بازگشت به کلام، بازگشت به فلسفه - محمد  محق - نهاد اجتماعی طلیعه

بازگشت به کلام، بازگشت به فلسفه

665 بار مشاهده شده

محمد محق

علم کلام که یکی از دانش‌های عمده و سابقه‌دار در تاریخ تمدن اسلامی‌است، از آغاز تا امروز با موضع‌گیری‌های گوناگونی روبرو بوده است.

کسانی با آن مخالف بوده‌اند و کسانی موافق. مخالفان را غالباً اهل حدیث و شماری از فقیهان تشکیل می‌داده‌اند. دلیل یا انگیزه‌ی شان در این مخالفت غالباً نوع برداشت شان از متون دینی، و گاهی نا آگهی شان به این دانش بوده است. گاهی استدلال می‌کردند که این دانش در عصر سلف نبوده است، عصری که بهترین دوران در تاریخ دینی مسلمانان به شمارمی‌رود. این استدلال اما، چندان قوی نمی‌نمود، زیرا بسیاری دانش‌های دیگر نیز در آن عصر وجود نداشت، یا دست کم وجودی مدون نداشت، از فقه و تفسیر گرفته تا نحو و بلاغت. و اگر گفته شود که به شکل غیر مدون در میان مسلمانان بوده و مورد بحث و گفتگو قرار می‌گرفته است، این سخن برعلم کلام نیز می‌تواند صادق باشد.

گاهی دیگر می‌گفتند علوم و افکار بیگانگان بدین دانش راه یافته و خلوص دینی خود را از دست داده است. در برابر این استدلال نیز می‌شد گفت – چنانکه گفته نیز شد – که دانش مرز نمی‌شناسد و هرگاه سخنی حکمت آمیز فراچنگ آید از هر منبعی که باشد، مسلمان پیش از دیگران باید ازان سود برد و بهره گیرد، چراکه : «الحکمة ضالة المومن أنی وجدها فهو أحق الناس بها».

گاهی هم گفته می‌شد که اعتقادات مومنان بدون آگاهی به مباحث کلامی خالص‌تر و استوارتر می‌ماند و ورود این گونه موضوعات به حوزه‌ی اندیشه‌ی مسلمانان نه تنها سودی ندارد بل که زیان‌هایی نیز در پی خواهد داشت. در پاسخ گفته می‌شد که حتی زمانی که علم کلام هم نبود، اختلافات فکری وجود داشت، از بحث حکمیت گرفته تا مسایل قضا وقدر…  وانگهی توضیح و تبیین مبانی اعتقادی مسلمانان با شیوه‌های علمی‌و خردپسند جز با این دانش ممکن نیست و بدون آن، حتی اعتقادات عوام نیز در معرض سستی قرار می‌گیرد و دربرابر شبهات شبهه افکنان تاب نمی‌آورد.

این استدلال‌ها هرچه بود و هر پشتوانه‌یی که داشت، عملاً نتوانست جلو رشد و پویایی این علم را بگیرد. تمدن اسلامی در کنار سایر دانش‌هایی که در دامنش بالیده بود، به شکوفایی علم کلام نیز زمینه داد. به تدریج در میان مسلمانان تالیفات کلامی دست بدست گردید و در مجامع علمی شان این مباحث راه باز کرد و در این عرصه متخصصانی توانا و شهیر سر بر آردند. غزالی که در این مجال اندیشمندی چیره‌دست شده بود به «حجت اسلام» آوازه یافت و فخر رازی با کارهایی که در این زمینه کرده بود لقب «امام‌المتکلمین» پیدا کرد. جز این دو، کسانی دیگر نیز به این عرصه روی آوردند و آثاری از خود برجای نهادند. این یعنی اینکه علم کلام – علی‌رغم مخالفت گاه سرسختانه‌ی محدثان وبرخی فقیهان – جایگاهش را در تمدن اسلامی پیدا کرد.

