دین و چالش پدیدارشناختی - محمد محق - نهاد اجتماعی طلیعه

دین و چالش پدیدارشناختی

815 بار مشاهده شده

محمد محق

عصر جدید دستاورد‌‌های گوناگونی داشته است. دانش‌‌های نو و متود‌‌های متعددی که برای تحقیق و تحلیل در اختیار انسان‌ها قرار گرفته، بخشی از این دستاورد‌ها است. این دانش‌ها با متود‌‌های خاصشان فرصت‌‌های جدیدی برای شناخت فراهم آورده‌اند که پیش از این در دسترس ناظران نبوده است. اکنون می‌توان به یک پدیده از چندین منظر نگریست و در نتیجه، ضلع جدیدی از اضلاع متعدد آن را دید که شاید پیش از این قابل دید نبود. این دانش‌ها سبب گردیده‌اند که نگاه انسان‌ها از حالت بسیط به نگاه مرکب ارتقا یابد.

مثلا اگر قبل از این کسی می‌خواست پدیده‌ی ساده و روشنی مانند فقر را مطالعه کند آن را به اقتصاد ارتباط می‌داد و از این منظر به آن می‌نگریست. اما امروزه می‌توان آن را هم از این منظر و هم از چندین نظرگاه دیگر به بررسی گرفت، از منظر جامعه‌شناسی، از منظر روانشناسی، از منظر مردم‌شناسی، از منظر زیست محیطی و شاید از چندین منظر دیگر، و با درنظرداشت تفاوت متود‌‌های هریک، می‌توان توقع داشت که به نتایج متفاوتی دست یابیم، و در آن صورت، نگاه ما به فقر از یک نگاه بسیط به نگاه مرکب تبدیل خواهد شد.

بر همین قیاس است پدیده‌‌ها و موضوعات فراوان دیگری از قبیل سیاست، جامعه، فرهنگ، دین، دانش، اخلاق و بسیاری امور دیگر، که به هرکدام می‌توان از چندین منظر نگریست و با هر متود به نتایج تازه‌یی دست یافت.

این البته امری واضح است که همه‌ی متود‌ها در همه‌ی زمینه‌ها کاربرد ندارند و هر موضوع با بخشی از متود‌ها قابل بررسی و تحقیق است نه با همه‌ی آن‌ها، و این مطلب در مبحث روش‌شناسی به تفصیل به بحث گرفته می‌شود. با این‌هم امروزه شکی نمانده است که بسیاری موضوعات را می‌توان با چندین متود مورد مطالعه قرار داد.

یکی از دانش‌‌هایی که امروزه در مطالعه‌ی بسیاری از موضوعات به کارگرفته می‌شود دانش پدیدارشناسی است. این دانش که یک رویکرد فلسفی است، گاه به مثابه‌ی یک جنبش از آن نام گرفته می‌شود، زیرا در مطالعه‌ی موضوعات و زمینه‌های مختلف، کاربرد وسیعی دارد.

در این روش کوشش می‌شود برای شناخت حقیقت اشیا به هیئت پدیداری شان تکیه شود تا ذهن از پیشداوری‌‌هایی که توسط سنت، فرهنگ یا هر عامل دیگری بر آن تحمیل گردیده است، ر‌‌هایی یافته و آن شیئ را به همان شکلی بشناسد که خود را بر ذهن دریافت کننده‌اش بر نمایانده است. زیرا این تصور مطرح است که فرهنگ، دین، علم و حتی باور‌‌های مردمی‌می‌توانند مفاهیمی را در باره‌ی بسیای از اشیا بر ذهن تحمیل کنند، و این مفاهیم تحمیل‌شده مانعی در برابر شناخت حقیقت آن‌ها گردد. به تعبیر سارتر و مرلوپونتی که از نظرات هوسرل و شاگردانش متأثر بودند، شناخت باید بدان گونه باشد که زندگی را، فراتر از پیش‌انگاشت‌های تجربه‌گرایی و روان‌شناختی، همان طور که زیسته می‌شود به ثبت رساند.

