طالبان تندرو، طالبان میانه رو، کژتابی مفهومی - محمد محق نهاد اجتماعی طلیعه

طالبان تندرو، طالبان میانه‌رو، کژتابی مفهومی

687 بار مشاهده شده

محمد محق
یکی از موضوعاتی که گاه و بیگاه به میان می‌آید و برای بسیاری مایه‌ی سردرگمی می‌گردد، اصطلاح طالبان میانه‌رو و تفکیک آنها از طالبان تندرو است. نگارنده با توجه به اهمیت کلیدی واژه‌ها و طرز کاربرد آنها و نقشی که در جهت‌دادن به رفتارها و انتخاب‌ها دارند، نمی‌تواند به آسانی با این تعبیر و تقسیم‌بندی کنار بیاید، و علت اصلی بر می‌گردد به کژتابی این تعبیر. کژتابی یعنی این که یک کلمه یا تعبیر، از وضوح کافی برخوردار نباشد و بیش از یک مفهوم را برساند و خاصه به شکل متناقض‌اش.

باور نگارنده بر این است که واژه‌ی طالبان نیاز به هیچ پسوندی ندارد، چراکه در تعبیر نخست، یعنی طالبان تندرو، نوعی توصیف شیئ به نفس شیئ مطرح است، و شبیه سخنی است که ما از مدیر کم‌سواد مدرسه‌ی خویش، وقتی دانش آموز بودیم، می‌شنیدیم که با لحنی جدی و سرزنش‌کننده می‌گفت: «شرم کنید! دروغگو، کذاب است». او نمی‌دانست که کذاب همان دروغگو است و این سخن از نظر منطقی هیچ مفهوم مشخصی را به مخاطب نمی‌رساند. در حقیقت چنین عبارتی، سخنی لغو و عبث است و بر نا آگهی گوینده به تشابه معنایی هر دو کلمه دلالت دارد. به همین جهت هر وقت شاگردان این تعبیر را از او می‌شنیدند، به شکل معناداری به یکدیگر می‌نگریستند، اما بخاطر اینکه او را خجالت ندهند چیزی نمی‌گفتند.

در این باره در بحث دلالت در علم منطق و همچنان در علم معانی و بیان که از فروع علم بلاغت است، به حد کافی بحث شده است، و در فلسفه‌ی زبان امروز به نحوه‌ی ارجاع  کلمات به معانی بحث زیادی صورت گرفته است، و تصور می‌کنم وارد شدن به آن حوزه، ما را از اصل مطلب دور خواهد ساخت. تنها در صورتی می‌توان از این شیوه‌ی تعبیر استفاده کرد که جنبه‌ی توصیفی و توضیح مزید داشته باشد، چنانکه گاهی گفته می‌شود آفتاب روشن، که منظور گوینده متوجه ساختن مخاطب به این صفت در آفتاب است، و گرنه آفتاب مستلزم روشنایی هست، و بدون توصیف‌اش به چنین وصفی آن را می‌توان فهمید، چراکه آفتاب تاریک یا سیاه نداریم. همچنین است عطر خوشبوی، و گرنه عطر ذاتا خوشبوی است و چنین نیست که دو نوع عطر داشته باشیم یکی خوشبوی و دیگری بدبوی. آنچه را که بوی بد داشته باشد عطر نمی‌گویند. طالبان تندرو اگر با چنین شکلی به کار برده شود درست می‌آید، تا نوعی تاکید و تمرکز بر این جنبه را در مفهوم این کلمه به مخاطب برساند.