اما با سرآمدن روزگاردرخشش و شکوفایی تمدن اسلامی و شروع دوران انحطاط که گاهی از آن به دوران متاخران یاد می‌شود و غالباً از عصر ابن خلدون تا این اواخر را شامل می‌گردد، همه‌ی دانش‌های عمده در این تمدن دچار پژمردگی گردید و بادهای پاییزی برگ و بار این باغستان را فروریخت. علم کلام نیز از این آفت برکنار نماند، بلکه بیش از دیگر علوم شعله‌اش به خاموشی گرایید. شاید به این دلیل که کلام درخور درک و آگاهی نخبگان بود نه فراخور احوال عوام، و برخی دانش‌های دیگر که تاحدی – و لو نیمه‌جان – ادامه‌ی حیات دادند مانند فقه، بیشتر به این دلیل بوده است که مورد نیاز عوام بودند، چه حاکمان عوام و چه رعایای عوام شان. تالیف برخی مجموعه‌های فقهی یا تفاسیر کم عمق فاقد هرگونه ابداع در این دوران، بیشتر چنین دلیل و انگیزه‌یی می‌توانست داشته باشد.

با آغاز عصر جدید در سرزمین‌های اسلامی‌که می‌توان با مسامحه ازآن به عصر رنسانس مشرق زمین تعبیر کرد – چه هنوز عواقبش پیدانیست – برخی دانش‌ها با اقبال روبرو شد و توجه برخی نیروهای اصلاحگر و نوزایی‌آفرین را به خود جلب کرد، اما علم کلام در این ردیف نبود، بجز رساله‌ی کوچکی که محمد عبده در این باره نگاشت و مباحث مختصری که اقبال لاهوری عنوان کرد.

باز نویسی تفسیر قرآن مجید، توجه مجدد به علم حدیث و پیرایش آن از روایات ضعیف و ساختگی، تدوین امروزین متون فقهی، تجدید چاپ بسیاری از تراث و متون کلاسیک، و احیای میراث علمی گذشتگان از اموری بود که مورد اهتمام بسیاری قرار گرفت و کارهای مورد توجهی در این عرصه‌ها به انجام رسید. اما مباحث کلامی همچنان بی‌رونق ماند و نقش این دانش در مسیر نوزایی از سوی بدنه‌ی ‌جریان‌های فعال در عرصه‌های فکری و اصلاحی درک نشد و توان و وقت و هزینه‌ی خاصی بدان اختصاص نیافت.

این، دلایل متعددی داشت. یکی این بود که این دانش مورد هجوم سختی در تاریخ مسلمانان قرار گرفته بود، و هرچند این هجوم در ادوار نخستین نتوانسته بود مانع اهتمام برخی اندیشمندان در برخی مجامع علمی بدان گردد، اما رسوب آن بدبینی‌ها در عمق روان جامعه‌ی اسلامی در ادوار متاخر مانع تمایل بدان می‌گردید. دیگر اینکه بیداری و تحرکی که آغاز یافته بود نه در نتیجه‌ی تکامل درون‌زا و پختگی تدریجی جوامع اسلامی، بل که در اثر فشار حضور استعمار در این سرزمین‌ها بود، و این باعث می‌شد که همه یا عمده‌یی از تلاش‌ها به سمت مبارزات آزادی‌خواهانه‌ی ضد استعماری معطوف گردد، و هرچه در این مسیر به کار می‌آمد مورد توجه بیشتر قرار می‌گرفت. طبیعی بود که علم کلام درچنین معرکه‌یی کاربرد عاجل و بازخورد محسوسی نداشت و به همین علت هم توجه بدان موجه به نظر نمی‌رسید. همچنان می‌توان افزود که نبود یا ضعف دانش‌های برون‌دینی به ویژه علوم انسانی که همواره در بالندگی علم کلام نقش موثری داشته‌اند، بی‌توجهی به این دانش را مضاعف می‌ساخت. اگر غلبه‌ی سیاست و تفکر معطوف به قدرت را برنخبگان و رهبران شرقی در دوران استعمار و پسا استعمار هم به این عوامل بیفزاییم روشن‌تر درک خواهیم کرد که چرا علم کلام نمی‌توانست برای بسیاری از آنان جاذبه‌ی فراوان داشته باشد. خاصتاً اینکه، اگر نه همه، اکثریت آنان از آگاهی عمیق به فلسفه و علوم انسانی بی‌بهره بودند و روحیه‌ی عملگرایی‌های معمول در عرصه‌های سیاسی- نظامی برآنان سیطره داشت و به جای اندیشیدن به پروژه‌های تمدنی کلان، به استراتژی‌های مبارزاتی عاجل بیشتر اهمیت می‌دادند. آنان می‌کوشیدند زودتر و در سطحی وسیع‌تر، توده‌ها را با خود همنوا و همرکاب گردانند، و به این خاطر لازم بود که تا حد امکان، به ساده‌سازی بسیاری از مقوله‌ها و مسایل فکری همت گمارند و شعارهای قابل هضم برای هاضمه‌ی فکری عوام تولید کنند و آنان را با شور و هیجان به میدان‌های مبارزه بکشانند؛ و این شیوه محاسن و معایب خود را داشت که باید جداگانه بدان پرداخت؛ و اگر استثناءاتی وجود داشته است، قاعده‌یی را که گفتیم نقض نمی‌کند.