یعنی طبق این روش، اولویت به مفاهیم انتزاعی پیشینی داده نمی‌شود، تا پدیده‌ها بر مبنای آن مفاهیم ساختگی تفسیر و تاویل شوند، بلکه اولویت به پدیده‌ها، بدان‌گونه که دیده و ادراک می‌شوند، داده می‌شود و مفاهیم بر آن پایه، به عنوان تابع، شکل می‌گیرند. یعنی پدیده اصل است و مفهوم فرع آن، نه آنکه مفهوم اصل باشد و پدیده فرع آن.

این مطلب را می‌توان با در نظر گرفتن مثالی از کمونیسم روشن ساخت. کمونیسم و سوسیالیسم در آغاز تئوری‌‌هایی بود که در نوشته‌های هواداران مکتب اشتراکی و عمدتا در آثار کارل مارکس و انگلز مطرح گردید. اما با انقلاب اکتوبر 1917 در روسیه، جریانی عملا به راه افتاد که داعیه‌ی ایجاد نظام سوسیالیستی و حرکت به طرف جامعه‌ی کمونستی را داشت. مدتی بعد از آن، در چین و برخی کشور‌‌های امریکای لاتین و مناطقی از آسیا و آفریقا نیز حرکات مشابهی به راه افتاد و منجر تشکیل حکومت‌‌هایی مشابه گردید.

صرف نظر از تفاوت‌‌هایی جزئی که میان این جریان‌ها به حکم تفاوت‌‌های بومی و اجتماعی وجود داشته است، همه‌ی این‌ها زیر نام نظام‌‌های کمونستی دسته‌بندی می‌شوند.

حال اگر بخواهیم کمونیسم را بشناسیم از کجا باید شروع کنیم؟

یک راه –راه سنتی وکلاسیک- این است که به کتاب‌ها و آثار مارکس و انگلز مراجعه کنیم و سپس عملکرد لنین، استالین، مائو، انور خوجه، کاسترو و بسیاری دیگر را بر این پایه به ارزیابی بگیریم. هرگاه تفاوت‌‌هایی میان آن نظریات و این عملکرد‌ها دیدیم، به ناچار، برای اینکه از تناقض ر‌‌هایی یابیم بگوییم اصل نظریات مارکس خوب و انسانی است و – به تعبیری- کمونیسم به ذات خود ندارد عیبی، هر عیبی که هست در کمونستی این عده از کمونیست‌ها است. این همان راهی است که پیروان و هواداران هر مذهب و مکتبی معمولا می‌روند، و راهی سنتی و متعارف به شمار می‌رود.

راه دوم این است که از متود پدیدارشناسی استفاده کنیم و بگوییم وقتی شما در برابر دو امر قرار دارید، یک طرف مجموعه‌یی از نظریات بی‌جان که در داخل چندجلد کتاب نقش بسته و هیچ حضوری در زندگی انسان‌ها و در تاریخ نداشته است، و در طرف دیگر یک جریان پرحجم، سنگین، پرشاخ و برگ و تاریخ‌ساز که در همه‌ی عرصه‌های مهم زندگی مردم خود را تجسم بخشیده و بر زندگی ملیون‌ها انسان تاثیر گذاشته و سرنوشت ملت‌‌هایی را به گونه‌یی دیگر رقم زده است.

نسبتی که میان آن نظریات و این عملکرد‌ها به چشم می‌خورد نسبتی سست و لرزان است، که نخ‌‌هایی گسستنی این دو را به هم پیوند می‌دهد، و اگر قرار باشد، یکی از این دو را مبنای شناخت کمونیسم قرار دهیم آن حقیقتی که خود را بر مردم نمایانده و آنان با تمام وجود خود حس و لمس‌اش کرده‌اند، مبنای استوارتری برای شناخت کمونیسم است، و دیگری با آنکه نسبتی ضعیف با این حقیقت مجسم دارد، اما چون تاثیری در سمت و سوی کلان آن نداشته است، نمی‌تواند مبنای شناخت این جریان باشد.