تعبیر دوم اما، یعنی طالبان میانه‌رو از این هم اشکال بیشتری دارد، چراکه مفهومی تناقض نما را با خود حمل می‌کند که باز از نظر منطقی، نا موجه است. تعبیر طالبان میانه‌رو مثل همان مستبد عادل است که زمانی بر زبان برخی پیشگامان نوزایی شرقی به کار رفته بود، و ایرادفراوانی بر آن گرفته شد به این جهت که بسیاری از صاحب نظران، تناقضی را در آن نهفته می‌دیدند. آنان می‌گفتند مستبد عادل مساوی است با ظالم عادل. مفهوم استبداد که به معنای خود رایی و خودکامگی است، مستلزم ستم و بی‌عدالتی است. چون مستبد کسی است که دیگران را از همه‌ی حقوق یا برخی از حقوق ایشان محروم می‌سازد، چه حق مالکیت، چه حق آزادی عقیده و دیانت، چه حق مشارکت سیاسی، چه حق اظهار نظر و آزادی بیان، و چه حقوق دیگر. اگر حاکم کسی باشد که هیچ یک از این حقوق را از دیگران بازندارد و کسی را از آنها محروم نسازد، نمی‌توان به وی مستبد گفت. اگر مستبد باشد، لزوما شهروندان را از بخشی از این حقوق محروم خواهد کرد، و در آن صورت او ظالم است و نمی‌تواند عادل باشد.

عین همین ایراد بر تعبیر طالبان میانه‌رو هم وارد است. برای درک این نکته باید یک اصل ترمنالوژیک را در نظر گرفت. هر اصطلاحی در یک برهه‌ی تاریخی خاص و در بستر شرایط اجتماعی-سیاسی خاصی پدید می‌آید. اساساً واژه‌ها و اصطلاحات تالی واقعیت‌ها هستند. نخست شیئی به وجود می‌آید، یا پدیده‌یی شکل می‌گیرد و یا واقعیتی رخ می‌دهد، آنگاه، کسانی که با آن سروکار دارند برای تعبیر از آن و دادن مفهومی مشاع و عمومی‌ به آن، به ایجاد واژه یا اصطلاحی برای آن، نیازمند می‌شوند. این واژه گاهی از نو اختراع می‌گردد، چنانکه مراکز فرهنگستان زبان در برخی کشورها چنین وظیفه‌یی را به دوش می‌کشند، و برای برخی اشیا یا پدیده‌های تازه، کلمات مناسب را از بن کلمات موجود در زبان اشتقاق می‌کنند و بسان اصطلاحی تازه عرضه‌اش می‌کنند. گاهی دیگر اما، از واژگان و اصطلاحات موجود، کلمه‌یی انتخاب می‌شود و بر پدیده‌ی نو اطلاق می‌گردد، هر چند از آن پس، آن کلمه به عین معنای نخست نخواهد بود و با آنکه نسب به کلمه‌ی پیشین می‌برد، اما اینک خود اصطلاحی تازه است که هویتی تازه پیدا کرده و در کنار دیگر واژه‌ها و اصطلاحات قد می‌افرازد و شخصیت مستقل خود را به رخ می‌کشد.

یعنی چنین نیست که نخست کلمه به وجود آید و سپس مفاهیم یا واقعیت‌هایی بر پایه‌ی آن شکل بگیرد؛ بلکه همیشه مفهوم یا واقعیتی که کلمه به آن ارجاع می‌دهد، به وجود می‌آید و بعد از آن، کلمه برای آن ساخته می‌شود. این موضوع باید زیاد ابهام نداشته باشد تا برای اثبات‌اش وارد بحثی سمانتیکی شویم. این اصل، یک اصل عام است و بر همه‌ی اصطلاحات و کلمات صدق می‌کند.

بنا بر این، اصطلاح طالبان نیز تاریخچه‌ی خاص خود را دارد، و صرفاً به معنای طالب‌العلم نیست که شامل هر کسی شود که علم فرا می‌گیرد، یا علم دینی فرا می‌گیرد، تا بعد از آن بشود آنها را به چند بخش تقسیم کنیم. اصطلاح طالبان به معنایی که امروزه در مباحث سیاسی روز مطرح است، و از اخبار روزمره گرفته تا میزگردهای رسانه‌یی و تحلیل‌های مطبوعاتی مورد بحث قرار می‌گیرد، هیچگاه به معنای طالب‌العلم یا دانشجویان علوم دینی نیست. اگر چنان باشد، چنین مباحثی را بیش از اینکه در رسانه‌ها و میزگردهای سیاسی پی بگیریم، باید در محیط‌های اکادیمیک و مجامع آموزشی و به دور از جنجال‌های داغ سیاسی بجوییم.