آنچه می‌خواهیم از این مقدمه نتیجه بگیریم دلایل و عوامل مهجورماندن علم کلام در دوران نهضت و نوزایی است که اهمیت خود را دارد و امروزه با پشت سرنهادن آن تجارب و عبور از مراحل اولیه، چاره‌یی جز بازاندیشی و تجدید نظر در باره‌ی آن نیست.

علم کلام باید جایگاه مناسب خود را در منظومه‌ی فکری و دستگاه اندیشگی ما بازیابد. اگر قرار براین است که ما از وضعیت کنونی عبور کنیم و به سوی آینده‌یی بهتر گام برداریم از این امر گزیری نیست. عبور از وضعیت کنونی نخست با عبور ذهنی و فکری آغاز می‌شود. عبور از ذهنیت‌های بسته و فسیلی و گشودگی بر اندیشه‌های نو در باره‌ی جهان، تاریخ، انسان، دانش، هنر، سیاست و بسیاری مقوله‌های دیگر.

در گذشته، علم کلام در شرایطی بالید و به برگ و بار رسید که عالمان آن دوره درکی درخور ازجهان آن روز داشتند. درکی که محصول برخورداری شان از دانش‌های رایج آن روزگار بود. علم کلام آن دوران در حقیقت نتیجه‌ی تعامل دانش و اندیشه‌ی آن عصربا واقعیت‌های آن روزگار بود و با شرایط ذهنی و عینی آن روز دنیا همخوانی داشت. به این دلیل می‌توانست نقشی را ایفا کند که دیگر دانش‌های آن روز داشتند چه در عرصه‌ی دفاع از مبانی  مذهبی و چه در تحلیل‌های دین‌شناسی. کلام آن روز از دیگر دانش‌های آن زمان جدا نبود و بلکه از آنها تغذیه می‌کرد و همزمان بر آنها تاثیر می‌نهاد. از این رو می‌توانست – اگر نه همه – بخش‌هایی از مشکلات فکری مردمان آن عصر را حل نماید.

علم کلام دیروز اما نمی‌تواند چاره‌ی درد امروزیان باشد چرا که بشر امروز تحولات سهمگینی را پشت سرنهاده و دگرگونی‌های گسترده و ژرفی را تجربه کرده است، دگرگونی‌هایی در همه‌ی عرصه‌های زندگی. بشر امروز علی رغم مشابهت با بشر قدیم، تفاوت‌های مهمی نیز با او دارد. بشر امروز دانش‌اش تغییر کرده است و به همان دلیل بینش‌اش هم تغییر کرده است و در نتیجه‌ی این  دو روش و منش‌اش نیز به شدت دگرگون شده است.

بشر امروز در بسیاری زمینه‌ها به گونه‌یی دیگر می‌اندیشد، در بسیاری زمینه‌ها توانایی‌هایی دیگر و بیشتر دارد، در بسیاری زمینه‌ها به رفتارها و سلوکیات دیگری روی آورده است، در بسیاری زمینه‌ها دغدغه‌ها و نگرانی‌های دیگری دارد، در بسیاری زمینه‌ها به آرزوها و خواسته‌های دیگری دل بستگی یافته است.

شناخت این تفاوت‌ها و پی‌بردن به میزان تحولی که رخ داده است، کلید درک مسئله است.

