داکتر رنگین اسپنتا - نهاد اجتماعی طلیعه - Dr.Spanta Taleeah (1)

تبارگرایی، دیالکتیک مدرنیزاسیون ناتمام

786 بار مشاهده شده

تبارگرایی یک واقعیت است، اما خون‌ریز و عدالت‌ستیز
دکتور رنگین دادفر سپنتا

این مقاله را باید در پیوند با مقاله‌ی قبلی (کیستی انسان) در باره‌ی (هویت انسان شهروند و هویت تباری به مثابه‌ی یک کلیت) مورد مطالعه قرار داد. دسترسی به یک تصویر بزرگ‌تر از برداشت‌های اینجانب از این مقولات زمانی میسر می‌شود، که این یادداشت‌ها  در پیوند منطقی با مقالات اینجانب در باره‌ی تیوری‌های نژادپرستی و مفاهیم دموکراسی شهروندی مورد مطالعه قرار بگیرند. این مقاله نه یک پژوهش اکادمیک به مفهوم متداول آن است و نه یک جستار ژورنالیستیک، و از این منظر دارای اشکالات قابل قبول می‌باشد که پیشاپیش از آن پوزش می‌خواهم.

فرایند جهانی‌شدن با زوال و شکست سوسیالیسم واقعاً موجود و پایان جنگ سرد همراه بود. واقعیتی که موجب خوش‌بینی‌های فراوان برخی از حلقه‌های اکادمیک و سیاسی جهان شد، فرجام پر از شکست تیوری‌های بزرگ، رستاخیز رویا های بزرگ و اوهام بزرگ‌تر را موجب گردید. گفتمان‌های تیوریک در پی شکست تیوری‌های بزرگ برای برخی از نظریه‌پردازان علم سیاست انگیزه‌یی شدند تا فرجام «عصر ایدیولوژی»[1]ها و «تیوری‌های بزرگ» را با شتاب اعلان کنند. از سوی دیگر، تیوریسن‌های لیبرال و محافظه‌کار، با چیرگی سرمایه‌داری لیبرال بر سوسیالیسم،  با تاسی از سنت هگلیان راست، «پایان تاریخ»[2] را مژده می‌دادند. از این دیدگاه ورود به دوران دموکراسی لیبرال، اجتناب‌ناپذیر می‌نمود و کار آخر دموکرات‌ها به باور نظریه‌پردازان این جریان، کمک به آنانی بود که از قطار تاریخ لیبرالیسم، عقب‌مانده بودند. اما دیری نپائید که برخی از دولت‌های پسا استعمار یکی پی دیگری به بن بست رسیدند و جهان را خیزش‌های برخاسته از ناسیونالیسم تباری فراگرفت. در دموکراسی های پیشرفته نیز، «دیگر ستیزی» (Xenophobia) به ویژه اسلام‌ستیزی (Islamophobia) به مشکل جدی این دموکراسی‌ها تبدیل شدند. جریان‌های «راست نوین» بر علیه حضور خارجیان به ویژه خارجیان مسلمان در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری به بسیج توده‌ها پرداخته و جریان دیگر ستیزی به گفتمان جدی و بحران‌زا در برخی از این کشورها ارتقأ یافت. جوانان مهاجر نیز که خود را در معرض تهدید زوال فرهنگی و هویتی می‌دیدند و از مشارکت برابر در بهره‌گیری از نعمت‌های مادی و کالاهای عامه محروم بودند، به آغوش فوندامنتالیسم فرهنگی و نژادی پناه بردند. کشورهای کلاسیک دموکراسی مانند انگلستان و فرانسه را شورش‌های خشونت‌آمیز جوانان مهاجر فرا گرفت.

مصاف‌های اتنیکی و جنگ‌های قومی نه تنها موجب خون‌ریزی‌های فراوان در قاره‌ی افریقا شد، بلکه در بالکان و حوزه‌ی شوروی سابق نیز جنگ‌ها و تصفیه‌های خونین تباری یکی پی دیگری شعله‌ور گشتند. خصومت‌ها حتا به قلمرو زبان‌ها و خصومت‌های میان «ناسیونالیسم‌های زبانی»  کشید. تا جائیکه طرف‌های متخاصم در یوگوسلاویای سابق در مواردی گفتگوهای شان را برای حل معضلات میان‌گروهی به کمک ترجمان برگزار می‌کردند و این در حالی بود که همه‌ی جناح‌های درگیر به زبان‌های صرب و کرواتی کاملاً مسلط بودند.