در اینجا پدیدارشناسان، اعتبار چندانی به تئوری‌‌های حبس‌شده در داخل کتاب‌ها که مساوی با توهمات و تخیلات یک نویسنده است، نمی‌دهند و اعتبار آن را با آنچه به نام آن و به ادعای تطبیق آن رخ داده است، محک می‌زنند. در اینجا واقعیت پدیداری خود را بر بیننده و تحلیلگر می‌قبولاند و آن تئوری‌‌های مکتوب و مدون بر پایه‌ی این واقعیت تأویل می‌شوند.

در روش کلاسیک، اعتبار به نوشته‌هایی داده می‌شود که در قالب چند جلد کتاب و رساله و مانیفیست، تدوین شده و از آن پس، همه‌ی آنچه توسط منادیان این جریان رخ داده است از چند ملیون انسانی که به قتل رسیده و زندان‌‌هایی که در گوشه و کنار جهان به پا شده  و دیوار آهنینی که برای بیشتر از نیم‌قرن به دور ملت‌ها کشیده شده و هرگونه آزادی را از آنان ستانده و هزاران کار دیگری که صورت گرفته است، همه بر پایه‌ی آن چند جلد کتاب تأویل می‌شوند به اینکه این‌ها انحراف از کمونیسم ناب مارکسی بوده است، و نباید عملکرد مجرمان وتبهکاران به حساب این تئوری‌‌های شریف و مهربان گذاشته شود.

پدیدارشناس می‌گوید این تأویل شما غلط است، زیرا اینهمه خون، اینهمه شکنجه، اینهمه محرومیت از حقوق انسانی، اینهمه بازی با سرنوشت اقوام و ملت‌ها و اینهمه اعمال ناروای دیگر را نمی‌توان تنها با این دو جمله‌ی کوتاه محو کرد و تاریخ را به گونه‌یی دیگری نوشت. آنچه عملا در تاریخ اتفاق افتاده است دو چیز است، یکی چند جلد کتابی که نوشته شده و دیگری ملیون‌ها آدمی‌که کشته شده و هزاران مصیبتی که بر سر ملیون‌ها آدم دیگر آمده است، اگر قرار باشد به لحاظ واقعیت تاریخی این دو را با هم وزن کنیم، با هیچ منطقی این دو هموزن نیستند و کفه‌ی آن چند جلد کتاب به هیچ روی بر این دیگری سنگینی نخواهد کرد.

در رویکرد نخست، کوشش می‌شود که از جریان‌‌های ایدئولوژیکی، مذهبی، فرهنگی، سیاسی و غیره، تاریخی پاکیزه و خالص ترسیم شود، و هرچه خلاف این تعریف خالص بود، تأویل گردد. این حقیقت فراموش می‌شود که عملکرد آدمیان همان است که اتفاق افتاده و خلوصی در کار نیست، و اصلا در جهان آمیان حقیقت خالصی را نمی‌توان سراغ گرفت. آنچه در دنیای ما اتفاق می‌افتد آمیزه‌یی متنوع و رنگارنگ از خوبی‌ها و بدی‌ها، تلخی‌ها و شیرینی‌ها، زشتی‌ها و زیبایی‌ها، و خوشایند‌ها و بدآیند‌ها است. نوشتن تاریخی خالص از هیچ چیز ممکن نیست، و هر تلاشی در این راستا به کار ناخالص دیگری خواهد انجامید که همانا تزویر، تقلب، مبالغه، خودفریبی و خدعه‌گری است.

در رویکرد دوم، رویکرد پدیدار شناختی، حقیقتی بنام کمونیسم از آنجا شروع می‌شود که حزبی و گروهی به این نام پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد و حکومت و نظامی به نام آن شکل می‌گیرد و تاریخ را بدان گونه که می‌خواهد رقم می‌زند، و تئوری‌‌های مکتوب در لابلای کتاب‌ها بخش کوچک و ناچیزی از این تاریخ است که جای محدودی را در کنار دیگر واقعیت‌ها اشغال می‌کند و برای فهم این حقیقت نه رأسا باید به سراغ آن محدوده‌ی کوچک رفت و نه آن را مبنا قرار داد و همه‌ی واقعیت‌‌های دیگر را در برابر آن بی اعتبار تلقی کرد.