اما آنچه در رسانه‌ها مطرح است و سیاست‌مداران به آن می‌پردازند، یک روند، یک پدیده و یک تشکل سیاسی-نظامی‌است که تاریخچه‌ی مشخص، کارنامه‌ی مشخص و رویکرد مشخصی به مسایل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اخلاقی و دینی دارد، و همه‌ی جروبحث‌ها متوجه طالبان به این معنا است.

طالبان به این معنا، یعنی جریانی معطوف به قدرت با اعمال زور و خشونت. همه می‌دانیم که طالبان به این معنا، پس از روی کار آمدن حکومت مجاهدین و با شدت گرفتن جنگ‌های داخلی و ظاهرا به قصد بر چیدن پاتک‌ها و برخورد با گروه‌های مسلح غیر مسئول، شکل گرفت، هر چند بعدا اسناد و شواهد بی‌شماری بر آمد که نشان می‌داد این جریان، محصول پروژه‌یی بوده است که سازمان استخباراتی پاکستان برای سیطره بر افغانستان طراحی کرده بود و توانسته بود در این زمینه، موافقت برخی قدرت‌های همپیمان‌اش را در هر دو سطح منطقه‌یی و بین‌المللی نیز، بدست آورد.

گذشته از نقش عامل سیاسی در شکل‌گیری این گروه، بستر فکری و فرهنگی آن نیز اهمیت دارد. طالبان محصول مدارسی بود که حزب جمعیت علمای اسلام به رهبری مولوی فضل الرحمن و مولوی سمیع الحق پایه گذاشته بودند. این مدارس، ایدئولوژی خاصی را ترویج می‌کردند که با سلیقه‌ی گروه‌های متشددی در کشورهای عربی به‌خصوص شبه جزیره‌ی عربستان، همخوانی داشت.

شناخت محورهای فکری و پایه‌های ایدئولوژیک این گروه‌ها نیز اهمیت خاصی دارد. چراکه بدون ایضاح مفهومی‌ و روشنی‌انداختن بر این ابعاد، به میان‌کشیدن بحث‌های کلی و گنگ در باره‌ی طالبان، به شدت گمراه کننده خواهد بود، و اختلاف نظرها هم در این باره، پایان نخواهد پذیرفت.

ایدئولوژی و طرز تفکری که طالبان بر مبنای آن و با اتکا به آن، به وجود آمد، بسی پیش از این شکل گرفته بود. روند شکل‌گیری این طرز تفکر را ما در مقاله‌ی دیگری باز نموده‌ایم، و در اینجا از تکرارش درمی‌گذریم. پایه‌های این تفکر را می‌توان در چند محور خلاصه نمود، یکی نوع برداشت از دین، دوم نوع نگاه به انسان، سوم نوع نگرش به دنیا، دنیا هم به معنای ساختار طبیعی آن و هم به معنای روابط اجتماعی و تکامل تاریخی‌اش که حکومت، نهادهای اجتماعی و رشد تمدنی‌اش را شامل می‌شود. این پایه‌های فکری است که وقتی با امکانات نظامی ‌و تشکل سازمانی و حمایت سیاسی یکجا می‌گردد، پدیده‌یی زاده می‌شود به‌نام طالبان.

این پدیده نه یک جریان صرفا فکری و ایدئولوژیک است و نه یک جریان صرفا نظامی‌ یا سیاسی، که اگر چنین می‌بود این همه درد سر زا و خطر آفرین نمی‌شد. جریان‌های فکری و ایدئولوژیک تا آنگاه که واقعا فکری و ایدئولوژیک باقی بمانند و فعالیت‌های شان در همان محدوده جریان داشته باشد، قابل تحمل هستند و چندان مایه‌ی نگرانی نیستند.