پیش‌بینی جامعه‌شناسان کلاسیک از کارل مارکس تا ماکس وبر، فردینانند تونیسی و دیگران مبنی بر اینکه، فرایند مدرنیته‌ی اقتصادی و اجتماعی، ته‌مانده‌های پیش‌مدرن را در خود حل خواهد کرد، به واقعیت نپیوست. در این متن، غم‌انگیز تر از همه، سرنوشت تیوری‌هایی بود که گمان می‌بردند به دلیل رشد و توسعه‌ی صنعتی و سرمایه‌داری، پرولتاریا در این کشورها اکثریت شده و  به دلیل فقر اجتناب‌ناپذیر اقتصادی، به آگاهی طبقاتی دست خواهد یافت و این آگاهی طبقاتی موجب همبستگی جهانی کارگران جهان خواهد شد و آگاهی انقلاب برای «تغییر جهان» موجب زدودن مرزهای ملی در تفکر و باور کارگران خواهد گردید و با پیروزی جهانی این انقلاب، تاریخ با رسیدن به جامعه‌ی غیر طبقاتی به فرجام خواهد رسید.  از این چشم‌انداز، هگلیان چپ و راست به یک نتیجه‌گیری مشابه رسیده بودند. اما تاریخ طور دیگری به جلو رفت و قضیه طور دیگری شد. پرولترها با توفان‌های قومی و نژادی، چنان به جان یکدیگر افتادند که در تاریخ کمتر نمونه‌ی آن دیده می‌شود. در کشورهای پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری پرولترها که دیگر پرولتر نبودند، بیشتر از سرمایه‌داران در بازار رقابت برای اشتغال و به دلیل نا آگاهی سیاسی به پایگاه اجتماعی «دیگر ستیزی»  تنزل یافتند.

واقعیت تالان‌های قومی در جهان نشان داد که با سیر خرد گرایی و مدرنیته بگونه‌ی خود کار و همزمان با تغییرات مادی، مناسبات پیش‌مدرن و پیوندهای سنتی، آسیب می‌بینند اما  کاملاً انحلال نمی‌یابند چرا که گسست مناسبات مادی سنتی، به معنای تغییر بنیادی و همیشگی روان جمعی، پایان یافتن باورهای ایدیولوژیک، اجتناب از معرفت‌های کاذب و رهایی انسان از افسون‌زدگی نیست. واقعیت این است که چنین ویژگی‌هایی در روان جمعی توده‌های سوسیالیزاسیون یافته در بستر مناسبات سنتی و یا در حافظه‌ی جمعی آنها مدت‌ها پس از تغییرات ساختاری نیز تداوم می‌یابند و می‌توانند در دوران بحران‌های اجتماعی به گرایشات خطرناک، خشونت‌پذیر، خشونت‌زا و خونین مبدل شوند.  با آنکه مضمون و محتوای اصلی مدرنیته، عرفی‌ساختن مناسبات اجتماعی-سیاسی، رها سازی جامعه از پیوندهای پیش‌مدرن و افسون‌زدگی است اما چرا در دوران گسست‌های اجتماعی و سنت‌زدایی، حتا در کشورهایی که پروژه‌ی مدرنیته در آنها به درجاتی از پیشرفت رسیده است نیز مظاهر پیش‌مدرن تبارگرایی، ادامه می‌یابند؟ این یکی از بغرنج‌ترین پرسش‌های مطروحه برای شاخه‌های گوناگون علوم اجتماعی است. تقلیل علت پدیده‌ی تبار گرایی و یا رنسانس‌های قومی به مشکل «ناتمام بودن پروژه‌ی مدرنیته»، به سخن هابر ماس، می‌تواند به بخشی از مشکل پاسخ دهد. در حالیکه مسائل بحران‌های سرمایه‌داری پیشرفته، انحلال آهسته اما مشهود دولت-ملت‌ها در فرایند جهانی‌شدن، زوال زبان‌ها و فرهنگ‌های غیر مؤثر و یا کمتر مؤثر در بده و بستان‌های تکنولوژیک، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی، بحران‌های ساختاری فرایند جهانی‌شدن و برای گفتمان افغانی، مهمتر از آن، فرایند متأخر ایجاد دولت-ملت و آن هم در پی سه دهه خشونت و زدودن نخستین تجربه‌های ایجاد دولت مدرن و حضور تبار ها و سیاست تباری در سیاست رسمی، مسایل مربوط به روان فردی و جمعی و در یک جایگاه بسیار مهم، نبود آموزش سیاسی دموکراتیک و غیره، همه عواملی‌اند که باید در این رابطه مورد غور و بررسی قرار بگیرند. این نوشته در پی چنین کار دشواری نیست.

در این جا بیشتر از منظر دشواری‌های گذار از ساختارهای سنتی به ساختار ها و روابط مدرن، به این موضوع اشاره می‌شود. از این‌رو سوال را دوباره مطرح می‌کنم. علل رنسانس تباری و خیزش‌های خونین برخاسته از آن چیست و چرا جهان به چنین بربریتی گرفتار شده است و پیشرفت و ترقی و حتا در مواردی دموکراسی نتوانستند برای پدیده‌ی ناسیونالیسم تباری و هویت تَرَک‌برداشته‌ی نژادی راه حل دموکراتیک، عادلانه  و مبتنی بر ارزش‌های شهروندی ارائه کنند؟ چرا انسان‌ها به جای تحقق پروژه‌های دموکراتیک و رهاسازی زنان از سلطه‌ی جامعه‌ی پدر سالار و مرد سالار، به جای وحدت برای رسیدن به عدالت برای همه، ترجیح می‌دهد با زورمندان و سلطه‌جویان و سلطه‌خویان خودی متحد شوند و حتا علیه همفکران و هم باوران خود بجنگند و به سادگی به سلاخی زنان و کودکان بپردازند؟

من در اینجا خطر برخاسته از گفتمان افغانی ناسیونالیسم تباری را می‌بینم اما به دلیل نبود وکمبود منابع تیوریک وطنی مشکل است که گفتمان‌های افغانی را مورد ارزیابی قرار داد. از این رو بیشتر به پاره‌یی از رویکرد های تیوریک اشاره می‌کنم.

