استقلال خود را حفظ کنند و در صورت مشاهده‌ی انحرافی در دستگاه حکومت توانایی مقابله و مخالفت با آن را داشته باشند. معمولا این دسته از اهل علم از احترام و جایگاه ممتازی در میان مردم مسلمان برخوردار بودند و نام نیک شان هم در تاریخ اسلام جاودانه شده است.

در مقابل، برخی دیگر از اهل علم بودند که همنشینی با ارباب قدرت و سیاست را مغتنم می‌شمردند، چه به قصد یافتن فرصتی برای نصیحت و مشوره‌های نیک و چه به نیت برخورداری از امکانات و مزایای مادی. این دسته از اهلم علم غالبا در عربی بنام علماءالسلطان و در فارسی بنام عالمان درباری شناخته می‌شدند. برخی از تولیدات علمی‌ و فکری همواره از سوی آن دسته از علما و ادبایی انجام یافته است که مورد تشویق و حمایت دربار‌های حاکمان زمان شان قرار داشتند، و با آنکه‌ این دست از اهل علم به تکرار مورد انتقاد دیگر علما قرار می‌گرفتند که علم را در خدمت حکومت و قدرت قرار داده‌اند و به تعبیری دین را فدای دنیا ساخته‌اند، اما از دیگر سو آن حمایت‌ها باعث می‌گردید که آثار آنان به طیف وسیعتری از مخاطبان برسد و نام و آوازه‌ی شان زودتر شهره‌ی آفاق گردد.

تمام تلاش حاکمان و اهل قدرت به همین بسنده نمی‌شد. وجود برداشت‌ها و تفاسیر گوناگون از مسایل دینی و به ویژه وجود گرایش‌های مختلف فرقه‌یی زمینه را برای آنان مساعد می‌ساخت که برخی از آن‌ها را سازگار با منافع خود تشخیص بدهند و تقویت آنان را به نفع خود بدانند. حمایت از گرایش‌های فکری خاصی برای تحکیم پایه‌های حکومت خود یا تضعیف رقبا و مخالفان از جمله‌ی ترفند‌هایی بود که اهل قدرت بار‌ها به کار بستند و گاه موفقیت‌های چشمگیری نیز بدست آوردند.

این همکاری البته دو جانبه بود، یعنی به همان پیمانه که ترویج اعتقادات و افکار خاصی می‌توانست به نفع حکومت و دستگاه قدرت تمام شود، به همان پیمانه هم حمایت حکومت می‌توانست به شهرت و تقویت مذهب و فرقه خاصی منتهی شود.

حمایت حکام از فرقه و مذهب خاصی همیشه از روی اتحاد منافع و نزدیکی دیدگاه‌ها نبود، زیرا گاهی محض وجود تفرقه و اختلاف میان گروه‌های مختلف می‌توانست به منفعت نظام حاکم باشد و تضاد میان گروه‌ها به ایجاد توازنی خنثی‌کننده میان آنان منجر گردد. از این رو اهل قدرت می‌کوشیدند تضاد‌های مذهبی و فرقه‌یی را دامن بزنند تا گروه‌های مختلف همدیگر را مهار کنند، بدون اینکه مایه‌ی خطر و زیانی برای حکومت‌ها بشوند.

به علاوه‌ی موارد یاد شده، حکومت‌ها گاه فارغ از هرگونه همدلی با هر فرقه و گروهی، خود می‌کوشیدند به ترویج دیدگاه‌ها و گرایش‌هایی بپردازند که گمان می‌کردند می‌تواند به تقویت و تحکیم جایگاه آنان کمک برساند. اشاعه‌ی دیدگاه‌های جبرگرا و آموزه‌های دنیاگریزانه، گاهی از چنان آبشخوری سرچشمه می‌گرفت، تا مردم با تسلیم‌شدن به سرنوشتی که گریبانگیر شان بود و تن‌دادن به واقعیت‌های تلخ به عنوان تقدیر گریز ناپذیر، از هر گونه سودای تغییر وضعیت و رفتن به سراغ نظام حاکم به عنوان منشأ نابسامانی‌ها اجتناب کنند.

تا اینجای کار مربوط می‌شد به تلاش نظام‌های حاکم در بهره‌گیری از مقوله‌های فکری و دستگاه‌های اعتقادی برای منافع سیاسی خود. از آن سوی دیگر، گروه‌هایی که به هر دلیلی در مقابل دستگاه حاکم قرار می‌گرفتند، خود را ناگزیر می‌یافتند که به سراغ قضایای فکری بروند.

انگیزه‌ی روی‌آوردن به مقوله‌های فکری و اعتقادی در معرکه‌های سیاسی دو چیز بود؛ یکی تقویت گروه خود و دیگری تضعیف طرف مقابل. تقویت گروه خود نیازمند ترویج افکار و باور‌هایی بود که وحدت صف را تقویت کند، اطاعت از رهبران و فرماند‌هان گروه را نهادینه سازد، پیروان را به فداکاری جانی و مالی آماده نماید و روحیه‌ی مبارزه و چالش‌طلبی را قوت بخشد.