آنچه گفته شد مخصوص کمونیسم نیست، و بر هر جریان فکری، فرهنگی، سیاسی و مذهبی دیگری هم صدق می‌کند، و می‌توان با همین متود به سراغ هرکدام رفت و از آن تعریف و تصویر دیگری ارائه کرد، تصویری که ممکن است به مذاق هواداران آن جریان خوشایند نباشد.

بعد از اینکه موضوعات مختلفی در زندگی اجتماعی و تمدنی انسان‌ها با روش پدیدارشناسی مورد مطالعه قرار گرفته است، دین نیز از این قاعده مستثنا نگردیده و متخصصان این رویکرد، با همین روش به سراغ آن رفته‌اند.

در این دیدگاه، دین آن نیست که در داخل کتاب‌ها و متون مقدس مربوط به آن نگاشته شده است، بلکه دین آن است که خود را در تاریخ متدینان نشان داده است، از حکومت شان تا عبادت شان، از دانش شان تا هنر شان، از جنگ شان تا صلح شان، از مدارای شان تا تعصب شان، از خوب شان تا بد شان…

طبق این نظریه، برای شناخت دین نباید از آغاز به سراغ کتاب‌ها رفت و آن را در عالمی‌انتزاعی و دور از واقع به تحلیل گرفت، و از آن طریق مفاهیمی را سامان داد و پیش‌فرض‌‌هایی را اصل قرار داد و سپس همه‌ی آنچه را که در طول قرن‌ها بنام دین و از سوی متدینان صورت گرفته است از حساب آن پاک کرد.

در این دیدگاه، کتاب‌ها و مفاهیم نظریِ برگرفته از متون مقدس ادیان، بخشی از واقعیت دین هست، اما همه‌ی آن نیست، و برای اینکه پدیده‌یی به نام دین درست شناخته شود، باید کلیت آن را، که هم شامل نظریات موجود در داخل کتاب‌ها است و هم شامل تاریخی که متدینان با عملکرد خود نوشته‌اند، یکجا درنظرگرفت.

وقتی به تاریخ دین – هر دین- می‌رسیم، شاهد وجوه گوناگونی برای آن هستیم. از یک‌سو مناسکی که انسان‌ها را به جهان بیرون ارتباط می‌دهد و با عوالمی متعالی مواجه می‌سازد و احیانا به شماری از متدینان کمک می‌کند که تجربه‌های عرفانی بلندی را از سر بگذرانند، و کار‌‌های خیریه و انسان‌دوستانه‌یی که بر اساس سفارش‌‌های دینی انجام شده و یتیمان و بیوه‌زنان و مستمندان از آن‌ها سوده برده‌اند، و تلاش‌‌های رضاکارانه‌یی که برای همدردی و همکاری‌‌های اجتماعی با انگیزه‌های اخروی انجام پذیرفته است و اموری از این قبیل..

در دیگر سوی، شاهد جنگ‌‌هایی هستیم که به نام دین، یا بدون نام آن ولی به دست پیروان آن، صورت پذیرفته است. شاهد اختلافاتی هستیم که میان مذاهب و نحله‌های درونی هر دین به وجود آمده و به کینه‌ها و بدگویی‌ها و تهمت‌ها و دشمنی‌‌هایی میان آنان کشیده است. شاهد رفتار‌‌هایی هستیم که ریشه در گرایش مذهبی و فرقه‌یی خاصی نداشته ولی از کسانی سر زده است که یقینا متدین بوده‌اند، هرچند با معیار‌‌های متعارف تدین، عاصی یا منحرف دانسته می‌شده‌اند. رفتار‌‌هایی از نوع اخیر، ذاتا نسبتی با دین ندارند، ولی در اینجا دینداران مانند همه‌ی انسان‌‌های دیگر مرتکب اعمالی می‌شوند که زشت و نارو است مانند دروغ گفتن، آزار رساندن، حق کسی را تلف کردن و.. یعنی اگرچه این اعمال منشأ دینی ندارد، ولی در زندگی آنان، با باور‌‌های دینی شان قابل جمع بوده است.