کسانی که آگاهی شان از دنیای امروز و تحولات اتفاق‌افتاده درآن خلاصه می‌‌شود به معلومات پراکنده و بی‌ترتیبی که از رسانه‌ها واخبار یومیه به دست می‌آورند بدون داشتن تحلیل عمیق علمی و فلسفی ازآنها، نمی‌‌توانند بفهمند که در چه جهانی زندگی می‌کنند و با چگونه انسانی سر و کار دارند و این درست جوهر مشکلی است که انسان جهان سوم از آن در رنج است. نشناختن انسان امروز وجهان امروز.

برای شناخت این دو باید آگاهی‌هایی وسیع داشت. هم آگاهی از تحولات چند قرن اخیر و هم از دانش‌هایی که در این مدت بر شاخسار تمدن معاصر جوانه زده و به شکوفایی رسیده‌اند. این دانش‌ها مغز نرم‌افزاری تمدن امروز را تشکیل می‌دهند و انسان امروز به کمک این دانش‌ها است که بر جهان حکم می‌راند، و ممکن نیست بدون برخورداری از این  علوم به شناختی درخور دست یافت هم از انسان و هم از جهان، زیرا این  دانش‌ها در اثر برخورد با واقعیت‌های این روزگار و بنا به نیازهای این دوران پدیدار گردیده‌اند و با زندگی معاصر پیوندی ناگسستنی دارند. روانشناسی امروز، جامعه‌شناسی امروز، مردم‌شناسی امروز، هستی‌شناسی امروز، و خیلی دانش‌های دیگر که همه به نحوی وامدار فلسفه‌ی امروز و بلکه فلسفه‌های امروز هستند از ابزاری‌اند که ما را در شناخت انسان امروز و جهان امروز و مناسباتی که میان این دو در سطح فردی و اجتماعی برقرار هستند یاری می‌رسانند.

از علل عمده‌یی که ما مردمان مشرق‌زمین نتوانستیم با جهان امروز کنار آییم و درجهان معاصر جایگاه مناسبی احراز کنیم و رابطه‌ی خود را با دیگران به نحو مطلوب‌تری سامان دهیم بی‌خبری مان از این دانش‌ها بوده است.

ما با ذهنیتی که متعلق به قرون وسطی بود به سراغ جهان امروز رفتیم و کوشیدیم با آن به تحلیل و تجزیه‌ی جهان نو بپردازیم. این ذهنیت توسط دانش‌هایی دیگر و در بستر واقعیت‌های دیگری شکل گرفته بود. واقعیت‌هایی که دیگر اثری از آنها نمانده بود، و به همان دلیل هم  این گونه ذهنیت نمی‌توانست کارایی چندانی داشته باشد و حتی به جای اینکه ما را دراین شناخت یاری رساند بیشتر به سردرگمی‌می‌افکند و بر پریشانی مان می‌افزود.

در ذهنیت قدیم مرزچندانی میان زندگی شهری و روستایی کشیده نشده است. رابطه‌ی دولت و ملت از یک تعریف خام و غیرعلمی‌فراتر نمی‌رود. چیزی به نام نهادهای اجتماعی مطرح نیست. حقوق مشخص صنفی و طبقاتی به رسمیت شناخته نمی‌شود و از نظر عده‌یی از صاحب‌نظران طبقات اساساً متولد نشده‌اند. هنر، اقتصاد، سیاست، و بسیاری مقوله‌ها تعریف علمی‌و پخته‌یی پیدا نکرده‌اند.

 نیازهای انسان در این دیدگاه منطبق برواقعیت‌های زندگی همان دوره‌اند وبا نیازهای امروز زندگی فاصله‌یی محسوس دارند. بد نیست مثالی را در این زمینه یاد کنیم. اگر به کتاب‌های فقهی مراجعه شود دیده می‌شود که نیازهای اساسی که ازانها به «حاجات اصلیه» یاد می‌شود خلاصه می‌شود در سه چیز : خانه، مرکب و خادم. کسی که این سه را دارا باشد از ردیف فقرا و مساکین خارج می‌شود و برخوردار از زندگی خوب به شمار می‌رود و همه‌ی نیازهای عمده‌اش برآورده شده است. در جهان امروز اما، نیازهای اساسی به این موارد خلاصه نمی‌گردد. تعلیم، درمان، اشتغال، محیط زیست سالم و خیلی چیزهای دیگر از نیازهای اساسی به حساب می‌روند… علاوه بر وسایلی که جزء لاینفک زندگی امروز شده و دم به دم به شمار آنها افزوده می‌شود از رادیو و تلویزیون و روزنامه گرفته تا کامپیوتر و انترنیت و خیلی چیزهای دیگر.