در صدر اسلام، هنگامی‌ که خوارج سر بر آوردند، بزرگان صحابه به شمول خلیفه‌ی چهارم این نظر را داشتند که آنان تا روزی که دست به سلاح نبرده‌اند و صرفا به مخالفت‌های فکری و تئوریکی با نظام یا جریان عمومی‌ در جامعه‌ی اسلامی‌ بسنده کنند، جای تشویش نیست و از حق مبارزه‌ی فکری برخوردار می‌باشند. اما زمانی که آنان امنیت عمومی‌ جامعه را بر هم بزنند و هر کس را که مخالف ایدئولوژی شان باشد از دم تیغ بگذرانند، در آن صورت باید با آنان برخورد شدید صورت بگیرد تا سرکوب شوند و فرصت تعرض به جان و مال دیگران را نیابند.

همچنان، اگر طالبان یک جریان صرفا نظامی‌ یا سیاسی می‌بود، تعامل با آن ساده‌تر و یافتن چاره‌یی برای مشکلات‌اش راحت‌تر بود، زیرا هم حوزه‌ی سیاست و هم عرصه‌ی جنگ منطق خاص خود را دارد و از قوانین شناخته شده‌یی پیروی می‌کند که برای بسیاری از کنشگران این عرصه‌ها، آشنا و قابل درک است.

اما آنچه طالبان را از بسیاری جریان‌ها متفاوت می‌سازد ترکیب و تلفیق پیچیده‌یی است که در این جریان میان ایدئولوژی خاص و ابزار خشونت و متودهای پیشرفته‌ی تروریستی صورت گرفته است. جهان اینک با پدیده‌یی کاملا نو و متفاوت از جریان‌های جهادی گذشته و جنبش‌های کلاسیک اسلامی، روبرو است. طالبان، تجسم افغانی-پاکستانی گروه القاعده است، حتی اگر رابطه‌ی سازمانی نزدیکی با آن نداشته باشد، و القاعده به نوبه‌ی خود محصول به هم‌پیوستن گروهک‌های تندرو اسلامی ‌است که از دهه‌ی هفتاد میلادی در بخشی از جهان عرب ظهور نمودند و رویکرد تکفیری، به اشکال مختلف بر همه‌ی آنها حاکم بوده است. تمایل به تکفیر مخالفان، مهمترین مشخصه‌ی گروه‌های خوارج در همه‌ی ادوار تاریخ و در همه‌ی اشکال و نمودهای تاریخی این گروه‌ها بوده است، هر چند این تمایل در همه‌ی این گروه‌ها به صورت یکسانی نمایان نبوده است.

تمایل به تکفیر و سپس جرئت به ریختن خون مخالفان با توجیه دینی، پیش از هر چیز، نمود وضعیت روانی خاصی است که آن نیز به نوبه‌ی خود محصول شرایط فرهنگی- اجتماعی خاصی است. بدویت، در سطوح مختلف‌اش، عنصر مهمی‌ است که هم آن شرایط فرهنگی را تعریف می‌کند و هم آن وضعیت روانی را. انسان‌های غلیظ القلب و سنگ‌دل، زاده‌ی فرهنگی متحجر (= سنگ‌واره)، خشک و انعطاف‌ناپذیر‌اند، مانند محیط بدوی خشک و بی‌طراوتی که نشانی از سرسبزی، زیبایی و رنگارنگی دل‌انگیز طبیعی را با خود ندارد.

این وضعیت روانی و آن شرایط فرهنگی، یکدیگر را به شکل متقابل آیینه‌داری می‌کنند، و هر دو زمینه‌یی می‌باشند برای برگرفتن قرائتی از دین – و بلکه از حکومت و هر مقوله‌ی دیگری- که به سوی خشونت، درنده‌خویی و خون‌خوارگی راه دهد، و حدی بر عطش وحشت‌آفرینی و زیان‌رسانی و ویران‌گری، ننهد.

این وضعیت روانی و نیز شرایط فرهنگی، نشان‌دهنده‌ی فاصله‌ی کمتر صاحبان‌اش با دورانی است که انسان‌ها هنوز وارد فاز مدنیت نشده بودند و چون جانوران دیگر در غارها و جنگل‌ها، فارغ از هر قانون و نظم و ادبی می‌زیستند.

قرائتی از دین که به انسانیت بها دهد و به مدنیت خوشامد بگوید و به اخلاق فاضله آغوش بگشاید، بر چنین زمینه‌یی نمی‌نشیند و در چنین فرهنگی ریشه نمی‌گیرد و در چنان فضایی جز پژمردگی سرنوشتی ندارد.