پس به لحاظ عملی، تاریخ خالصی برای دین که، در نظر پدیدار شناس، مساوی با تدین و عملکرد متدینان است، وجود ندارد. دین در این نگاه، شبیه موزاییکی است که از رنگ‌ها و شکل‌‌های مختلفی تشکیل شده است، رنگ‌‌هایی شفاف، تیره، خوش‌نما و ناخوش‌نما و…

هنگام قضاوت در باره‌ی تاریخی با اینهمه گوناگونی و تنوع که احیانا به سرحد تناقض می‌رسد، تن‌ها به پاره‌های شفاف و روشن عملکرد متدینان – یا همان تاریخ دین- پرداخته نمی‌شود، بلکه پاره‌های تیره و کدِر آن نیز محل داوری قرار می‌گیرد، و در آنجا از متدینان پرسیده می‌شود که مگر قرار نبود که دین برای انسان‌ها سراپا رحمت و رأفت باشد و خیر و برکت به ارمغان آورد؟ پس چرا اینهمه جنگ، جدال، تعصب، خشونت، ویرانی و کشتار در تاریخش به چشم می‌آید؟ چرا به نام دین، لشکرکشی‌ها شده و خزانه‌ها انباشته گردیده و کنیز‌ها و برده‌ها به بازار‌‌های انسان‌فروشی عرضه شده و خانه‌های زیادی به ویرانی رفته و خانواده‌های فراوانی به ماتم نشسته‌اند؟ چرا در کنار عمر بن عبدالعزیز و صلاح‌الدین ایوبی، یزید و حجاج نیز حضور دارند که یکی فرزند پیامبرش را سر می‌برد و دیگری خانه‌ی خدایش را به سنگ می‌بندد، بگذریم از آنچه در حق دیگران کرده‌اند…

در روش کلاسیک، برای همه‌ی پرسش‌‌هایی از این دست، یک پاسخِ آماده وجود دارد و آن اینکه دین به ذات خود ندارد عیبی، هر عیبی که هست در عملکرد متدینان است..

این پاسخ اما، تنها به شماری از متدینان قناعت‌بخش است و بس، آنهم نه همه‌ی متدینان، بلکه متدینانی که این پرسش در باره‌ی دین آنان مطرح گردیده است. آنان این پاسخ را منحصرا درباره‌ی دین خود درست می‌دانند، و هنگامی‌که پیروان دین دیگری نیز همین پاسخ را بدهند به هیچ روی آن را از ایشان نمی‌پذیرند. یعنی مثلا اگر به پیروان کلیسای کاتولیک گفته شود که چرا آنهمه محاکم تفتیش عقاید به‌نام این آیین به‌پا شده و آنقدر شکنجه و تعذیب بر انسان‌ها تحمیل گردیده و تاریخی آنچنان سیاه و خون‌بار به دست ارباب کلیسا رقم خورده است، و این دین چرا به پیروانش الهام بخش چنان اعمالی بوده است، آنان جز پاسخ فوق، هیچ توجیهی برای آن ندارند.

طبیعی است که این پاسخ نمی‌تواند مسلمانانی را قانع کند که از تاریخ جنگ‌‌های صلیبی آگاهند و تا هنوز آن جنگ‌ها را برخاسته از وجدان مذهبیِ جامعه‌ی غربیِ مسیحی می‌دانند، و قبول نمی‌کنند که گفته شود مسیحیت به ذات خود ندارد عیبی، هر عیبی که هست در عملکرد آن تعداد مسیحیان متعصبی است که در قرون وسطی آن جنگ‌ها را به راه‌انداختند.

شاید یک پاسخ دیگر این باشد که آنچه به دست تاریخ نویسان نگاشته شده نمی‌تواند تصویر درست و مطابق به واقعی از تاریخ یک دین باشد، زیرا اولا هر تاریخ‌نویس روایتی را از خود به جا گذاشته است که با کیش و ذوق او همخوانی داشته و با پیش‌فرض‌ها و مواضع فرقه‌ییِ او موافق بوده است، و چه بسا حقایقی که گفته نشده و اباطیلی که بزرگ گردیده است؛ و ثانیا شأنِ یک تاریخ‌نگار کمتر از آن است که بتواند تصویرگر تمام‌نمای یک دین و آیین باشد که از عظمت و شکوه بی‌مانندی برخوردار است. روایت تاریخ‌نگاران تا آنجا پذیرفتنی است که با این عظمت و شکوه بخواند، و از آنجا که مسیرش را به سمتی کج می‌کند که پرسش‌‌هایی را متوجه آن می‌گرداند، دیگر نمی‌توان به آن بها داد و گزارش‌‌هایش را معتبر دانست. این قسمت از روایت تاریخ‌نگاران در اثر توطئه‌ی نظام‌‌های حاکم یا اغراض و انگیزه‌های سوء تاریخ‌نگاران ساخته و پرداخته شده و بر چهره‌ی تابناک آن لکه افکنده است.