ذهنیت دیروز از تحلیل زندگی  امروز و شناخت انسان در جهان امروز به شدت ناتوان است. این ذهنیت گذشته از ناتوانی در شناخت انسان و جهان در شرایط نوین، از درک مشکلات و معضلاتی که عملاً به فلاکت برخی جوامع انجامیده و فاصله‌یی نجومی‌ میان آنها و برخی جوامع دیگر بوجود آورده است، نیز عاجز است. این ذهنیت نمی‌تواند بفهمد که فاصله‌ی جنوب وشمال یا جهان سوم و جهان اول به چه بر می‌گردد، و هنگام تحلیل مسئله، همه‌ی قضایا را به یک یا دوعامل کلیشه‌یی ارجاع می‌دهد مانند نقش استعمار و اختلاف‌انداختن شان میان ما و از این قبیل.

این ذهینت راهی به حل مشکلات درونی این جوامع نیز نمی‌شناسد تا زمینه‌ی همزیستی میان پیروان مذاهب و ادیان مختلف را هموار سازد و اقوام و اقشار گوناگون را با هم آشتی دهد. اگر به حکم فشارمشکلات و معضلات ناچار می‌شود که به این مسایل بپردازد، به دلیل فقدان بینش تاریخی و تحلیل علمی‌از عوامل و دلایل بروز این مشکلات، به جای اینکه شهامت مواجهه با واقعیت‌ها را داشته باشد و در نتیجه راه‌حلی اساسی ارائه کند، کوشش می‌کند که به چند شعار عوام‌پسندانه  و دم‌دستی اکتفا کند و از معالجه‌ی بنیادین مسئله بگریزد. مسئله‌ی تقریب بین مذاهب اسلامی به ویژه سنی و شیعه یکی از مثال‌های بارز این ماجراست. در طول بیشتر از پنجاه سال جز برگزاری چند کنفرانس نمایشی و تکرار چند شعار میان‌تهی هیچ گام مهمی برداشته نشد. هیچ یک از طرفین راضی  نشد  که صادقانه به نقد خویشتن بپردازد و طرف مقابل را در مواضع‌اش معذور بشمارد و با اختتام هر کنفرانس هر کس به همان راهی که داشت ادامه داد. و هیچ کس هم این پرسش را به میان نکشید که از این بازی‌های بیهوده چه حاصل؟ می‌خواهیم با این سخنان بی‌پایه  ومصداق چه کسی را بفریبیم؟ به همین دلیل هم مشکل سنی و شیعه تاکنون به قوت خود باقیست و هیچ تفاوتی هم پیدا نکرده  است. کافی است شرایط یکی دیگر از جوامع اسلامی مانند عراق نابسامان شود تا ببینیم که چه خون‌ها بر سر این گونه اختلافات ریخته خواهد شد. حوادث عراق از جمله درس‌هایی که داشت یکی این بود که چه قدر خانه‌های بی‌بیناد ساخته ایم.. خانه‌هایی که با چنان عقلانیت سست و ناکارامدی مهندسی شده است.

وقتی ما از آشتی‌دادن مذاهب اسلامی‌عاجز هستیم، چه جای این است که از همزیستی ادیان و فرهنگ‌ها سخن بگوییم و دم از گفتگوی تمدن‌ها بزنیم. این شعارها به لقمه‌هایی کلان‌تر ازدهان ما می‌ماند که گلوگیرمان می‌شود بی آنکه  حاصلی برچینیم.