به سخن برخی‌ها، خیزش‌های تباری در واقعیت مقاومت نا امیدانه، ته مانده‌های سنت و روابط و ارزش‌های به میراث‌مانده از آن، در برابر مدرنیته، خردگرایی  و نظام ارزشی ناشی‌شده از آن‌ها است. به دلیل اینکه تبلور ملت شهروندی از پدیده‌های دوران ایجاد دولت‌های ملی مدرن می‌باشد. دولت-ملت به گونه‌ی ساختاری و ارزشی، در تقابل با هویت‌های خُرد و ریز، مانند هویت‌های تباری و محلی قرار می‌گیرد. به دلیل اینکه ملت به مثابه‌ی نظام اجتماعی شهروندی و دموکراتیک، همراه و پا به پای جنبش‌های شهروندی، در یک فرایند تاریخی هر روز شامل تعداد بیشتری از شهروندان می‌شود. مفهوم و موضوع ملت شهروندی در فرایند تکاملی، در پی دهه‌های طولانی پیکارهای خونین شهروندان دموکرات با حاکمیت‌های پیش‌دموکراتیک، از پیش‌شرط‌های نژادی، مذهبی، جنسیتی و ثروت افراد فراتر رفت و در برگیرنده‌ی افرادی شد که به شهروندان دولت ملی و صاحبان حاکمیت در آن ارتقا یافتند. اصل: «حاکمیت بدون قید و شرط از آن شهروندان است»، بیان همین واقعیت در حقوق اساسی دموکراسی است. بر همین بنیاد پیش‌شرط‌های غیر دموکراتیک یکی پی دیگری در دموکراسی‌ها زدوده شدند و ملت به عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی-سیاسی به مراتب فراگیر تر از حوزه‌های نژادی و یا مذهبی با هویت‌های محدود مبتنی بر خون و نژاد در تقابل قرار گرفت. بدینگونه فرار به گذشته که در آن ساختارها و ارزش‌های سنتی و هویتی جمعی و مسؤلیت‌گریزی فردی، حاکم بودند به دیالکتیک و به آن روی دیگر ملت-دولت تبدیل می‌شد.[3] تداوم و حتا رنسانس هویت‌های تباری و فرهنگی پیش‌مدرن، بر بنیاد اصل تقابل با هویت سیاسی و اجتماعی در جوامع پیشرفته نیز ادامه یافت. این امر نشان می‌دهد که با  گسترش ساختارها و ارزش‌های ماحصل مدرنیته، هویت‌های خُرد در آغوش هویت‌های کلان به سرعت حل نمی‌شوند.

عناصری از کیستی سنتی (هویت سنتی) انسان در دوران پسا سنت نیز ادامه می‌یابد و بدینگونه به سخن ارنست بلوخ (Ernst Bloch) دو پدیده‌ی متناقض، همزمانی پیدا می‌کنند. به بیان دیگر «پدیده‌های نا همزمان، همزمان»[4]  می‌شوند. فرجام اجتناب‌ناپذیر چنین حالتی اگر هم چیرگی جانب بالنده بر جانب میرنده باشد، اما همزمانی آنها در فرایند دگرگونی جوامع موجب اضطراب‌های اجتماعی و سیاسی می‌شود. صیلا بن حبیب، خیزش‌های تباری را محصول فروپاشی برخاسته از فرو پاشی‌های دوران «پست مدرن»[5] می‌داند. بدون شک فرسایش دوامدار هویت‌های سنتی در فرایندهای پیشروی هویت‌های بزرگ‌تر و تبلور دسته‌های اجتماعی بزرگتر، همراه با روندهای خِرد گرایی و مسؤلیت‌دهی و مسؤلیت‌پذیری افراد، موجب اضطراب، بی‌اعتمادی و نگرانی در برخی از صاحبان هویت‌های بسته و آشنا می‌شود. به خصوص اگر انسان‌های مدارهای بسته به یکباره به دلیل جنگ‌ها، انقلاب‌ها و یا مهاجرت‌ها از مدارهای بسته به کیهان‌های بزرگتر اجتماعی پرتاب شده باشند. در چنین حالت‌هایی برخی از افراد حتا به دلیل روانی و اضطرابی که بر آنها چیره می‌شود، احساس می‌کنند که نیاز به «هویت‌های خُردتر از هویت‌های بزرگ‌تر، مانند  تعلق به یک»[6] دولت و یا ملت سیاسی شهروندان دارند. یکی از دلایل اصلی که چرا مهاجران ترک، عرب، پاکستانی و افغان در کشورهای اروپایی و امریکا مبتلا به تعصبات افراطی اجتماعی و فرهنگی می‌شوند، در همین ترس برخاسته از انحلال در یک متن بزرگ‌تر نهفته است. به باور ناتان گلاتزر (Glazer Nathan) در کشورهای پیش‌رفته، بر ویرانه‌های هویت‌های فروپاشیده بر خاسته از روابط سنتی پدرسالار، هویت‌های مصنوعی تباری دوباره سر بلند می‌کنند. با اینکه موضوع مورد پژوهش وی، رنسانس ناسیونالیسم و خیزش‌های تباری در متن روابط جوامع مدرن و رسیده به نظام شهروندی می‌باشد اما خیزش‌های تباری جوامع قرار گرفته در آستانه‌ی ایجاد ملت- دولت‌ها نیز از همین تناقضات ساختاری و واکنش‌ها در برابر زوال هویت‌های آشنای جمعی جدا نیستند.