مفتی محمد شفیع در کتاب «مقام صحابه» به همین نحوه استدلال کرده است. او می‌گوید تاریخ و مورخ کمتر از آن هستند که بتوانند در باره‌ی مقام و منزلت صحابه و کارنامه‌ی آنان حرفی بزنند. همین استدلال را در باره‌ی ائمه‌ی اهل بیت نیز کرده‌اند. یوسف قرضاوی نیز در کتاب «تاریخنا‌‌المفتری علیه» کوشش می‌کند بر پایه‌ی چنین استدلالی به مصاف کسانی برود که موارد قابل انتقادی در عملکرد تاریخی مسلمانان یافته‌اند. محمد عماره نیز پیش از وی ایده‌ی بازنویسی تاریخ اسلام را مطرح کرد تا لکه‌هایی که بر چهره‌ی تاریخ مسلمانان نشسته است، از این طریق پاک‌سازی گردد. عمادالدین خلیل و شماری دیگر از نویسندگانی که در عرصه‌ی مسایل تاریخی تخصص دارند نیز کوشش کردند این متود را تا حدی به کار ببندند.

این روش با اشکالی مواجه است که ابوالاعلی مودودی به آن تنبٌه یافته و در کتاب خلافت و ملوکیت به آن اشاره کرده است و آن اینکه اگر اعتباری به روایت‌‌های تاریخی نماند، آن قسمتی که از مزایا و محاسن دین می‌گوید نیز از اعتبار می‌افتد زیرا این گزارش‌ها نیز از همان منابع به دست آمده‌اند. نمی‌توان در موضوعات علمی با روش یک بام و دو هوا عمل کرد، زیرا گذشته از اینکه این روش با اخلاق علمی ناسازگار است، با موازین اخلاقی مورد نظر دین که قرآن مجید مطرح کرده است نیز تناقض پیدا می‌کند.. قرآن مجید گفته است «ویل للمطففین الذین إذا اکتالوا علی الناس یستوفوق و إذا کالوهم أو وزنوهم یخسرون» یعنی: «وای بر کم‌فروشانی که چون از مردم پیمانه می‌ستانند، کامل می‌گیرند، و چون به ایشان پیمانه دهند یا برایشان برکشند، کم می‌گذارند.» شماری از مفسران قرآن، برخورد دوگانه با یک حقیقت را یکی از مصادیق رفتاری می‌دانند که در این آیه به نکوهش گرفته شده است.

پدیدار شناس اما، در بند وثاقت تاریخی مسئله نمی‌ماند و  آنقدر شواهد و امثله از اکنون در اختیار دارد که او را از رجوع به گذشته بی‌نیاز می‌سازد. او می‌گوید گیریم که آنچه تاریخ روایت کرده است خدشه‌دار باشد، با حال و آنچه اکنون از عملکرد دینداران مشاهده می‌شود، چه می‌کنید؟ نگاهی به عملکرد متدینان و پیروان مذاهب مختلف در دنیای امروز نشان می‌دهد که شبیه آنچه از گذشته روایت شده است، هم اکنون جریان دارد. گیریم که هیچ یزید و حجاجی وجود نداشته است و این نام‌ها از تخیل مغرضان و سیه‌کاران نشأت نموده است، و همه‌ی تاریخ گذشته از عمربن عبدالعزیز و امثال او پر بوده است، اما با جنگ‌‌هایی که به موشک‌باران کابل و تخریب آن منتهی شد چه می‌کنید؟ به قتل‌‌های هراس‌انگیزی که در الجزایر رخ داد و بیش از دوصد هزار کشته به جا گذاشت و در میان شان ده‌ها و صد‌ها زن و کودک نیز بود، چه جوابی دارید؟ توطئه‌هایی را که در سودان و عراق و ایران و پاکستان و بسیاری کشور‌‌های دیگر میان متدینان رخ داده است، چگونه تفسیر می‌کنید؟