قرائت دینی مطلوب برای این سنخ از آدمیان آن است که ظاهر الفاظ شرع را سلاحی بسازد برای هجوم و تجاوز، چه تجاوز به جان انسان‌ها و چه حیثیت و آبروی شان، و تفاسیری بر آن ببندد که به کار جنگ و ستیز بیاید و راه ساختن کله منار، زمین سوخته، قتل عام، بر دارکردن اجساد، و راه هر چه را که بیشترین اشمئزاز را می‌آفریند، هموار سازد.

دین در این منطق، یعنی تئوریهایی برای شلاق‌زدن، دست‌بریدن، به حبس‌کشاندن، به سیاه‌چال‌انداختن، و در نهایت سر بریدن و شکم دریدن و بر انبوه اجساد آدمیان، کرسی حکمرانی برنهادن و همه را با رضایت خاطر و آرامش وجدانی که وجود ندارد، انجام‌دادن، چراکه ادای رسالت است و تطبیق شریعت.

انسان نیز در این منطق هنوز با مفاهیمی‌ مانند کرامت و شرافت و حیثیت میانه‌یی نیافته است، و جایی به سخن‌گفتن از مساوات و عدالت و دم‌زدن از آزادی و حریت برایش نیست. ناخوشایند ترین واژه در این منطق آزادی است که باید به هر شکل و به هر قیمت با آن جنگید و از طرح آن جلوگیری کرد. شاید کمتر واژه‌یی بتوان یافت که مانند واژه‌ی آزادی، جنون صاحبان این منطق را بر انگیزد و خون غلیظ شان را بجوش آورد. به کار بردن این واژه زننده‌ترین دشنامی ‌است که می‌شود به آنان زد و تلخ‌ترین تهدیدی است که می‌توان متوجه شان ساخت. از این رو اگر با هر چه کنار بیایند، با این مقوله کنار نخواهند آمد، و تا جان در بدن دارند با آن خواهند جنگید و برای محو آن تقلا خواهند کرد.

انسان در این منطق اساس شخصیت‌اش را بردگی تشکیل می‌دهد. عبادت در اینجا به معنای بردگی است، نه بندگی به معنای عارفانه‌اش که با عشق و محبت آمیخته است. در اینجا، بردگان باید صرفا فرمانبر باشند نه تنها در مسایل متعلق به حوزه‌ی قانون، بلکه حتی در خصوصی‌ترین امور زندگی شان، و فرمانروایی تنها از آن خدایی است که این مشت فرمانروایان را به جان مردم‌انداخته و وظیفه‌ی تطبیق شریعت‌اش را بر دوش آنان نهاده است. این خدا، خدای مخصوصی است که به دیگران کاری ندارد و رنج و درد دیگر بندگان به بردگی افتاده، برایش مهم نیست، و خوشبختی و تیره‌بختی کسانی که زور و توانی نداشته‌اند در نگاه وی قابل اعتنا نیست. او تنها به برخورداری و کامیابی شمار‌اندکی بها می‌دهد که توانسته‌اند دیگران را به نام او به بردگی بگیرند و شریعت او را به زور و اکراه بر آنان تحمیل و پیاده کنند.

این، تصویری است که از خدا و رابطه‌ی انسانها با او، در این منطق منعکس گردیده است. اما اینکه انسانها خلیفه‌ی خدا در زمین هستند و اشرف موجودات او به شمار می‌روند و اینکه آزردن قلب یک بنده‌اش، نارواتر از اهانت به خانه‌ی کعبه است، و اینکه خدمت به بندگانش بالاترین انواع عبادت است، و مفاهیمی ‌از این قبیل، با این سنخ روانی و فکری، نسبتی برقرار کرده نمی‌تواند.