در اوایل قرن بیستم با زوال امپراتوری‌های عثمانی و هابسبورگ در ترکیه و اتریش، سراسرشرق میانه و بالکان را لشکر کشی‌های تباری فرا گرفت. با اوج استعمار زدایی و ایجاد دولت‌های پسا استعمار، از هند تا افریقا بعد از نیمه‌های قرن بیستم، به دلیل اینکه پیش‌زمینه‌های گذار به ملت-دولت ضعف‌های ساختاری عمیق را به نمایش می‌گذاشت، پیروان ادیان و وابستگان قبایل گوناگون به دفاع از هویت‌های تباری، قومی و فرهنگی پرداختند. در نیم‌قاره‌ی هند، ده‌ها هزار نفر در مصاف‌های نژادی و مذهبی کشته شدند و میلیون‌های دیگر آواره گردیدند و  بدینگونه، تولد دولت‌های پسا استعمار بی‌نهایت خونین بود. در دهه‌ی نود قرن بیستم نیز، با زوال اتحاد جماهیر شوروی، بحران‌های بالکان و شکست دولت‌های پسا استعمار در افریقا، جنگ‌های خونین تباری و تصفیه‌های نژادی دوباره سر بلند کردند. رنسانس جنبش‌های تباری، در کشور های دوران‌گذار به ایجاد دولت-ملت، با خیزش‌های تباری و نژادی در دموکراسی‌های پیش‌رفته همرا ه بود. اگر چه این خیزش‌ها و اوج جنبش‌های «راست نو» با سبعیت‌های جهان سومی تفاوت‌های عمیقی دارند اما ظهور چنین جنبش‌هایی در بستر های دموکراسی‌های سوسیال، مایه‌ی نگرانی و درخور توجه و بررسی می‌باشند. به همین دلیل هم است که ناتان گلاتزر بر سیاسی‌شدن و ایدیولوژیک‌شدن هویت‌های تباری در جوامع صنعتی معاصر تعمق می‌کند. تداوم چنین هویت‌هایی، به باور وی، تداوم هویت سنتی نیست بلکه تلاش برای کشف مجدد سنت است در متن نوین اجتماعی-سیاسی که خود با سامانه‌ها و روابط سنتی تفاوت‌های بنیادین دارد. بر پایه‌ی این باور، به دلیل جهان‌شمول‌بودن مدرنیته‌ی اقتصادی و اجتماعی و سنت‌زدایی به مثابه‌ی پیآمد آن، واکنش به آن نیز جهان‌شمول و همه‌گیر می‌شود. واکنشی که در سیمای جنبش‌ها و گرایش‌های اتنیکی و تباری بیان می‌شود. خیزش‌های تباری بدون شک به هر اندازه که وفاداری‌های سنتی عمیق‌تر و وفاداری‌های نوین ضعیف‌تر باشند و ساختارهای نوین در حال رویش و قوام نتوانند به انسان‌ها اعتماد و استواری لازم شخصیتی و جمعی را در چارچوب یک جامعه‌ی دموکراتیک در آزادی و عدالت، همراه با معرفت‌های دموکراتیک ارائه کنند، به همان اندازه توده‌یی‌تر، سهمگین‌تر و خونین می‌شوند. رنسانس هویت‌های کتله‌یی، همانطور که آدرنو (Th.W.Aderno)  اشاره می‌کند، به معنای دست‌یابی فرد به خودارادیت او نیست بلکه نوعی ابزار جمعی است که با رجوع به حافظه جمعی، به نیروی وحشتناک و ویرانگر توده‌یی مبدل می‌شود.[7] آدرنو گرایش‌های نژادی یهودی ستیزی را  ابزار توده‌یی می‌داند که با توسل به «ناخود آگاه» انسان موجب بیداری غریزه، تنازع طلبی، تمایل و رویکرد هایی می‌شود که توسط این «ناخود آگاه» سمت‌دهی می‌شوند، بدون آنکه موجب ارتقأ چنین گرایش‌هایی به آگاهی و معرفت شوند. به سخن دیگر انسان در آغوش سامانه‌های مدرن از خرد، نه به عنوان نیروی توانایی بخش برای رهایی از بند افسون بهره‌گیری می‌کند، بلکه برای کاربرد و سازماندهی صنعتی برای به سلطه‌کشیدن «دیگران»  از طریق بیدار کردن غریزه‌های پیش سیاسی استفاده می‌کند.