این درحالی است که بشر امروز بیش از هر زمان دیگر نیاز به همزیستی، تفاهم، تعاون، و همبستگی دارد و بدون تلاش جمعی و همکاری جهانی آینده‌ی همه‌ی شان در معرض تهدید است. اما مشکل این است که ذهنیت قرون وسطایی نمی‌تواند تصوری از آینده‌ی جهانی داشته باشد. در این الگو از عقلانیت به جای هزاران داده‌ی علمی‌و نتیجه‌ی پژوهشی، کافی است که یک روایت ضعیف در حاشیه‌ی یکی از کتاب‌های قدیمی شان آمده باشد  مبنی بر اینکه منجی موعودشان می‌آید و جهان را بهشت‌گونه خواهد ساخت. ازان پس نه محیط زیست اهمیتی دارد و نه اقتصاد جهانی دغدغه به حساب می‌آید و نه زرادخانه‌های اتمی جای نگرانی دارد و نه شکاف‌های اجتماعی موجب نگرانی است و نه تراکم جمعیت محل اهتمام است و نه کاهش منابع طبیعی نیاز به اندیشیدن دارد و نه ده‌ها و صدها قضیه‌ی دیگری که هم اکنون بخشی از خردمندان دنیا را به سختی به تشویش انداخته است. با عقلانیتی آنچنانی، مصیبت دیگران مصیبت تلقی نمی‌گردد زیرا به کیش و آیینی جدا تعلق دارند. سرنوشت جمعی بشر سخنی بی‌معناست زیرا بخش عمده‌ی انسان‌ها در مسیر ضلالت روان هستند و با اهل ضلالت نمی‌شود سرنوشت مشترک داشت. تحلیل‌هایی که مراکز پژوهشی در گوشه و کنار دنیا ارائه می‌کنند سخنان مفتی است که به درد سرگرمی می‌خورند زیرا اغلب این تحقیقات بر اساس توطئه‌یی است که از سوی جهان سرمایه‌داری و قدرت‌های امپریالیستی طراحی شده است برای دادن خوراک فکری به توده‌های نا آگاه.

در حقیقت این طرز تفکر، این گونه عقلانیت، و این مدل ذهنیت ریشه در جهان امروز ندارد و پیوندش با دانش‌های این روزگار به غایت سست است.

 برای آنکه مشرق‌زمین از بحران‌های کنونی‌اش عبور کند و خود را به جهان امروز برساند، باید نخست از اینگونه عقلانیت عبور کند و از این نوع ذهنیت رهایی یابد. رهایی از این وضعیت فکری و ذهنی کاری بس دشوار است؛ چرا که مهندسان و مدیران خاص خود را نیاز دارد. مدیرانی که هنوز کسی به ارج و بهای شان آگاه نیست و به نقش شان هنوز کسی باور ندارد. این مهندسان و مدیران، متفکران و اندیشمندانی‌اند که کلام و الهیات نوینی را پایه‌گذاری کنند. کلام و الهیاتی که به بازتعریف بسیاری از مفاهیم کمرببندد. بازتعریف انسان، بازتعریف جامعه، بازتعریف طبیعت، بازتعریف کاینات، بازتعریف تاریخ، بازتعریف زن، بازتعریف کودک، بازتعریف قانون، بازتعریف علم، بازتعریف روابط ملل، بازتعریف تمدن، بازتعریف دین، بازتعریف دنیا، بازتعریف اکثریت، بازتعریف اقلیت، بازتعریف حقوق، بازتعریف زندگی در جهان امروز.

چنین رسالتی بازگشت به فلسفه را الزامی‌می‌سازد زیرا کلام بدون فلسفه به بالندگی نمی‌رسد و هرچند به دیگر دانش‌ها نیز نیازمند است اما اتکایش به فلسفه بیش از همه است.

باید در مجامع علمی و فکری ما مباحث فلسفی آغاز یابد. باید بسیاری مفاهیم مورد بازکاوی قرار گیرد. باید یک سری تابوها شکسته شود. باید یک سری خطوطی که به ناحق قرمز معرفی شده‌اند نادیده گرفته شوند. باید به اندیشه میدان داده شود تا به حرکت درآید. باید هیچ ممانعتی در برابر این نیروی خدادادی انسان‌ها قرار نگیرد. باید دانایی‌های کاذب درهم شکسته شوند. باید غرور دانستن از اشخاصی که نمی‌دانند و نمی‌دانند که نمی‌دانند گرفته شود. باید جرئت پرسیدن به همگاه داده شود. باید مردم از نفهمیدن رنج ببرند و از ندانستن بشرمند و برای دانایی و آگاهی تلاش مضاعف بخرج دهند.

با برگ و بار یافتن فلسفه است که ذهنیت‌ها دگرگون می‌شوند و با بستری از اینگونه دانایی‌هاست که کلام و الهیاتی شکل می‌گیرد که درخور شرایط و نیازهای این دوره است.

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all