اگر از یک‌سو کار‌‌های خیریه و خصال مثبتی را می‌بینیم که زاده‌ی اعتقاد و التزام به سفارش‌‌های دینی است، از دیگرسو اعمال زیانباری از قبیل کشتن، انتحار، ایجاد وحشت و پاشیدن تخم نفرت میان انسان‌ها نیز به چشم می‌خورد که از بسیاری دینداران به شکل مستمر سر می‌زند و در موارد بسیار با انگیزه‌های دینی نیز همراه است. آن دینداری که با این اعمال مخالف است به همان پیمانه ادعای دینداری دارد که آن دیگری، و از این حیث، تفاوتی میان آنان نیست. باطن اشخاص برای ما قابل سنجش و ارزیابی نیست، و آنچه ما با آن سروکار داریم رفتار و گفتار انسان‌ها است و در این سطح از قضیه، هردو در یک مقام و دینداری شان هم در یک درجه از اعتبار قرار دارد، و نهایتا اگر تفاوتی هست در نوع منش و گونه‌ی دینداری شان است، نه اینکه یکی دینی باشد و دیگری غیر دینی، بلکه هر دو عملکرد دینی است، اما یکی خشونت‌گرا و زیانبار و دیگری میانه‌رو و کم‌زیان، یا بی‌زیان.

از نظر پدیدارشناس، دین و تدین عبارت از کلیت این ماجرا است، و برخورد گزینشی با این پدیده، امری مردود و ناپذیرفتنی است. اگر قرار باشد هرکس به دلخواه خود اجزایی از یک پدیده را برگیرد و آن را نماینده‌ی کٌلِ آن قلمداد کند نتایجی در پی خواهد داشت که دینداران را نیز خوشایند نخواهد بود، زیرا کسانی می‌توانند از تمام پدیده‌ی دیانت، تن‌ها بر اجزایی تمرکز کنند که منفی به نظر می‌آید و همه‌ی ابعاد مثبت آن را از نظر بیندازند، و اگر این روش از نظر دینداران تحریف حقیقت است، آن روش که تن‌ها جنبه‌های مثبت این پدیده به شکل برجسته مطرح گردد نیز حکمی‌همانند دارد.

نگارنده در اینجا در موضع دفاع از روش پدیدارشناسان یا صحت نتایجی که می‌گیرند نیست، بلکه می‌خواهد تقریری از این روش را به دست دهد و به جامعه‌ی متدینان گوش‌زد نماید که جهان امروز انواع چالش‌‌های نظری و عملی در برابر دین قرار داده است، و آنان اگر قصد دارند دین شان با موفقیت از این چالش‌ها عبور کند، و جایی درخور در جهان آینده برای خود پیدا نماید، باید این چالش‌ها را جدی بگیرند و از کنار آن‌ها چشم‌بسته نگذرند و بدانند که این گونه مباحث لزوما از سر دین‌ستیزی یا توطئه بر ضد دیانت نیست بلکه مباحثی است که در بسیاری حوزه‌های دیگر امتحان شده و موضوعات دینی نیز از چنین فرایندی به دور نمی‌ماند.

هرگاه این حقیقت به خوبی درک شود واضح خواهد شد که با توپ و تشر نمی‌توان پاسخ چنین چالش‌‌هایی را داد، بلکه با خانه تکانیِ اساسی در حوزه‌ی فکر دینی و اصلاح آن است که می‌توان پاسخی درخور ارائه کرد و دیانت را پدیده‌یی قابل قبول‌تر معرفی نمود.