حتا در همان متن بزرگتر ملت‌ها، برخلاف گمان آن‌هایی که می‌پندارند، ناسیونالیسم ایدیولوژی برخاسته از ملت است، واقعیت طور دیگری است. ایدیولوژی ناسیونالیسم در پی آفرینش ملت‌های از لحاظ تبار و یا فرهنگ یک دست و یک سویه می‌باشد. ناسیونالیسم تباری و یا فرهنگی، پروژه‌ی ویژه و برداشت متفاوتی از ملت ارائه می‌کنند. برداشتی که در تقابل با کثرت‌گرایی و تنوع فرهنگی، قومی و سیاسی در آغوش یک ملت شهروندی قرار دارد. چون ملت‌های، آنگونه که مورد نظر ناسیونالیست های تباری و یا فرهنگی اند، از لحاظ قومی، مذهبی و یا زبانی یک‌دست و یک‌رنگ در هیچ کجایی از جهان وجود ندارند،  ناسیونالیست تبارگرا و یا فرهنگ گرا، در پی آن می‌شود تا ملت رویایی خود را با توسل به آهن و آتش و خون بیافریند.

ناسیونالیسم‌هایی از این دست، پیوند های فرهنگی و ثروت‌های فرهنگی را بگونه‌ی گزینشی مورد بهره‌برداری قرار می‌دهند و اغلب به دلخواه اما به گونه‌ی رادیکال و سلطه‌جو در خدمت استقرار حاکمیت‌های غیر دموکراتیک از آن بهره‌برداری می‌کنند. در پیکار های ناسیونالیستی، ارزش‌های فرهنگی که ناسیونالیسم داعیه‌ی احیای آنها را دارد، اغلب یا آفریده و مولود توهم است و یا اینکه تا مرز تهی‌شدن از محتوای حقیقی مسخ می‌شوند.[8]  از این رو، این جنبش‌های تباری اند که موجب آفرینش هویت‌های تباری می‌شوند و از آنها در پیکارهای قدرت بهره‌گیری می‌کنند و نه اینکه «عینیت» تبارها چنین جبر اجتماعی و سیاسی را موجب شود.

به باور ماکس وبر (Max Weber)  پیوند های مبتنی بر قوم و تبار، اگر از یک دست موجب تحکیم ساختار های از این قبیل می‌شوند و به تحکیم زمینه‌های پیوند درونی آنها کمک می‌کنند، از جانب دیگر هر آنچه را که برونی و بیگانه می‌پندارند دفع می‌کنند.[9] بیگانه‌ستیز می‌شوند و گسست‌های اجتماعی و تجزیه‌ی انسان‌ها را در راستای تعلقات پنداشته شده به خاک و خون تسریع می‌کنند. به همین دلیل هم است که استحکام درونی و استواری ملی کشور هایی که در آن گسست‌های تباری وجود دارند؛ اغلب آسیب‌پذیر تر از کشور هایی است که در آن باور و روان شهروندی به جانب غالب در تفکر و سیاست جمعی ارتقأ یافته‌اند.

باور هایی که گسست‌ها و جدایی‌های تباری و هویت‌های غیر سیاسی پیش‌مدرن را بازتاب می‌دهند و از آن به مثابه‌ی ایدیولوژی بسیج توده‌یی بهره‌گیری می‌کنند، از چشم‌انداز روانی بر بنیاد باور های فرویدی، در برابر فرهنگی‌هایی که گمان می‌کنند «برونی» و مغایر فرهنگ خودی‌اند، اغلب موضع خصمانه می‌گیرند و به گونه‌ی اجتناب‌ناپذیری به باورهای «قوم محور» و «تبار محور» تبدیل می‌شوند. کسی که به چنین بیماری‌یی مبتلا باشد، به گونه‌ی گریز ناپذیری نمی‌تواند برون از کتگوری‌های تباری بیندیشد و به همین دلیل هم است که انسان تبار گرا و نژادگرا همه‌ی انسان‌ها را نژاد گرا می‌پندارد. به سخن دیگر قربانی نژادگرا در واقعیت آینه‌ی خود است. او همیشه سیمای خودش را در آن می‌بیند. نژاد گرا در هیچ گفتمانی شامل یک دیالوگ نمی‌شود؛ او مونولوگ خود را بجای گفتگو با دیگران می‌گذارد.