ریشه‌یی‌ترین مشکل طالبان و همه‌ی گروه‌های هم‌سنخشان به همین محور تعلق دارد، محور تصویری که از خدا و از رابطه‌اش با بندگان در ذهن و تفکر آنان نشسته است. اگر بخواهیم این تصویر را شرح کنیم باید مقاله‌یی مستقل بدان اختصاص دهیم. آنچه مهم است بر آن تاکید ورزیم اهمیت الهیات و تئولوژی این گروه‌هاست که بدون اعمال نقدی تکان دهنده، مشکل شان همچنان پابرجا خواهد ماند.

نوع نگرش این گروه‌ها به دنیا –چنانکه در آغاز اشاره کردیم- همچنان مشخصه‌ی مهمی‌است. آنان هم در زمینه‌ی شناخت فیزیکی جهان در عصر حجر به سر می‌برند و هم در زمینه‌ی شناخت جامعه و سازوکارهای نوین زندگی جمعی آدمیان. آنان علاوه بر نداشتن آگاهی از ساده‌ترین معلوماتی که دانش آموزان در درس‌های فیزیک و ساینس می‌خوانند، این نوع دانش‌ها را به عنوان دانش به رسمیت نمی‌شناسند و به آنچه در همه‌ی دنیا جزء مسلمات به شمار می‌رود به دید تمسخر می‌نگرند.

در زمینه‌ی امور اجتماعی و تحولاتی که منجر به پیدایش حکومت و به ویژه حکومت‌های مدرن گردیده است، همچنان هیچ آگاهی و درکی ندارند و به این نوع تجارب اصلا بهایی نمی‌دهند، چراکه در مناطق آنان چنین آگاهی‌هایی وجود نداشته است و عملا در زندگی خود با آن سر و کاری نداشته‌اند، و لزوم تاسیس چنین نظام‌هایی را که بتواند خدمات اساسی را به شهروندان ارائه دهد، نیز درک نمی‌کنند، زیرا خودشان چنین خدماتی را ندیده‌اند و به لزوم ارائه‌ی آن به شهروندان هم باوری ندارند، و اساسا آنان به مفهوم شهروندی باور ندارند، چراکه در منطق آنان تنها رعیت معنا دارد.

رعیت که از واژه‌ی رعی گرفته شده است و به معنای چراندن است، اشاره به زندگی شبانی دارد، و حاکم در این منطق شبانی است که هر رفتاری خواست با گوسفندان‌اش انجام خواهد داد، و هر چه او در حق شان بکند لطفی از سوی او است، و اگر آن لطف را نکرد آنان زبانی ندارند که لب به اعتراض بگشایند.

حکومتی که در این منطق قابل قبول است، حکومتی است که در آن اولو الامر، فعال ما یشاء است، و او به نمایندگی از خدا و پیامبرش بر مردم حکم می‌راند، و آنچه او می‌کند تجسمی‌ از حاکمیت الهی در روی زمین است که دیگران حقی جز تایید و اطاعت از آن ندارند.

طالبان به معنای خاص، به گروهی گفته می‌شود که با چنین دیدی یکجا شده و خود را در تشکلی سیاسی-نظامی، سامان داده است، و تا حکومت دلخواه خود را تاسیس نکند، از هیچ عملی دریغ نمی‌ورزد، هر چند خون‌های فراوانی ریخته شود و خانه‌های فراوانی ویران گردد و زندگی‌های فراوانی به خطر افتد و فجایع فراوانی دامن مردمان را بگیرد و آنان را به روز سیاه نشاند.

طالبان به این معنا، حضور طولانی و پیشینه‌ی درازی در این مرز و بوم نداشته است، و چنانکه اشاره شد، بعد از روی کار آمدن حکومت مجاهدین، عرض‌ اندام نمود. این درست است که رگه‌های فکری این جریان از مدت‌های طولانی پیش از آن در فرهنگ ما وجود داشته است، اما چون ترکیب آن افکار و ایده‌ها با اسلحه‌ی مدرن و سازماندهی پیشرفته‌ی امروزی صورت نگرفته بود، طالبان به این معنا نیز وجود خارجی نداشت. آنچه از آن پیش وجود عینی داشت، طالبان به معنای طیفی از دانش‌آموزان بود که علوم دینی فرا می‌گرفتند و کاری به سیاست نداشتند و هوای حکومت‌کردن در سر نمی‌پروراندند و تهدیدی به امنیت جامعه و مردم نبودند.