از مهمترین نتایج درک روش پدیدارشناسی این است که دینداران از آن پس ناچار می‌شوند در هر کنش رفتاری و گفتاری خود احتیاط و دقت افزون‌تر به خرج دهند و از اعمال سوئی که سبب بدنامی دین می‌گردد پرهیز نمایند و جامعه‌ی دینی را از انحرافات و کج‌روی‌ها بپیرایند. اما اگر بعد از تلاش‌‌های فراوان دیدند که جامعه‌ی نمونه و مدینه‌ی فاضله‌ی ایشان تحقق یافتنی نیست و بازهم رفتار‌‌های ناشایست در این جامعه به چشم می‌خورد، در آن صورت دست‌کم عذر پاره‌یی از نامتدینان را بهتر درک خواهند کرد.

یعنی هرگاه عده‌یی را دیدند که در اثر مشاهده‌ی اعمال شنیعی از سوی پاره‌یی از متدینان از اصل دیانت روی برگردانده‌اند، آنان را معذور شمارند و بیش از اینکه انگشت ملامت را به سوی آنان نشانه گیرند، بهتر است به سراغ کسانی بروند که این همه زشتی و پلشتی را به نام دین مرتکب شده‌اند و یا تفسیری از آن ارائه کرده‌اند که به چنین اعمالی زمینه داده است. زیرا در این صورت، منصفانه نیست کسانی را که از دین چهره‌ی ترسناک و نامقبولی دیده‌اند سرزنش کرد، و آنانی را فروگذاشت که این چهره را از آن ترسیم نموده‌اند.

چگونه می‌توان کسی را که به نام دین خانه و کاشانه‌ی مردمش را به موشک بسته و در یک شب صد‌ها خانواده را به عزا نشانده است، یا در آن گوشه‌ی دیگر دنیا، در یک شب ده‌ها زن و فرزند و پیرمرد سالخورده را سر بریده است و یک ذره نیز از ادعای دینداریش کم نشده و برای یکایک اعمالش توجیهی از دین پیدا کرده است، گذاشت و در عوض به سراغ کسی رفت که با مشاهده‌ی این اعمال از دین و آیینی نفرت یافته و گریزان شده است که این کار‌ها به نام آن انجام یافته است؟؟

دقت در این نکته‌ی ظریف، به بسیاری از متدینان درس مدارا و تسامح می‌دهد و آنان را هنگام قضاوت در باره‌ی دیگران به خویشتنداری می‌خواند و از سختگیری و تعصب که، به گفته‌ی مولانای بزرگ، خامی‌است می‌پرهیزاند، و این خود خدمتی به دین است که پیروانش هرچه بیشتر مزین به مدارا باشند و کمتر ملوث به تعصب.

همچنان، آگاه‌شدن از روش پدیدار شناسی و ر‌هاورد پدیدار شناسان، متدینان را از نگاه افراطی و مبالغه‌آمیز به تاریخ خودشان ر‌‌هایی می‌بخشد و چشمی واقع‌بین به آنان می‌دهد تا بدانند که تاریخ ایشان آمیزه‌یی از همه گونه اعمال است، و هنگام قضاوت با احتیاط و دقت قضاوت کنند، به دور از افراط و تفریط، هم در باره‌ی خود و هم در باره‌ی دیگران. نه همه‌ی تاریخ و کارنامه‌ی خود را زرین و تابناک بپندارند و نه همه‌ی تاریخ و کارنامه‌ی دیگران را سیاه و زشت. این همان روش اخلاقی مورد قبول و بلکه مورد تاکید قرآن مجید نیز هست.

از این دو مهمتر اینکه روش پدیدار شناسی هشدار انعطاف‌ناپذیری به همه‌ی متدینان است که مواظب عملکرد خود باشند و از یاد نبرند که هرچه می‌کنند به حساب دین شان گذاشته می‌شود، و اگر کسی در نتیجه‌ی اعمال و اطوار آنان از خدای شان رو برگرداند، آنان باید پاسخش را بدهند و اگر کسی در اثر رفتار آنان باورش را به دین و آیین آنان از دست داد، هم آنان بی‌دینش کرده‌اند، و او فقط یک قربانی است که به دست آنان به این روز افکنده شده است!!

اگر متدینان متوجه این خطر نهفته در عمل شان بشوند، از آن پس ناچار خواهند بود در هر گفتار و رفتار خود دقتی را به خرج بدهند که گناهشان دوچندان نشود، و این همان تقوایی است که باز هم مورد تاکید قرآن مجید است.

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all