پیش‌داوری و استریوتایپ کردن فضای کوچک تفکر او را تشکیل می‌دهد. به بیانی قربانی نژادگرایی در تفکر و کنش انسان تبارگرا، به جفت جدا ناپذیر او مبدل می‌شود. قربانی نژادگرایی چه در تفکر نژادگرا و چه در عمل او، به سایه‌ی او تقلیل می‌یابد. تبارگرا، به دلیل اینکه تبارگرایی را طبیعی‌ترین ممیزه‌ی انسانی و اجتناب‌ناپذیر می‌پندارد، نمی‌تواند خودش را از شبکه‌های اندیشه‌یی خودآفریده برهاند، و ورای آن بیندیشد. یکی از دشواری‌های گفتگو با آدم نژاد گرا و تبارگرا همین است که او اگر هزار بار هم به تجربه‌ی فردی و جمعی‌اش به نتیجه‌ی خلاف تیوری‌های خود رسیده باشد، همه‌ی انسان‌ها را در همان غالب‌های تباری خود می‌اندازد، تجزیه و تحلیل می‌کند و از آن، نتایج سیاسی من‌درآوردی خودش را می‌گیرد. هر فردی با هر داعیه و کنش شهروندی و باور دموکراتیک به باور نژاد گرا، قوم گرا و یا نژادگرا است، چرا که بر بنیاد این پندار نمی‌تواند طور دیگری باشد. این به معنای نفی این واقعیت که همه‌ی انسان‌ها به درجات گوناگون در معرض آسیب‌های تفکر تباری و پیش‌داوری‌های نژادی قرار دارند، نیست. این بدان معنا است که به پندار نژادگرا، همه‌ی انسان‌ها نژادگرا اند، و نژاد واقعیت سیاسی است که باید برای آن در مناسبات قدرت سیاسی و اجتماعی راه‌حلی پیدا کرد. در حالیکه پذیرفتن پیش‌داوری نژادی، اعتراف به یک سوسیالیزاسیون معیوب است. در معرض خطر عواطف نژادی قرار داشتن بدون شک با تبارگرایی مانیفیست شده تفاوت بنیادین دارد. همان گونه که دفاع از حقوق شهروندان منسوب به یک قوم بر مبنای فردیت و مشارکت آنها در روندهای دموکراتیک با اخاذی‌های سهامی افراد ناباب به نام نژاد و تبار تفاوت دارد. در این حالت، تلاش برای رسیدن انسان به هویت شهروندی او در یک نظام سیاسی و حقوقی به عنوان جانب مشارکت اجتماعی مطرح است؛ در حالیکه در مورد حقوق اقوام و قبایل و تبلیغ هم هویتی قومی به گونه‌ی اجتناب‌ناپذیر فرد در پی یک‌دست کردن جامعه و زدودن مرز های جدایی و میان فرادستان وفرو دستان، میان دموکرات‌ها و مستبدین، میان جانب‌داران حقوق بشر و مخالفان آن می‌باشد.

تالان قومی، در واقعیت بازگرداندن بردگان آزاد به آوردگاهی است که صاحبان بردگان به آنها این بار تلقین کرده‌اند که هم‌نژاد و یا هم‌مذهب می‌باشند. به باور انسان تبارگرا، چون همه‌ی انسان‌ها صاحب هویت اند و هیچ هویتی برون از حوزه‌ی تبار و قوم نیست، پس همه‌ی انسان‌ها به اجبار نژاد گرا اند. خودشناسی انسان نژادگرا از باور استوار وی به موجودیت تبار ها در واقعیت اجتماعی ناشی می‌شود. از یک ایدیولوژی که به کمک آن، وی قوم را می‌آفریند. چون این توهم ایدیولوژیک به باور وی تبدیل شده است و هر تبارز ظاهری رنگ جلد، ساختار بینی و یا تنگی و گشادی چشم را، تعیین‌کننده هویت انسان می‌داند، مشترکات بنیادی‌تر میان انسان‌های شهروند مانند، باور به دموکراسی، عدالت اجتماعی، باور به خود ارادیت فرد و امکان خردورز بودن وی از چشم‌انداز تبارگرا اهمیت ثانوی دارند و یا به دلیلی که جایگاه رهبر و امام را زیر سوال می‌برند، ارزش‌های بی‌ارزش اند. از نگاه چنین انسانی، واقعیت تبار است و  همه‌ی انسان‌ها الزاماً باید در همین دسته مورد توجه قرار بگیرند.

به باور انسان نژاد گرا، انسان در انتخاب کیستی خود، آزاد نیست بلکه کیستی او را طبیعت بر اساس قوانین‌اش از طریق قوم و قبیله و ضخامت بینی و گشادی و تنگی چشم‌ها و غیره به وی می‌بخشد. تبارگرا، سخن معروف «کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند هم جنس با هم جنس پرواز» را  از قلمرو پرندگان به عالم موجودات سیاسی انتقال می‌دهد.

انسان از این دیدگاه یک موجود بسیار پیچیده و ماحصل داده‌های بسیار پیچیده‌ی بیولوژیک-ژنتیکی، عوامل روان فردی و جمعی، متأثر از توانایی‌های خرد و اندیشه و عوامل پیچیده‌ی معرفتی و هستی اجتماعی در بده و بستان‌های قدرت سیاسی و فرایندهای فرهنگی نیست، همه چیز برخاسته از منشأ  بیولوژیک است، منشأ بیولوژیکی که تبارگرا به دلیل باور به نیای بیولوژیک خود به آن باور دارد. تقلیل انسان به  موجودی عاری از خِرد، به برده‌یی با منشأ ایدیولوژیک، نهایی‌ترین عامل معرفتی نژاد گرا و ابزار سیاسی او در مناسبات قدرت و تقسیم کالاهای عامه می‌باشد. از این‌رو فرایندهای مدرنیته نیز در دوران‌هایی که تنگناهای تقسیم قدرت و تقسیم کالاهای عامه در دستور کار قرار می‌گیرند، به خصوص در زمان‌های گذار از سنت و عادت، گذار از قبیله به ملت‌های سیاسی و هویت‌های فردی و مسؤلیت‌پذیری برای خود، اوج می‌گیرند و در زدودن تفکر و باور ته‌مانده از سنت ناتوان می‌شوند.