امروز نیز دانش‌آموزان علوم دینی به کثرت وجود دارند، هم در افغانستان و هم در پاکستان، اما زمانی که در مباحث سیاسی و اخبار رسانه‌یی سخن از طالبان می‌رود این عده که دانش دینی می‌آموزند، منظور نیستند، و اساسا سخن از آموختن دانش در میان نیست، سخن از گرفتن حکومت و ایجاد رژیمی‌ مبتنی بر ارعاب و وحشت در میان است.

طالبان به این معنای خاص را می‌توان بر اساس منطقه تقسیم کرد و گفت طالبان پاکستانی و طالبان افغانی، یا بر اساس تشکل‌های سیاسی-نظامی ‌شان تقسیم کرد و گفت طالبان حقانی و طالبان ملاعمر و امثال این تقسیم بندی‌ها. اما این که گفته شود طالبان تندرو و طالبان میانه‌رو، تقسیم بندی غلط و گمراه‌کننده‌یی است، چرا که طبق آنچه از جهان‌بینی و پایه‌های فکری این گروه دانسته می‌شود، تندروی جزئی انفکاک‌ناپذیر از تکوین ذاتی این گروه است. اگر کسی از تندروی دست بکشد و به دگرپذیری و تحمل دیگران باور پیدا کند و خشونت را به عنوان وسیله‌ی رسیدن به اهدافش به یک سو نهد و آماده باشد در یک بازی مشترک سیاسی به شکل مساوی با دیگر بازیگران مشارکت نماید و قواعد این بازی را مراعات کند و به آنچه نتیجه‌ی مبارزات سیاسی است تن دهد، در آن صورت او از طالبان به معنای خاص فاصله گرفته است و دیگر در شمار این گروه قرار نمی‌گیرد. چنانکه هم اکنون شماری از سران پیشین این گروه که به زندگی مدنی پیوسته‌اند و از خشونت و ستیزه‌جویی کناره گرفته‌اند و مانند دیگر مردم این سرزمین، حضوری طبیعی و بی زیان برای جامعه دارند، جزء گروه طالبان نیستند، هرچند خود ترجیح می‌دهند به دلایلی از نقد و رد آشکار این گروه اجتناب کنند و راه سکوت و طفره‌رفتن را ادامه دهند.

آنان اگر از طالبان می‌بودند، می‌توانستند نفوذی داشته باشند و از این نفوذ خود در تحولات سیاسی و نظامی‌ بهره بگیرند و بر بخشی از بدنه‌ی این جریان تاثیر بگذارند، حال آنکه هیچکس از آن گروه از ایشان اطاعت نمی‌کند و دیگر جایگاهی در میان آنان ندارند، و چه بسا که در نظر یک عده یا اکثریت آنان، خاینانی به شمار روند که جرم شان نابخشیدنی تلقی گردد.

وجود کسانی که از طالبانی‌گری دست کشیده‌اند، دلیلی بر این نیست که گروهی از طالبان میانه‌رو هستند و با گروه تندرو فرق دارند. این عده تا روزی که در خط طالبانیسم حرکت می‌کردند در همه‌ی آنچه از سوی آن جریان انجام شد شریک و سهیم بودند، چه در جنگ‌هایی که با مخالفان صورت می‌گرفت و چه در تطبیق سیاست‌هایی که آن گروه داشت، از شلاق‌زدن مردم به خاطر امور جزئی تا انفجار دادن مجسمه‌های باستانی بامیان و…

اما روزی که آنان به نادرستی آن روش و منش پی بردند و از همسنگران دیروز خود فاصله گرفتند و به جمع مردم و عموم ملت پیوستند و با نظام حاکم به نحوی کنار آمدند، دیگر طالب به آن معنای خاص نیستند و از اعضای آن گروه به شمار نمی‌روند، نه طالبان آنان را از اعضای خود می‌داند و نه مردم چنین دیدی نسبت به آنان دارند، هرچند آنان به برخی از رگه‌های فکری این جریان باور داشته باشند.

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all