برای این منظور باید ادبیات خاصی پرورانده می‌شد و از میان نصوص دینی برش‌هایی انتخاب و برجسته می‌گردید که چنین هدفی را بهتر برآورده نماید. اگر تقویت این نوع از باور‌ها و ایده‌ها نیازمند به کارگیری علوم عقلی می‌بود تلاش می‌شد که آمیزه و ترکیبی از تعالیم دینی و آموزه‌های برون‌دینی ایجاد شود، چنانکه برخی فرقه‌ها تلاش کردند منطق و فلسفه‌ی یونان را در سده‌های نخست در خدمت باور‌های فرقه‌یی خود قرار بدهند. اما اگر وضعیت به گونه‌یی بود که ورود مباحث عقلی و دانش‌های برون‌دینی به تضعیف باور‌های اعضای فرقه می‌انجامید و جای شک و تردید پیدا می‌شد، در این صورت از هر گونه نزدیکی به مباحث عقلی اجتناب می‌شد و دریچه‌های تفکر عقلانی مسدود می‌گردید. یعنی در هر دو صورت هم تعامل با نصوص دینی و هم برخورد با دانش‌های برون‌دینی به شکل ابزاری انجام می‌گردید، تا در معرکه‌ی قدرت کارایی داشته باشد.

برای تضعیف موقعیت طرف مقابل هم از عین روش استفاده می‌شد، به‌ این معنا که لازم بود مثلا مشروعیت نظام حاکم زیر سوال برود و باور مردم به اطاعت از آن سستی پذیرد و آمادگی برای قیام و شورش در برابر آن ایجاد شود. در اینجا نیز از میان نصوص دینی قسمت‌هایی انتخاب می‌گردید که مردم را به قیام و مبارزه تشویق کند و آنچه را که نظام حاکم برای مشروعیت خود ترویج کرده بود مورد تشکیک قرار دهد. و اگر به عکس، منافع یک جریان اقتضا می‌کرد که با نظام حاکم از در آشتی در آید، در آنجا بر روایاتی تکیه و تاکید بیشتر صورت می‌گرفت که شورش را بغاوت و سرکشی ناپسند معرفی می‌کرد و آن را ناروا می‌شمرد. این کشاکش به برجسته‌شدن بخش‌هایی از مسایل دینی و از نظر افتادن بخش‌هایی دیگر منتهی می‌شد و نگاه بی‌طرفانه و علمی‌ به آموزه‌های دینی قربانی نگاه جانبدارانه در نبردی گرم و سرنوشت‌ساز می‌گردید.

مطالعه و بررسی ریشه‌های فکری و ایدئولوژیکی مذاهب و فرقه‌های مختلف اسلامی‌ نشان می‌دهد که چگونه ردِ پای تعامل با حکومت و دستگاه قدرت در تاکید بر مفاهیم خاصی نمایان است. اگر پیروان یک فرقه در شرایطی قرار داشتند که توان مقابله با نظام حاکم را در خود نمی‌دیدند و اصل حفظ گروه خود به هر قیمتی را مهم می‌شمردند تاکید بر تقیه و پنهانکاری تبدیل به یکی از آموزه‌های دینی از نظر آن گروه می‌گردید. اما اگر شرایط به گونه‌یی بود که امید به تغییر وضعیت پیدا شده و احتمال پیروزی بر طرف مقابل مطرح بود، به جای تاکید بر تقیه و پنهانکاری، آشکار ساختن حقایق و بی‌محابا به نبرد سلطان جایر رفتن در اولویت قرار می‌گرفت، و کسانی که تن به رویارویی آشکار می‌دادند با استفاده از نصوص خاصی به عنوان مجاهد و مبارز راه حق معرفی می‌شدند و همگان به پیوستن به‌ این راه فراخوانده می‌شدند.

در این میان نحوه‌ی دیگری از واکنش به قدرت نیز وجود داشت که تاثیر خود را بر تولید ادبیات دینی و تفکر مذهبی بر جای می‌نهاد. برخی گروه‌های دینی با مشاهده‌ی هرج و مرجی که در نتیجه‌ی تقابل با حکومت روی می‌داد و اینکه قیام‌ها و شورش‌های فرقه‌یی راه به جایی نمی‌برد و وضعیت بهتری را ایجاد نمی‌کرد و باعث می‌شد که آشفتگی بیشتری دامنگیر مردم گردد و نظم عمومی‌جامعه دچار سستی و زوال شود، ترجیح می‌دادند که مردم را از نزدیک‌شدن به هر گونه تحرکی از این قبیل باز بدارند و آنان را به صبوری و اجتناب از امور دنیوی و تمرکز بر جوانب اخروی و معنوی تشویق کنند، تا از این طریق آرامش به جامعه باز گردد و همچنان فرصت تلاعب و به بازی‌گرفتن مفاهیم دینی در کشمکش‌های دنیوی از میان برداشته شود. برخی از گروه‌های صوفیانه در تاریخ اسلام چنین نقشی را به عهده داشته‌اند.

این نحوه‌ی تعامل با مفاهیم دینی نیز که برخاسته از تعامل سلبی با قدرت و سیاست بود تاثیر دیگری بر‌اندیشه‌ی دینی مسلمانان می‌نهاد، زیرا از میان آیات و روایات دینی بر قسمت‌هایی تاکید می‌کرد که به کار چنین رویکردی می‌آمد، و آن بخش از آیات و روایات که حاوی چنین پیامی‌ نبود مورد اغفال قرار می‌گرفت و از نظر‌انداخته می‌شد.

تلاش‌هایی که به انگیزه‌ی تعامل سلبی یا ایجابی با قدرت و سیاست انجام یافته است، از طرف هر گروهی که انجام شده است، از عوامل مهم و تاثیر گذار بر تولید ‌اندیشه‌ی دینی بوده است، و این پدیده به زمانه و عصر خاصی اختصاص نداشته بلکه از نخستین سده‌های تاریخ اسلام شروع شده و در طول قرون متمادی امتداد یافته و تا به عصر حاضر نیز کشیده شده است.

 

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all