فرایند مدرنیزاسیون اجتماعی، بدون شک یک فرایند یک‌دست و یک‌سویه نیست، اگر از جانبی مضمون اصلی مدرنیته زدایش سنت، عرفی و سکولار ساختن ارزش‌های اجتماعی و روابط قدرت و استوار ساختن مشروعیت سیاسی بر بنیاد بازدهی و کارایی افراد است و بالطبع نفی منشا و نژاد به مثابه‌ی منبع مشروطیت و حاکمیت است، از جانب دیگر سیاسی‌شدن آنچه که در معرض زوال قرار دارد، یعنی سنت و جمع بیولوژیکی و یا جمع فرهنگی جانب دیگر مدرنیته و دیالکتیک آن است. در این متن اجتماعی، همان‌طور که در بالا اشاره شد، تبار گرایی، به مثابه‌ی یک ته‌مانده‌ی سرسخت از دوران دیگر در شرایط دیگر تداوم می‌یابد. به کمک ایدیولوژی‌های مدرن راسیستی، با توسل به ابزار مدرن رسانه‌های جمعی و نظام تعلیم و تربیه و نهاد های گیر کرده در میان سنت و مدرنیته و یا حتا نهاد های مدرن، باز آفرینی می‌شود. انسانی خو کرده «به صغارت خود کرده» که سنت‌زدایی را شاهد می‌باشد، در یک واکنش به تأثیرات ویران‌گر آن، به گذشته می‌گریزد. سنت را به کمک می‌طلبد و آن‌را از نو می‌آفریند، سیاسی می‌سازد و با تکیه بر آن به مصاف مدرنیته می‌رود.

ماکس وبر گروه تباری را، گروهی از انسان‌ها می‌داند که «بر بنیاد شباهت‌های ظاهری در سیما و یا در عرف و عادت‌های شان و یا اینکه هر دوی اینها و یا اینکه بر بنیاد حافظه‌ی مشترک جمعی از مهاجرت‌ها و مسکن‌گزیدن‌ها، به گونه‌ی ذهنی بر این گمان می‌شوند که دارای منشأ واحد می‌باشند، به نحوی که چنین گمانی برای تبلیغ زندگی در جمع دارای اهمیت می‌شود، اگر چنین گروهی خیل-ی را تشکیل ندهند، می‌گوییم گروه قومی، سوای اینکه که پیوند عینی خونی میان اعضای گروه جود دارد و یا خیر.»[10]  به باور ماکس وبر استفاده از واژه‌ی تبار (قوم-گروه اتنیکی) برای یک پژوهش دقیق، کاملاً به‌درد نخور است.[11]

توان جمع‌کننده و بسیج‌کننده باور به تبار، واقعیتی است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت. شعار تبار خودی، به نحوی نگرانی و ترس جمعی را در سامانه‌های اجتماعی و سیاسی جمعی که باور به خودی‌بودن دارد، سازماندهی می‌کند و به یک نیروی محرکه ارتقأ می‌دهد. انسان زبون‌شده از گسستن پیوندهای جمعی که در گذشته، توسط خاطرات و اسطوره‌های تاریخی او همواره باز آفرینی می‌شدند، به یکبارگی خودش را اینبار در معرض ترس و تهدیدی می‌بیند. چنین فردی به یک‌بارگی در بستر شهر های میلیونی و کارخانه‌هایی که هر روز میلیون‌ها انسان را می‌بلعند و شامگاه آن‌ها را خسته و کوفته پس به خانه‌های کوچک یک و دو اتاقه می‌فرستند، هوای جمع رومانتیک و یاد فضای آرام و پر محبت خانواده‌ی بزرگ را، راحتی بسیط‌اندیشی را، زنده نگه می‌دارد. برای او در هجوم شهر های بی‌قواره و روابط نا آشنا و زوال همبستگی‌های سنتی، به جز ضجه و زاری  بر ویرانه‌هایرمانتیسیسمی که در خاطره دارد و یا اینکه از نوستالژی‌های پدر برخاسته است، چیز دیگری نمی‌ماند. مسؤول ویرانی آن فضای بسته و رمانتیک از این دیدگاه، آن «دیگران»‌اند که فرد گله‌خو را وادار می‌کنند تا برای خود بیندیشد و وارد یک جمع بزرگ‌تر شود. به یکباره همه چیز نا آشنا می‌شود و چشم‌های انسان‌های بی‌ریشه‌شده سیاهی می‌رود و هیچ بستر نرم‌تری به جز تبار را به خاطر نمی‌آورد. اضطراب بی‌مانند از تقسیم نعمت‌های جمعی و موقعیت‌های در حال آرایش جامعه‌ی جدید از عوامل دیگری است که موجب گریز چنین انسان‌هایی به گذشته می‌شود. در چنین موقعیتی حس تعلق به یک جمع بزرگ، همگون و دارای منافع مشترک، حس تعلق به یک جمع «شجاع»، نترس و یا «فرهنگ‌آفرین» و یا تعلق به جمع «همیشه مظلوم» پیوند های درونی چنین گروه‌هایی را تحکیم می‌بخشد. چنین آدمی خودش را در کیهانی از خویشاوندان و اعضای خانواده‌ی بزرگ احساس می‌کند و از دنیای تنهایی و ناتوانی برون می‌آید؛ به سخن مولانا که در رابطه‌ی دیگر گفته بود چنین آدمی‌هایی «حشیشی اند و پشکل‌سوار».

در جوامع غیر دموکراتیک، به هر اندازه که استبداد و بی‌عدالتی فراگیرتر باشند به همان اندازه هم، توهم تعلق به جمعیت‌های تباری ژرف‌تر می‌باشد و امکان واکنش جمعی و دفاع از جمع «خودی» بر بنیاد نژاد و خون نیرومندترمی‌شود.[12] در جوامع دوران‌گذار از ساختارهای سنتی قبیله‌یی و تباری به سوی ملت-دولت‌ها و جایگزینی این ساختارها و روابط برخاسته از آن‌ها توسط ساختارهای ملی و دموکراتیک و ارزش‌های متناسب با آن در واقعیت گستره‌ی نوی را بر روی انسان می‌گشاید. اما برای بسیاری دورنمای آنچه را که تغییرات نوین موجب می‌شوند،  ناپیدا می‌نماید. انسان بزرگ‌شده در مدارهای بسته در تقابل با آنچه که نمی‌شناسد و شرایط اجتماعی که او را محکوم می‌کند مسؤولیت خودش را به عهده بگیرد، راه فرار را در پیش می‌گیرد و بدینگونه به بازیگر رستاخیز گرایش‌های تباری از طریق فرار به گذشته تبدیل می‌شود.

از این رو بسیج‌های توده‌یی به دور باور های متافزیک، نژاد و خون، آسان‌تر می‌شود. فرد جدا مانده از سنت و وحشت‌زده از فروپاشی روابط تنگ و محدود آن، خودش را یتیم می‌پندارد و در جستجوی پیدا کردن «ابر پدر» از طریق انحلال فردیتش در آغوش توده‌های هم‌خون می‌شود.

در چنین زمان‌هایی لهیب سوزان و عاشقانه‌ی انسان نژادپرست،  می‌تواند به آئین استوار توده‌های «هم‌خون» و «هم‌نژاد» ارتقأ یابد و به راحتی زمینه‌ی توجیه کشتارهای جمعی را مساعد سازد. فرد از خود رفته و شیفته‌ی تبار خود، فردیت خود را نه در فرد بودنش، بلکه در آغوش جمع تباری‌اش باز می‌یابد. فردیتی که در اقیانوس بی‌پایان توده‌های «هم‌خون» منحل می‌شود و به عنوان یک نیروی لایزال توده‌یی با خواسته‌های سلطه و مشروع‌سازی افتراق‌ها و به یوغ‌کشیدن‌ها و یا پاک‌سازی‌های نژادی، به سان اژدهای جهان‌خوار و آدم‌خوار سر بلند می‌کند. چنین هیولایی، نیروی ویران‌گر شگفت‌انگیزی در خود نهان دارد.

و چنین است که رویا رویی با چنین موجودات از خود رفته دشوار می‌شود و دفاع از ارزش‌های انسان‌دوستانه و عدالت‌طلبانه و باورهای دموکراتیک به مثابه‌ی مشترکات انسان سیاسی و خردورز در معرض هجوم ‌های توده‌های مسحور نژادگرایی و تسخیر شده توسط آن، مصدوم  و معیوب می‌شوند؛ و چنین موقعیت‌هایی در تاریخ بشری بسیار بوده‌اند.



[1] Das Ende der Dritten Welt und das Scheitern der grossen Theorie, Frankfurt/M. 1992,

[2] Fukuyama, Francis : The End of History and the Last Man, New York 1992

[3] Balibar, Etienne (1992): Die Nation-Form:

Geschichte und Ideologie, in: ders./Immanuel

Wallerstein, Rasse Klasse Nation.

 

[4] Ernst Bloch: Erbschaft dieser Zeit., Frankfurt am Main 1985

[5] Benhabib, Seyla: Kulturelle Vielfalt

und demokratische Gleichheit. Politische

Partizipation im Zeitalter der Globalisierung,

Frankfurt am Main 1999.

 

[6] Glazer, Nathan (1975): The Universalization

of Ethnicity, in: ders., Ethnic Dilemmas

1964–1982, Cambridge, Massachusetts/

London 1983, S. 233–251.

 

[7] Adorno, Theodor W. (1962 a): Zur Bekämpfung

des Antisemitismus heute (1962),

in: ders., Gesammelte Schriften Bd. 20.1,

Frankfurt am Main 1997, S. 366

 

[8] Gellner, Ernest: Nationalismus und    Moderne, Berlin 1991, S. 36

Moderne, Berlin 1991.

 

[9] Weber, Max (1922): Ethnische Gemeinschaftsbeziehungen,

in: ders., Wirtschaft und Gesellschaft. Grundriß einer verstehenden

Soziologie, Tübingen 1980, S. 239

[10] Weber, Max (1922): Ethnische Gemeinschaftsbeziehungen,

in: ders., Wirtschaft

und Gesellschaft. Grundriß einer verstehenden

Soziologie, Tübingen 1980,

S. 237

 

[11] Ders.: S. 242

[12] Vergl.: Elschenbroich, Donata: Eine Nation

von Einwanderern. Ethnisches Bewußtsein

und Integrationspolitik in den USA,

Frankfurt am Main/New York 1986. S. 127

 

نظرات

نظر (به وسیله‌ی فیس بوک)

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all

دکتر کریم سروش، جهاد و خشونت

اندیشه‌ی دینی در افغانستان

خدا، ذهن، ادبیات

طالبان کیستند؟

> View all